توصيه مطلب
۰
 
تاریخ ایران بعد از اسلام
 

تاریخ ایران بعد از اسلام
 

فتح ايران به دست مسلمانان
پس از آنكه حضرت رسول اكرم (ص) از مكه به مدينه هجرت كرد و در سرتاسر شبه جزيره عربستان اكثر قبايل عرب را به دين اسلام در آورد، بر آن شد تا مردم ممالك مجاور عربستان را نيز به دين اسلام دعوت كند. براي اين منظور، نامه هايي به پادشاهان اطراف فرستادند، از جمله براي خسرو پرويز شاهنشاه ساساني. چنانكه معروف است خسرو از نامه خشمگين شد و آن را پاره كرد. پس از آنكه ابوبكر به خلافت رسيد، حمله به دو دولت بزرگ ساساني و بيزانس را آغاز كرد. سپاهيان اسلام در جبهه روم سپاهيان بيزانس را شكست دادند. يزدگرد سپاهي بزرگ را به سركردگي " رستم فرخ زاد " مامور مقابله با مسلمانان و جلوگيري از حمله ايشان كرد عمر نيز " سعدبن ابي وقاص " را با سپاهي كه عده آنان به سي و چند هزار مي رسيدبه جنگ با ايرانيان گسيل داشت. در " قادسيه" (واقع در پانزده فرسخي كوفه) جنگ شديدي بين اين دوسپاه روي داد. با آنكه ايرانيان مقاومت زيادي از خود دادند، شكست سختي خوردند. با اين شكست بود كه راه تيسفون (يا مدائن)پايتخت شاهنشاهي ساساني، بر روي مسلمانان باز شد. 

سپس، مسلمانان در تعقيب يزدگرد و ايرانيان روي به شرق نهادند و در سال ۱۶ (ه.ق.) به " جلو لاء " كه در كنار نهر جلولاء منشعب از رود دياله واقع بود رسيدند. در سال ۱۹ يا ۲۱ (ه.ق.) فتح نهاوند كه عربها آن را در تاريخ فتوحات مسلمانان در ايران " فتح الفتوح " مي خوانند صورت گرفت يزدگرد سپاه بزرگي از فرماندهان شهرها و ولايتهاي ايران به سركردگي " فيروزان " براي مقابله با مسلمانان فرستاد. " عمر نعمان بن مقرن مزني " را براي مقابله با آنان تجهيز كرد. مسلمانان در نهاوند ايرانيان را شكست دادند يزدگرد پس از جنگ جلولاء به ري و از آنجا به اصفهان وكرمان و خراسان رفت. او از راه طبس به هرات رفت و از آنجا روي به شهرهاي ديگر خراسان نهاد. يزدگرد از پادشاه سغد و خاقان ترك و خاقان چين تقاضاي كمك كرد و با كمك خاقان ترك و مردم فرغانه و سغد، وارد بلخ شد. احنف با سپاهيان بصره و كوفه به رويارويي سپاه ترك شتافت. تركان از ياري با ايرانيان سرباز زدند و خود ايرانيان نيز از كمك جدي به يزدگرد خوداري كردند. يزدگرد ناچار از جيحون گذشت و به فرغانه رفت. پس از آن، باز به خراسان بازگشت و عاقبت بعد از سالها در سال ۳۱ (ه.ق.) كشته شد. 

امویان و عباسیان
از این دوره به مدت تقریبا دویست سال هیچ سلسله ایرانی بر ایران فرمانروایی نمی کرد و ابتدا امویان و بعد عباسیان بر ایران حکومت می کردند. بعد از معاویه و یزید خلفای اموی، در نتيجه حوادثي خلافت بني اميه به شاخه " مروانيان " انتقال يافت. عبدالملك بن مروان پس از كشتن عبدا... بن زبير، خليفه مسلم و بلامنازع گرديد. همچنين، با مسلط ساختن مرد سفاكی مانند حجاج بن يوسف ثقفي، حكومت بني اميه را استحكامي تازه بخشيد. طي خلافت نود ساله بني اميه، اوضاع اجتماعي ايران دگرگون شد و اكثريت عظيم ايرانيان، دين اسلام را پذيرفتند. اما، ايرانيان تحقير و توهين سرداران عرب را كه از خود حكام بني اميه الهام مي گرفتند تحمل نكردند. مردم خراسان با استفاده از خصومت ميان قبايل عرب حاكم بر خراسان و ماورالنهر، جانب داعيان و مبلغان بني عباس را گرفتند. بني عباس به سبب خويشاوندوي نزديكتر با حضرت رسول اكرم (ص) خود را براي خلافت و حكومت شايسته تر مي ديدند. 

