توصيه مطلب
۳
 
داستان هفته: "ويولن پاگانيني"
 

داستان هفته: "ويولن پاگانيني"
 

چه كسي اين افسانه را، كه چگونه موسيقيدان و نوازندهي بزرگ ونيزي روح خود را در مقابل يك ويولن جادويي به ابليس فروخت، نشنيده است؟ اين روايت را حتي كساني همچون "هنري گنه" شاعر شكاك و بذلهگو باور دارند. اما بسيار اندك هستند كساني كه بدانند سرانجام اين معامله ملحدانه به كجا انجاميد و چه كسي در اين معامله پيروز شد. انسان يا شيطان؟ روايت زير در بين كوليهاي خانه بدوش مجارستاني وجود دارد. ميخواهيد آن را باور كنيد ميخواهيد آن را باور نكيد. اين ديگر به خودتان مربوط است. 

در آن سال كه نيكول جوان به خاطر بدهي ، عدم موفقيت و صدها حادثه ريز و درشت ديگر مجبور به فرار از ونيز به مقصد وين شد، سرنوشت با او بسيار بيرحم بود. در آن زمان نوازنده مهاجر با ويولن ارزان قيمتش در عروسيها يا در كابارههاي درجه سه پرسه ميزد. او را به خاطر ژندهپوشي به جاهاي مناسب راه نميدادند. روز ۲۱ اكتبر بدترين، سختترين و لعنتيترين روز براي او بود. آن روز از صبح بسيار زود، مدام باران همراه با برف ميباريد. هوا بسيار سرد بود. آب درون كفشهايش نفوذ كرده بود و با هر قدم صداي شالاپ و شلوپ آن بلند ميشد و گل و لاي از آن به بيرون فواره ميزد. خودش از سر تا پا مانند سگ سياه براقْي كه از باتلاق بيرون خزيده باشد پر از گِل شده بود. 

شب تيره و تار و شومي بر شهر سايه گسترده بود. در ميان باران، روشنايي چند چراغ سوسو ميزد. در چنين هوايي قلب انسان خود به خود به روي غم و غصه ديگران باز ميشود و آدم بدبخت دو برابر احساس سرما و گرسنگي و بيكسي ميكند. پاگانيني در طول تمام آن روز حتي يك سكه هم كاسبي نكرده بود. فقط اواخر شب سفيدگرِ مستي ته مانده ليوان آبجو خود را كه خاكستر پيپ هم در آن ريخته شده بود به او داد؛ و در جايي ديگر يك دانشجوي مست سه عدد سكهي ناچيز به طرف او پرت كرد و گفت:
- بيا اين هم به خاطر اين كه از نواختن دست كشيدي! 

پاگانيني اين صدقهي بدخواهانه را برداشت. دندانهايش را به هم فشرد و گفت: "بسيار خوب! وقتي مشهور شدم اين سه سكهي ناچيز را به خاطر خواهي آورد." بايد گفت كه پاگانيني هيچگاه در وجود نبوغ خود شك نداشت و ميگفت: "اگر فقط يك لباس مناسب، بخت مساعد و ويولني خوب ميداشتم، تمام دنيا را به حيرت در ميآوردم. آن شب در آخرين كافه او را به خاطر اينكه دريايي از آب را با كفش هايش به داخل آورده بود به راحتي انداختند. 

پاگانيني با سه سكهاش يك گرده نان سفيد خريد و در حال رفتن به خانه با بيميلي آن را خورد. و وقتي خسته و مانده به اتقك زير شيرواني خالي خود رسيد، ياسي مرگبار و خشمي جنونآميز روحش را فرا گرفت. با لگد ويولن كهنه و خيسش را به گوشهاي پرتاب كرد و در حالي كه مشتش را به سينه ميكوبيد، گفت: 