در اين راستا، ابومسلم سردار ايراني توانست با حمايت ايرانيان و قبايل عرب مخالف، حكومت بني اميه را سرنگون سازد و عباسيان را به قدرت برساند. سال ۱۳۲ هجري، پايان حكومت نود ساله بني اميه و آغاز حكومت بني عباس است. کمک ایرانیان به بنی عباس را باید دلیل اصلی برای نابودی بنی امیه و قدرت بنی عباس دانست. به همین دلیل بود که در دوره عظمت عباسیان، بالاترین مقامهای اجرایی به ایرانیان اختصاص یافت که در این مورد میتوان به وزارت خاندان برمکی اشاره کرد. با قتل این خاندان توسط هارون الرشید و بیرون راندن ایرانی ها از دستگاه خلافت، مقدمات ضعف دولت عباسی آغاز شد. با ضعف دولت عباسی و خارج شدن بعضی سرزمینها از زیر نفوذ آن، دولتهایی در گوشه و کنار ایران ایجاد شدند و خود را مستقل از دستگاه خلافت اعلام کردند. از این دولت ها می توان به طاهریان و صفاریان اشاره کرد. 

درقرن سوم هجري، عنصر مهم ديگري وارد حكومت اسلامي شد. آن عنصر مهم، تركان بودند كه به صورت غلامان جنگي در دستگاه حكومتي وارد شدند و به تدريج، قدرت نظامي را از قوم غالب عرب گرفتند. اين نفوذ تا بدان جا ادامه يافت كه عزل و نصب خلفا هم به دست آنان انجام مي گرفت و هيچ خليفه اي بي رضايت ايشان، نمي توانست كاري بكند. به تدریج نفوذ دستگاه خلافت بنی عباس به عراق محدود شد و دولتهایی ایرانی مانند سلجوقیان با قدرتی بسیار پدید آمدند.

طاهـريان (۲۰۵ - ۲۵۹ هق)
طاهریان اولین حکومت مستقل ایران بعد از حملهٔ اعراب بودند. در اوایل قرن سوم، طاهر بن حسین، یکی از سرداران مأمون عباسی از طرف او امیر خراسان شد و بدلیل آن که عدم اطاعت خود را از مأمون اعلام کرد، اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام در ایران تشکیل شد و حکومت او به طاهریان معروف شد. در زمان طاهریان نیشابور به پایتختی برگزیده شد. طاهریان در جنگ با خوارج در شرق ایران به پیروزی دست یافتند و سرزمینهای دیگری مانند سیستان و قسمتی از ماوراءالنهر را به تصرف در آوردند و نظم و امنیت را در مرزها بر قرار کردند. گفته میشود که در زمان حکومت طاهریان، به جهت اهمیت دادن آنان به کشاورزی و عمران و آبادی، کشاورزان به آسودگی زندگی میکردند. در زمان طاهریان قیامهای بابک و مازیار که به ترتیب در اذربایجان و طبرستان(مازندران)رخ داد باعث شد که انها از توجه به شرق ایران باز دارد.به همین دلیل خوارج دست به شورش زدند.اخرین امیر طاهری محمدبن طاهرنیز فردی مقتدر نبود.در نتیجه حکومت طاهریان رو به ضعف نهاد و سرانجام در میانههای سده سوم هجری به دست یعقوب لیث سرنگون شد. امیران خانواده طاهریان عبارت اند از: طاهر بن حسین معروف به ذوالیمینین، طلحه بن طاهر، علی بن طاهر، عبدا... بن طاهر، طاهر بن عبدا...، محمد بن طاهر بن عبدا....

آل بويه (۳۲۰ – ۴۴۰هق)
سه تن از فرزندان بويه كه گويا شغل ماهيگيري در گيلان داشتند، به خدمت امراي آل زيار در آمدند. البته، ماكان كاكي هم از آنان حمايت مي كرد. همچنين، " علي "، " احمد " و " حسن " مورد حمايت مردآويچ نيز قرار گرفتند. فتح اصفهان براي مرد آويچ، ظاهرا توسط علي كه برادر بزرگتر بود صورت گرفت. پس از قتل مرد آويچ، غلامان ترك از ترس غلامان ديلمي، به خصوص ابوالحسن علي بن بويه به اطراف گريختند و ميدان تنها براي ديلميان خالي ماند. علي بن بويه به همراه برادر خود، احمد كه كنيه ابوالحسين داشت به فتح اهواز توفيق يافت (۳۲۶ ه.ق.). وي غلامان ترك را كه به سرداري "بجكم " در آنجا پناه گرفته بودند متواري ساخت. علي بن بويه پس از فتح خوزستان عازم فارس شد و احمد نيز به كرمان روي آورد و به فتح آن ولايت نايل آمد (۳۳۴-ه.ق). سپس، به بغداد رفت و المستكفي باا... – خليفه عباسي – را مطيع خود ساخت. خلافت بغداد كه پيشرفتهاي برادران بويه را براي العين مي ديد، به صلاحديد بعضي وزراي خود، از جمله " ابن مقله " با آنان از در مماشات در آمد و لقب خاص براي آنان فرستاد كه علي را " عماد الدوله " و حسن را " ركن الدوله " و احمد را " معزالدوله " ناميد. به طور كلي، مي توان كيفيت حكومت آل بويه را در نواحي ايران،به سه شعبه بالنسبه مستقل تقسيم كرد:
۱. گروهي كه در عراق و اهواز و كرمان حكومت راندند.
۲. آناني كه در عراق و فارس بوده اند.
۳. كساني كه در كرمان و فارس حكومت كردند. 

امراي ال بويه فارس، عبارت بودند از: عمادالدوله، عضدالدوله پسر ركن الدوله، شرف الدوله، صمصام الدوله، بهاء الدوله، سلطان الدوله، ابوكاليجار مرزبان و ملك رحيم. امراي آل بويه عراق و خوزستان و كرمان، عبارت بودند از : معزالدوله ابو الحسين احمدبن بويه، عزالدوله بختياري، عضدالدوله، شرف الدوله،بهاء الدوله، سلطان الدوله، مشرف الدوله، جلال الدوله، ابوكاليجار مرزبان، ملك رحيم پسر ابوكاليجار، قوام الدوله و ابو منصور فولادستون پسر ابوكاليجار. امراي آل بويه ري و اصفهان و همدان نيز، عبارت بودند از : ركن الدوله، مويد الدوله، فخر الدوله،مجد الدوله، شمس الدوله، سماء الدوله، ابو الحسين پسر شمس الدوله (حدود ۴۱۴ ه.ق.). 

آنان كه در كرمان حكومت راندند، عبارت بودند از : قوام الدوله، ابوكاليجار و ابومنصور فولادستون. لازم به ذكر است كه تكرار نام بسياري از امراء به سبب جنگهاي خانوادگي بود كه ميان آنان رخ مي داد. البته نتيجه اين جنگها هم به طور طبيعي تصاحب ولايت يكي توسط ديگري بود. از كساني كه در ري و همدان حكومت كردند، ابتدا مي توان ركن الدوله را نام برد. پس از او مويد الدوله كه تا سال ۳۷۳ ه.ق. حكومت ري را داشت. هم او بود كه با قابوس در گرگان نيز جنگيد. حوزه حكومت او شامل عراق عجم و گرگان و طبرستان بود. وزير وي نيز، صاحب بن عباد نام داشت. بعد از او، فخر الدوله به حكومت رسيد كه تاسال ۳۸۷ ه.ق. حكومت كرد. وي مدتها با سامانيان و امراي آنان در خراسان كشمكش داشت. 

همچنين، يك لشكر كشي نيز به اهواز كرد كه بي نتيجه بازگشت. فخر الدوله در قلعه طبرك در گذشت. پس از وي، همسرش سيده خاتون جانشين او شد و فرزند خردسالش – ابوطالب رستم – را كه لقب مجدالدوله يافت، سرپرستي مي كرد. هم اوست كه پس از بلوغ، با رقيبي نيرومند مانند سلطان محمود غزنوي پنجه افكند و بالاخره شكست خورد و اسير شد (ربيع الثاني ۴۲۰ ه.ق.). مجدالدوله را تبعيد گونه به غزنين فرستادند، ولي او بين راه در گذشت. وي آخرين امير خاندان بويه بود.

صـفاريان (۲۶۱ -۲۸۷ هق)
دولتي كه به وسيله يعقوب ليث و كمك برادرانش علي بن ليث و عمر بن ليث در سيستان پا گرفت، اولين حكومت مستقل يا مستقل گونه اسلامي ايران بود. اين حكومت قدرت طاهريان را، به رغم ميل خليفه، از خراسان منقرض كرد و با خلع طاعت خليفه و خروج بر او، قسمتي از ايران را تحت تصرف خود درآورد. بنيانگذار اين دولت، يعقوب بن ليث، مانند پدر و شايد اجدادش به طبقات محترفه (پيشه ور) منسوب بود. عنوان صفار (رويگر = مسگر) كه در حق وي و سلسله فرمانروايان خاندان او معمول شد. در واقع انتساب او و برادرانش را به اين حرفه نشان مي دهد. معهذا، اينكه بعدها، موجب نسب نامه اي كه تبار ليث رويگر را به پادشاهان قديم ايران ميرساند (كه در مورد خاندان او در افواه افتاد) محبوبيت او و خاندانش را در آن ايام نزد اكثريت اهل سيستان نشان ميدهد. 

رويگرزاده سيستاني همراه برادرانش، عمرو و علي در جواني عيار پيشه شد. در اغتشاشات سيستان كه منجر به برخورد عياران شهر با خوارج ولايت گشت، با غلبه بر رقيبان سيستان را تحت سلطه خويش در آورد (۲۵۳ ه.ق.). چون خليفه حاضر نشد حكومت او را بر خراسان تاييد كند، يعقوب كه خود را فرمانرواي واقعي خراسان و تمام قلمرو طاهريان مي دانست، با خليفه از در تهديد در آمد. بعد از تسخير مجدد فارس كه تا آن زمان چند بار آنجا را به تصرف در آورده بود، از طريق خوزستان عازم فتح بغداد شد. اما، در ديرالعاقول (نزديك بغداد) از سپاه خليفه شكست خورد (۲۶۲ ه.ق.) و به اهواز عقب نشيني كرد. معهذا، قبل از آنكه براي جبران اين شكست و حمله مجدد به بغداد آمادگي بيابد، در جندي شاپور بيمار شد و در همان جا نيز در گذشت (شوال ۲۶۵ ه.ق.). 