- ابليس! آهاي ابليس، اگر تو فقط در افسانهي خالهزنكها نيستي و وجود داري هرچه زودتر ظاهر شو! روحي شريف همراه با نبوغي خلاق به فروش ميرسد. هر چه زودتر ظاهر شو! روحي شريف همراه با نبوغي خلاق به فروش ميرسد. هرچه زودتر عجله كن وگرنه از يك بدبخت به دار آويخته شده هيچ سودي نخواهي برد. در اين هنگام، ابليس بيدرنگ ظاهر شد. اما نه مانند افسانهها در ميان دود همراه با بوي تعفن بزها، و نه با سمهاي دو شاخ به جاي كف پا. بلكه بدون كوچكترين اثري از دُم. به شكل محجوب مأمور رسمي ثبت اسناد، شايد به شكل يك مدعيالعموم. با جليقهاي تميز با تورهاي مستعمل زرد رنگ بر تن ظاهر ش. او پشت ميز پايه شكستهاي نشست. قلم و دوات و كتاب كهنهاي در مقابلش قرار داشت. هيچ شتابي در كارش نبود. 

ابليس به آرامي شروع به صحبت كرد:
- آقاي جوان، ميبينيد كه من بدون هيچ سرو صدا و معركهگيري و بدون لباسهاي جهنمي ظاهر شدهام و قطعاً هيچگونه رسيدي كه با خون امضا شده باشد ازشما طلب نميكنم. اين چيزهاي ساختگي و احمقانه را براي تصورات بيمارگونه و حقير قرون وسطي باقي ميگذاريم. قرن ما قرن ادب و نزاكت و قرن ادبيات و رياضي است. از شما چه پنهان، كه براي ما شيطانها خوشخدمتي و پاكدامني در كار تجارتمان بسيار پرمنفعتتر از كلاهبرداريهاي سادهلوحانه است. به همين جهت تعجب نكنيد از اين كه در اين معامله، من نه تنها خريدار، بلكه گاهي هم اگر لازم باشد، وكيل شما خواهم بود. باري حالا بگوييد كه در مقابل فروش روح خود مايليد چه چيزي دريافت كنيد؟ 

- پول! طلا! طلاي فراوان! 

- ميبينيد. در اينجا پيشنهاد حقوقي من براي شما لازم است. بايد بدانيد هيچچيز آسانتر از دريافت پول از شيطان نيست. هر آدم جوان بيتجربه و سادهلوحي اين مسئله را ميداند. نظرتان دربارهي شهرت و افتخار چيست؟ 

- مهمل است. شهرت را ميشود با پول خريد. فقط خساست را بايد كنار گذاشت. 

- نه دوست من، شما نسنجيده صحبت ميكنيد. با طلا و پول فقط متملقان را ميتوان خريد. چنين شهرتي از مرزهاي همان محفل محدودي كه چاپلوسان شما را در برگرفتهاند و شما مست از تملق حقيرانهي آنها در مركز آن قرار داريد فراتر نميرود. نه، بهتر است دربارهي چيز ديگري با من صحبت كنيد، مثلاً دربارهي عشق.
- لعنت بر شيطان! آخر عشق را كه آسانتر از هر چيز ميتوان با پول خريد! 

- هر نوع آن را؟ شما اينطور فكر ميكنيد؟ چنين فكري بيهوده است. نيكول جوان، اين طرز فكرتان اشتباه است. اگر هر نوع عشقي خريد و فروش ميشد، تمامي كرهي زمين و كائنات از مدتها قبل در يد قدرت تمتم و كمال شيطان بود. ما دستياران او كاري جز فربه شدن و ول گشتن در آشپزخانههاي دولتي نداشتيم. دوست داريد يكي از رازهاي وحشتناك را به شما بگويم؟ دوست داريد بدانيد چرا شيطان اين همه بدبخت است؟ علتش اين است كه با تمام وجود ميخواهد عاشق باشد ولي نميتواند...نه جوان عزيز،اگر ميخواهيد با من معامله كنيد، بهتر و محترمانهتر براي هر دو طرف آن است كه بر روي همان شرايط مناسب يعني لباس خوب، موقعيت مناسب و ويولن ارزنده توافق كنيم. 