بعد از وي، برادرش عمرو از جانب سپاه سيستان به امارت برداشته شد. در جنگي كه در حدود بلخ بين او و سپاه ساماني در گرفت، عمرو مغلوب و گرفتار شد و سپاهش نيز منهزم گشت (ربيع الاول ۲۸۷ه.ق.). عمرو را از بخارا به بغداد روانه كردند. خليفه او را به زندان فرستاد كه او چندي بعد در همان زندان وفات يافت (۲۸۹ ه.ق.) با آنكه بعد از عمر، نواده اش طاهربن محمد و برادرزادگانش ليث بن علي و محمدبن علي چند سالي (۲۹۸-۲۸۸ ه.ق.) سلطه خاندان صفار را در سيستان حفظ كردند، سرانجام سامانيان آن ولايت را به قلمرو خويش ملحق كردند.

سامانـيان (۲۶۱ - ۳۹۵ هق)
سامانیان (۲۶۱ - ۳۹۵ ق / ۸۷۴ - ۱۰۰۴ م) یکی از دودمانهای ایرانی بودند که تقریبا بر تمامی سرزمینهای خراسان، هیرکان، مکران، سیستان، خوارزم و کرمان حکومت کردند و باعث رشد و شکوفائی زبان فارسی دری شدند. سامانيان نزديك صد سال (از ۲۸۷ تا ۳۸۹ ه.ق.) در قسمتي از ايران كنوني با بخش عمده اي از افغانستان و آسياي مركزي فرمانروايي كردند. قلمرو اين حكومت، تقريبا" تمام حوزه انتشار زبان فارسي را در بر مي گرفت. جد بزرگ فرمانروايان اين سلاله كه نام ايشان منسوب به عنوان اوست، از دهقانان بلخ و از بقاياي خاندانهاي بزرگ ايراني در خراسان و ماورالنهر بود. وي به علت انتساب علاقه به ملك بالنسبه وسيعي در نواحي بلخ – به نام سامان – مشهور به " سامان خداه" بود. از زماني كه اسلام آورد، (در اوايل خلافت عباسيان) مورد حمايت و علاقه امراي خراسان و تاييد دستگاه خلافت بغداد واقع شد. اسد والی عربی خراسان در نیمه قرن هشتم با سامان دوست شد. 

سامان دین اسلام را برگزید و نام پسر خود را اسد گذاشت. پسران اسد اشخاص با کفایتی بودند و در قرن نهم عهد مامون عباسی به حکمرانی محلی فرارود و هرات برگزیده شدند. مانند: علی در سمرقند، احمد در فرغانه و الیاس در هرات. ابراهیم پسر الیاس بود که بعدها به سپهسالاری دولت طاهری افغانستان رسید. احمد حاکم فرغانه در ۸۷۴ فوت، و نصر پسرش در سمرقند جانشین او گردید. اسمعیل برادر نصر حاکم بخارا شد و همین شخص است که بعدها دولت حسابی سامانی را در سال ۸۹۲ بعد از مرګ نصر ګرفت و درسمرقند پایه ګذاشت. نام و لقب نه تن از پادشاهان اين سلسله با توالي و مدت امارتشان، از اين قرار است:
۱) اسماعيل بن احمد، امير ماضي (۲۹۵ – ۲۷۹ه.ق.)
۲) احمد بن اسماعيل، امير شهيد (۳۰۱ – ۲۵۹ ه.ق)
۳) نصربن احمد، امير سعيد (۳۳۱ – ۳۰۱ ه.ق.)
۴) نوح بن نصر، امير حميد (۳۴۳ – ۳۳۱ ه.ق.)
۵) عبد الملك بن نوح، امير رشيد (۳۵۰ – ۳۴۳ ه.ق.)
۶) منصوربن نوح، امير سديد (۳۶۵ – ۳۵۰ ه.ق.)
۷) نوح بن منصور، امير رضي (۳۸۷ – ۳۶۵ ه.ق.)
۸) منصور بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۷ ه.ق.)
۹) عبدالملك بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۹ ه.ق.) 

ظهور نشانههاي انحطاط در دولت سامانيان، با غلبه غلامان ترك بركارها و سلطه آنان بر مناصب نظامي در درگاه ايشان آغاز شد. شورشهايي كه در دربار بخارا به وجود آمد و تا حدي ناشي از برخورد بين اهل سپاه و اهل ديوان بود، اين انحطاط را تسريع كرد. انقلابات خراسان كه از ناسازگاري امراي ترك با يكديگر و با سياست تمركز ديوان بخارا و امير ساماني نشاًت مي گرفت، خراسان را به تدريج از سلطه سامانيان خارج كرد و ماوراء النهر را نيز دچار تزلزل ساخت. سرانجام، ماوراء النهر هم با تحريكات مدعيان، مورد تجاوز ايلك خانيان ترك واقع شد. در طي حوادث، قلمرو سامانيان بين ايلك خانيان و غزنويان تقسيم شد. با كشته شدن امير ابراهيم بن نوح (۳۹۵ ه.ق.) معروف به امير منتصر كه آخرين مدعي امارت آن سامان و آخرين مبارز جدي براي احياي آن بود دولت سامانيان پايان يافت.

آل زيار
"زياريان" و "بوييان" دوخانواده ايراني از نواحي مازندران و گيلان بودند كه توانستند به حكومت ايران برسند. در واقع، بعد از حكومت نيمه مستقل طاهريان و پس از صفاريان و در ايام امارت امري ساماني در ماوراءالنهر، خانواده هاي از مازندران و سپس گيلان توانستند بر قسمت عمده ايران غربي، يعني از خراسان تا بغداد تسلط يابند. حكومت اين خانواده ها به دو نام مشخص و دو دوره پي در پي در تاريخ شهرت يافته : زياريان (آل زيار) و ديلميان (بوييان، آل زيار).

آل زيار
سرزمينهاي طبرستان و ديلم كه در قسمت شمالي البرز و در پناه كوهها و دره هاي صعب العبور و جنگلهاي انبوه قرار دارد، از قديم الايام (حتي پيش از اسلام) حاكميت خود را حفظ كرده بود، چنانكه زمان انوشيروان (خسرو اول ۵۷۹ – ۵۳۱ م.) تا مدتها اين ولايت يك نوع حكومت خود مختار داشت. بعد از فتوحات مسلمانان در اكناف ايران (با اينكه تا اقصي نقاط خراسان تحت نفوذ اعراب مسلمان در آمد) باز هم طبرستان و ديلمان از حملات آنان محفوظ ماند. خاندانهاي قديم آن ولايت، مانند اسپهبدان و قارنيان و خانواده جستان (حدود رودبار و منجيل) همچنان به آداب و رسوم خود زندگي مي كردند. همچنين، بسياري مذهب خود را نيز حفظ كردند، تا روزگاري كه گروههاي از عراب طرفدار خاندان حضرت علي (ع) و شيعيان زيديه به آن نواحي پناه بردند و مورد حمايت همان خانواده ها قرار گرفتند. چنانكه وقتي " داعي كبير " حسن بن زيد در آن نواحي سكني گزيد، جمعي كثير از مردم طبرستان و گيلان به طرفداري او برخاستند. همچنين در جنگهايي كه ميان او و يعقوب ليث صفاري رخ داد، مردم گيلان از او حمايت بيدريغ نمودند. 

مساله طبرستان از همان اوايل طلوع آنها براي سامانيان حل نشده باقي مانده بود. اسفار – پسر شيرويه، هر چند ابتدا با سامانيان همراه بود، اما در آخر كار بر آنان شوريد و به تدريج گرگان، طبرستان، قزوين، ري، قم و كاشان را در قلمرو خود آورد. اسفار فرماندهي سپاه خود را به يكي از بزرگان ولايت، يعني مرد آويچ پسر زيار سپرد، ولي خود با طغيان سربازان رو به رو گرديد و در طالقان به قتل رسيد (۳۱۶ ه.ق.). قلمرو حكومت مردآويچ علاوه بر مازندران و قسمتي از گيلان، به شهرهاي ري، قم و كرج و ابهر و بالاخره همدان رسيد. حتي سپاه خود را به حدود دينور نيز فرستاد (۳۱۹ ه.ق.). مردآويچ، اصفهان را فتح كرد و خيال حمله به بغداد را داشت. وي به زبان آورده بود كه من شاهنشاهي ساساني را بر مي گردانم. او پس از آنكه مراسم جشن سده را در اصفهان بر پاي داشت. به علت اختلافي كه ميان غلامان ترك و ديلم او پيش آمده، به دست غلامان ترك در حمام كشته شد. (۳۲۳ ه.ق.). 

بعد از مردآويچ، جمعي از ياران او برادرش " وشمگير " را از مازندران به اصفهان و ري احضار كردند كه حكومت را به بسپارند، اما، چنانكه خواهيم ديد حكومت ولايتهاي عمده ديگر به دست آل بويه افتاد و اين خانواده بعضي نواحي قلمرو حكومت خود رابه حوالي مرزهاي ايران در عصر ساساني رساندند. در اين مدت، وشمگير تنها به حكومت گرگان و قسمتي از مازندران اكتفا كرد (۳۲۳ تا ۳۵۷ ه.ق.). جنگهاي او با آل بويه، به شكست انجاميد و تقاضاي كمك از نوح بن نصر ساماني نيز بي نتيجه ماند. وشمگير در حالي كه آماده نبرد با آل بويه مي شد، در حين شكار، مورد حمله گرازي قرار گرفت و كشته شد (اول محرم ۳۵۷ ه.ق.). بهستون (بيستون) پسر وشمگير، با برادرش قابوس رقابت داشت و حوزه حكومت قابوس – بعد از مرگ برادر – به همان گرگان منحصر شد. در جنگي كه ميان او و آل بويه در حوالي استرآباد در گرفت، شكست خورد و به خراسان فرار كرد (۳۷۱ ه.ق.). بعد از آن، گرگان در دست آل بويه باقي ماند و قابوس نيز در ۴۰۳ ه.ق. به قتل رسيد. بعد از او، فرزندش منوچهر كه داماد سلطان محمود نيز بود نتوانست بر قلمرو خود بيفزايد و نوشيروان پسرش، و جستان نوه اش، تنها به صورت امراي محلي در گرگان تا حدود سالهاي ۴۳۵ ه.ق. حكومت راندند. در تمام مدتي كه قابوس و منوچهر و ساير اولاد زيار در گرگان حكومت نيمه مستقلي داشتند، خاندان بويه كه دست پرورده مرد آويچ بودند، پي در پي به فتوحات تازه دست مي يافتند و قلمرو حكومت خود را توسعه ميدادند.