پاگانيني لحظهاي فكر كرد و با ترديد گفت:
- من از نيت خودم چشمپوشي نميكنم. به نظرم حق با شماست آقاي مدعيالعموم. اما آيا فكر نميكنيد كه براي روح فناناپذير و از ابتدا محكوم به رنجِ ابدي خود قيمت ارزاني قائل شده باشم؟ 

ابليس آهسته خم شد و از زير ميز قابي بزرگ و قديمي از پوست گاوميش كه گوشههاي آن مستعمل به نظر ميرسيد، بيرون كشيد و آن را با دقت به پاگنيني تقديم كرد.
- خودتان ميتوانيد اين ويولن را نگاه كنيد، حتي آن را امتحان كنيد. امتحانش رايگان است. 

پاگانيني با احترام قفلهاي مفرغي قاب را گشود. سه روپوش جير، مخمل و ابريشمي را كه دور ساز پيچيده شده بودند روي ميز باز كرد و از ميان آنها ويولني جادويي با زيبايي خيرهكننده شبيه اندام زني برهنه با سري كوچك و خوشتراش، گردني بلند و باريك، شانههاي اريب و موزون، كمري باريك و رانهايي قوي و هموار سربرافراشت. 

پاگانيني به وجد آمده بانگ برآورد:
- اين ويولن كار كيست؟ نه كار استراديوارس است، نه كار آماتي است، نه كار گوانرو و نه كار گِوادينيي است. اين بهترين و ايدآلترين ويولني است كه در دنيا وجود دارد. دست هيچ بشري به آن نرسيده و نخواهد رسيد. آيا شما اجازه ميدهيد با آن بنوازم؟ 

ابليس با بيميلي و با افسردگي گفت:
- بله بفرماييد. من كه به شما گفته بودم. 

ويولن از قبل كوك شده و به اندازه كافي كولوفون زده شده بود. وقتي پاگانيني فيالبداهه قطعهاي با آن نواخت، تازه براي اولين با فهميد كه چه استعداد درخشان و فراواني را با اين زندگي بيهدف و فقيرانه از دست داده است. آنگاه شادمانه گفت:
- ارباب، من در خدمت شما هستم. به خاطر اندرزهاي سودمندتان از شما متشكرم. ولي اگر ممكن است بگوييد چرا اين اندازه مغموم و عصبي هستيد. آيا از من رنجيدهايد؟ 

ابليس در حالي كه از روي نيمكت برميخواست، گفت:
- اگر راسش را بخواهيد از اين جهت متاثر شدهام كه استعداد شما بينهايت بيشتر از چيزي است كه من قادر به پيشبيني آن بودم. اما به هر حال قرارداد قرارداد است. اين ويولن مال شماست. همهي عمر صاحب آن هستيد.اين هم يك كيسه كوچك پر از طلا براي شروع كار است. فردا خياط همراه با لباسهاي اشرافي و بهترين آرايشگر ونيزي نزد شما ميآيند. روز بعد در يك مسابقه موسيقي كه با ترتيبي باشكوه از طرف شخص والاحضرت ارتسه گرتسوگ ترتيب داده ميشود شركت خواهيد كرد. اكنون لطفاً زير اين نوشتهها را امضا بفرماييد. بسيار خوب! متشكرم و خداحافظ آقاي جوان. 

پاگانيني ونيزي با لحني شيطنتآميز سئوال كرد:
- آيا به زودي همديگر را خواهيم ديد؟ 

ابليس به خشكي جواب داد:
- در اين مورد فعلاً نميتوانم چيزي بگويم.فكر ميكنم از زماني كه برايتان وضع شده زودتر نخواهد بود. زيرا كه شما از من درخواست طول عمر نكرديد. احترامات فراوان مرا بپذيريد آقا! 