دولت علويان طبرستان، دولت علويان گيلان و ديلمان، علويان طبرستان و زيديه
بعد از رحلت امام چهارم، حضرت علي بن حسين، امام سجاد عليه السلام،گروهي از شيعيان او معتقد به امامت فرزندش زيد شدند. زيدبن علي در زمان هشام بن عبدالملك (۱۰۵ – ۱۲۵ ه.ق.) در سال (۱۲۲ ه.ق.) بر عامل او (يوسف بن عمر ثقفي حاكم كوفه) خروج كرد، اما قيام وي سركوب شد و به شهادت رسيد. پس از زيد، يحيي (پسرش) به خراسان گريخت و در ناحيه جوزجان (بين بلخ و فارياب) قيام كرد. نصربن سيار (حاكم خراسان) مسلم بن احوزمازني را به جنگ وي فرستاد. مسلم يحيي را كشت و سر او را نزد وليدبن عبدالملك (۱۲۵ –۱۲۹ ه.ق.) فرستاد. جسد يحيي بن زيد تا قيام ابومسلم خراساني (۱۲۹ ه.ق) بردار بود. وي آن را از دار پايين آورد و به خاك سپرد. مشهد او در جوزجان (نزديك شهر سرپل يا ساري پل) زيارتگاه است. گويند مرگ يحيي بن زيد به حدي در مردم خراسان اثر گذاشت و آنان را غمگين كرد كه در آن سال هر چه پسر در خراسان زاده شد، يحيي يا زيد نام نهادند. پس از مرگ زيد، پيروان او به چند گروه تقسيم شدند كه معروفترين آنان ادريسيه، حسنيه و قاسميه بودند.

ادريسيه
پيروان ادريس بن عبدا... بن ابي طالب (ع) بودند كه از سال ۱۱۲ تا ۳۷۵ ه.ق. بر مراكش و شمال آفريقا حكومت كردند و اولين دولت مستقل شيعه علوي در اسلام به شمار مي روند.

قاسميه
اصحاب قاسم بن ابراهيم بن طباطباالرسي بودند. اينان دولت ائمه رسي (از سال ۲۸۰ تا ۵۷۰ ه.ق.) را در يمن پايه گذاري كردند. اكثر مردم يمن زيدي هستند و امام زيدي يمن امام محمد البدر تا جمهوريت يمن در صنعا مي زيست.

حسنيه
ياران حسن بن زيدبن حسن بن علي بودند كه دولت شيعيان علوي مازندران را تاسيس كردند.

غـزنويان
دولت غزنوي (۹۷۵-۱۱۸۷ م.) (۳۴۴ ه.ق. - ۵۸۳ ه.ق.) معروف به دولت آل ناصر يا دولت آل ناصرالدين، يك دولت فارسي زبان نظامي اسلامي بود. اين دولت خاستگاه نژادي و پايگاه ملي خواست نداشت، اما در مدت اعتلاء – از اواسط قرن چهارم تا اواسط قرن پنجم هجري – غالبا به عنوان مروج و ناشر اسلام مورد توجه وتاييد خلافت بغداد بود. بنيانگذار اين دولت ناصر الدين سبكتكين بن قرابجكم، داماد و مملوك البتكين حاجب، معروف به سپهسالار، بود كه خود او نيز از غلامان ترك سابق سامانيان محسوب مي شد. زبان رسمی این حکومت فارسی بود. شهرت این حکومت در جهان، بیشتر به خاطر فتوحاتی است که در هندوستان انجام داده است. از آنجا که غزنویان نخستین پایههای شهریاری را در شهر غزنین آغاز نمودند به غزنویان نامدار شدند. بنیانگذار این دودمان کسی به نام سلطان محمود غزنوی بود. پدران او بردگان ترکی بودند که در زمان سامانیان خریداری شده و برای این دودمان ایرانی خدمت میکردند. کمکم کار ایشان گرفت و به شهریاری هم رسیدند. نامآورترین شهریاران این دودمان سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود بودند. 