ابليس در هيچ مورد ويولنيست را فريب نداده بود. همه چيز طبق قراردادي كه امضا شده بود پيش رفت. پس از آن مسابقه موسيقي كه نزد وليعهد اجرا شد ستارهي بخت پاگانيني به اوج رسيد و به گونهاي خيرهكننده تابيدن گرفت به طوري كه حتي تا به امروز هم رنگ نباخته است. اما خود پاگانيني يكي از افراد بدبخت دنيا شد. شهرت او را راضي نميكرد. جاهطلبي سيري ناپذير، طمع جنونآميز نسبت به پول و همراه با آن خست مشمئزكننده به چيزهاي جزئي و تنگ چشمي نه تنها نسبت به هنرمندان قديم و معاصر بلكه به نوازندگان بزرگ آينده روح او را مسموم ميكرد و ميسوزاند. هميشه آهنگهاي خود را با چنان نتهاي سختي تركيب ميكرد كه اجراي آنها با ويولن تنها از عهدهي خودش برميآمد. اما با اين يقين و باور كه حد و مرزي براي هنر وجود ندارد، ميدانست كه روزي نوازندهي ديگري خواهد آمد كه چيستانهاي شيطاني او را بسيار روانتر خواهد نواخت و حتي از او پيشي خواهد گرفت. از همين حالا از اين شخص بيزار و متنفر بود. با اينكه حالا ديگر يك ميليونر بود معهذا كاغذپارهها و تكههاي طناب و هر آشغال ديگري را از خيابانها جمع ميكرد. خرج تغذيهي روزانهاش هيچگاه از يك سكه ناچيز تجاوز نميكرد. 

زنان زيباي بيشماري كه مفتون هنر خارقالعادهاش ميشدند نزد او آمدند تا خود و قلب و سرنوشت و زندگيشان را نثار او كنند. اما او با كراهت از آنان رو برميگرفت و معتقد بود كه آنان طلاهاي او را ميخواهند. روزي چند سكه پول خرد جلوي خانم سرشناسي ريخت كه همسر رئيس شوراي دولتي بود، آمده بود تا شهرت و ثروت و عشق خود را با او تقسيم كند و ننگ طلاق از همسر را بر خود بخرد. به او گفت:
- اين سه سكه را به شوهرتان بدهيد. ايشان روزي اين پول را به من دادند كه ديگر چيزي ننوازم. از شما هم ميخواهم كه ديگر برويد. من مشغول تمرين هستم... 

او دوستان واقعي خود را با چنين كلمات خشني از خود ميراند: "تو به دنبال پولهاي من هستي" يا "تو ميخواهي با طناب موقعيت من خودت را بالا بكشي." از آن جا كه به هيچكس اعتماد نداشت، آدمي بدبخت بود، عذاب ميكشيد و هيچ آرامشي نداشت. 

روزي كه موعد مرگ پاگانيني فرارسيد و ابليس به سراغش آمد، با آرامش كامل گفت:
- ارباب من آمادهام، اما بايد اقرار كنم كه هيچگاه در زندگي احساس خوشبختي نكردم. 

ابليس با خستگي گفت:
- بله بايد اعتراف كنم كه من هم از اين معامله هيچگونه سودي نبردهام. ما معامله بيحاصلي انجام داديم. به فهرست قرارداد نگاه كنيد هيچ اثري از نام شما در آن نيست. كسي كه ما جرئت ناميدنش را نداريم اسم شما را خط زده است. 

پاگانيني مغرورانه پرسيد:
- حالا بايد چه كاري انجام دهم؟ 

مدعيالعموم يعني ابليس جواب داد:
- هيچكار دوست من، واقعاً هيچكار. من با حضورم در همه كنسرتهاي شما، بدون اينكه حتي يكي از آنها را حذف كرده باشم، با شما تسويه حساب كردهام. اكنون براي هميشه از هم جدا ميشويم. خداحافظ. ويولن را هم با خود ميبرم. از من نهراسيد. اين يكي از وظايف نامطبوع من است. ديگر خداحافظ. 

صبح روز بعد پاگانيني بزرگ را در بسترش مرده يافتند. پيشاني و خطوط چهرهاش مانند زمان حيات پرغرور و جدي به نظر ميآمدند. لبخندي حاكي از سعادت و نيكبختي برلبانش تقش بسته بود. ويولن شيطاني براي هميشه مفقود شده بود.

نويسنده: آ.اي.كوپرين
برگردان به فارسي: ناهيد كاشيچي، برگرفته از كتاب "داستانهاي كوتاه ايران و ساير كشورهاي جهان"

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 25707