محمود غزنوی بارها به هند حمله کرد و به اسم گسترش اسلام هم ثوت های افسانه ای آن سرزمین را از آن خود کرد و هم سپاهیان را مشغول کرد. مسعود غزنوی نیز مانند اسلاف خود حمله به هند را در سرلوحه کاهایش قرار دارد اما دیگر از آن ثروتهای افسانهای هند خبری نبود و در نتیجه بار سنگین هزینهها بر دوش مردمی نهاده شد که مجبور بودند مالیات بپردازند و این خود باعث نارضایتی مردم بویژه مردم خراسان شد.و در نتیجه توجه بیش از اندازه مسعود به هند وی از تحرکات سلجوقیان در خراسان غافل ماند.پس از مرگ مسعود فرمانروایی غزنویان به قسمتی از غرب هند به مرکزیت لاهور محدود گشت.و در نهایت در قرن ششم هجری غوریان آخرین بقایای غزنویان را نیز از بین بردند. حکومت غزنویان هند از نظر هنردوستی و توجه به شاعران فارسیسرا از اهمیت بالایی برخوردار است.

سـلـجوقـيان
دولت تركمانان سلجوقي، يكي از وسيعترين و قويترين و پايدارترين دولتهاي بوده كه از سال ۴۲۹ ه.ق. كه سال پيروزي طغرل سلجوقي بر سلطان مسعود غزنويي در دندانقان سرخس است – تا سال ۵۹۰ ه.ق.- كه سال سقوط آخرين پادشاه سلجوقي به دست اينانج است – ادامه داشته است. وزراي معروف آنان عبارت بودند از : عميدالملك كندري، خواجه نظام الملك طوسي، مجد الملك قمي، شرف الملك خوارزمي، سعد الملك آبي، شرف الدين انوشيروان خالد كاشاني و امثال آنان. به علت اضطراري كه خليفه عباسي (القائم لامرا...) در استفاده از نيروهاي تركمان دچار آن شده بود، ناچار حكومت آنان را به رسميت شناخت و بغداد نيز در همه موارد، آنان رامورد تاييد و تجليل قرار ميداد. 

اين تاييد بر اساس آن صورت گرفت كه اميري از امراي ديلميان فارس به نام " ارسلان بسا سيري " (اهل فسا) كه خود شيعه اسماعيلي بود،بر بغداد تسلط يافت. وي خليفه القائم را از شهربيرون راند و خود به منصب حكومت نشست و در بغداد خطبه به نام خليفه فاطمي مصر المستنصربا... خواند. خليفه القائم كه در تبعيد به سر مي برد، از طغرل – نخستين پادشاه سلجوقي – كمك خواست. طغرل هم تازه در خراسان پايدار شده، سلاطين غزنوي را از خراسان به هندوستان رانده و نيشابور را پايتخت قرار داده بود. وي ابونصر كندري (نيشابوري) رابه وزارت انتخاب كرده و در رقابتهاي خانوادگي بر برادر خود، ابراهيم ينال (در همدان)، پيروز شده بود. همچنين، آل زيار را برانداخته و با شكست نوشيروان پسر منوچهر بر گرگان و مازندران تسلط يافته و خوارزم را در سال ۴۳۴ه.ق. به دست آورده بود. سال بعد (۴۳۵ ه.ق.) با حمله به ري و بلاد عراق،آل كاكويه و آل بويه را نيز از اين سرزمين بيرون كرد و نيروهاي كه به سرداري برادرش قاورد به كرمان فرستاده بود، توانستند آخرين حكمران ال بويه (بهرام بن لشكرستان) را از فارس و همچنين كرمان بيرون رانند. 

بدين طريق، روزي كه طغرل متوجه بغداد شد (۴۴۷ ه.ق.) قسمت عمده سرزمين خراسان بزرگ ماوراءالنهر و كرمان و گرگان و مازندران و ري و همدان و فارس در قلمرو و اختيار او قرار گرفته بود. پيروزي او بر ملك رحيم ديلمي كه فرمانده ظاهري بغداد بود، و ارسلان بساسيري كه شهر را فتح كرده بود، خيلي زود و ساده صورت گرفت در رمضان سال ۴۴۷ ه.ق. در بغداد خطبه به نام طغرل سلجوقي خواندند. او نيز خليفه (القائم) را از تبعيد گاه به بغداد آورد و دوباره بر تخت خلافت نشاند. خليفه با برادرزاده طغرل، يعني دختر داود (و خواهر آلب ارسلان)، ازدواج كرد و خود طغرل نيز دختر خليفه را به زني گرفت. بدين طريق، پيوند خانوادگي ميان سلجوقيان و خلفاي اسلامي بر قرار شد. مقاومت بساسيري در سال ۴۵۱ ه.ق. به جايي نرسيد و در آخرين جنگ شكست خورد (حدود كوفه) و كشته شد. سر او را پيش خليفه در بغداد فرستادند. 

جانشين طغرل كه آلب ارسلان، برادرزاده اش (پسر جعفري) بود، نام اسلامي محمد داشت و ده سال سلطنت كرد. وزير او، ابو علي حسن بن اسحق معروف به خواجه نظام الملك، شهرت تمام دارد كه بعد از قتل عميدالملك در ذيحجه ۴۵۶ ه.ق. به وزارت انتخاب شد. در زمان آلب ارسلان بود كه فتح ارمنستان صورت گرفت و گرجستان و ابخاز جزو قلمرو سلجوقيان گرديد (۴۵۶ ه.ق.)، همچنين، سپاهيان سلجوقي در شمال تا خوارزم پيش رفتند و در شرق به بلخ رسيدند (۴۵۸ ه.ق.). آلب ارسلان در ششم ربيع الاول سال ۴۶۵ ه.ق. در حالي كه در راه خوارزم نسبت به يكي از كوتوال آن ولايت خشم گرفته بود، به دست همان كوتوال (قلعه بان)، به نام يوسف خوارزمي، به ضرب دشنه از پاي در آمد. نعش او را در مرو – كه حاكم نشين دولت سلجوقي شده بود – به خاك سپردند. جلال الدين ابوالفتح حسن، معروف به ملكشاه، فرزند آلب ارسلان، به كوشش خواجه نظام الملك به سلطنت رسيد. 

او نه تنها بر آشوبهاي داخلي، از جمله حمله قاورد – پادشاه كرمان – به همدان پيروز شد (در همدان)، بلكه بيت المقدس را نيز در سال ۴۶۳ ه.ق. تسخير كرد و شام را در سال ۴۷۲ ه.ق. با محاصر دمشق به دست آورد و دياربكر را در سال ۴۷۷ ه.ق. تسخير كرد. پس از آن سپاهيان وي به انطاكيه رسيدند و بنا به روايت معروف، " اسبان را از درياي روم (مديترانه) آب دادند ". دو سال بعد حلب نيز به تصرف ملكشاه در آمد. ماوراءالنهر نيز در سال ۴۸۲ ه.ق. تسخير شد و سمرقند و اوزكند و كاشغر تحت تسلط او قرار گرفت. اين همان سفري است كه گويند كرايه ملاحان جيحون را خواجه نظام الملك بر خراج انطاكيه حواله نوشت تا وسعت مملكت و رواني سكه و آزادي تجارت را ثابت كند. اصولا"، در زمان سلجوقيان ارتباطات تجارتي ايران توسعه بسيار يافت. 

در عصر سلجوقيان، به خصوص ملكشاه، گروه مذهبي مقتدري كه به اسماعيليه يا سبعيه (بعضا قرمطي) معروف اند پديد آمد. در بسياري از موارد، كوشش ملكشاه و هم وزيرش خواجه نظام الملك طوسي بر اين بود كه اين گروه را منزوي يا ريشه كن كنند. سرانجام خواجه نظام الملك به دشنه يكي از همين فداييان اسماعيلي به قتل رسيد (در صحنه كردستان، رمضان سال ۴۸۵ ه.ق.). با مرگ ملكشاه در سال ۵۱۱ ه.ق. و سپس مرگ جانشین وی در سال ۵۵۲ ه.ق. عملا دولت سلجوقيان عراق به پايان رسيد. مهم ترین اقدام دولت سلجوقیان این بود که حتی خلیفه عباسی را هم زیر نفوذ خود گرفتند و توانستند در جنگ با دولت روم شرقی پیروز شوند. پس از این پیروزی بود که به تدریج مقدمات جنگهای صلیبی فراهم شد تا اینکه رسماً در سال ۱۰۹۹ میلادی، این جنگها آغاز شد.

اتابكان و خوارزمشاهيان
پادشاهان سلجوقي، اصولا" در دربار خود ريش سفيدان و مربياني داشتند كه در اداره مملكت با آنان مشورت مي كردند. بعضي از اين افراد " اتابك " (معلم يا مربي) بعضي اميرزادگان سلجوقي نيز بودند. بيشتر اين اتابكان موقيعت خود را تا زمان حمله مغول به ايران حفظ كرده بودند و بعضي از آنان، مانند اتابكان فارس و اتابكان آذربايجان، بعد از مغول نيز تا سالها در ولايتهاي مذكور حكومت داشتند. مهمترين و معروفترين اين اتابكان، اتابكان خوارزم بودند كه به خوارزمشاهان و خوارزمشاهيه نيز شهرت يافته اند. خوارزم، كه در كتيبه هاي هخامنشي به صورت هوارزميا و بعد از اسلام به صورت خوراسميه نيز آمده است، نام ناحيه ای است در سفلاي جيحون. حدود آن ناحيه از حوالي درياچه آرال تا سواحل درياچه خزر و نواحي ابيورد،از شرق در تمام سواحل سيحون، ادامه مي يافت و پايتخت آن خوارزم خوانده ميشد. 

اين منطقه نزديك درياچه آرال وشامل دو قسمت بوده است : قسمت شرقي كه معمولا ترك نشين بود و قسمت غربي رودخانه كه اورگنج خوانده ميشد و فارس زبانان در آنجا ساكن بودند. اين دو شهر در زمان حمله مغول بيشتر به صورت ويرانه درآمدند. در سال ۴۹۰ ه.ق. قطبالدين محمد – ازاولاد انوشتكين غرجه – به تاييد امير حبشي (پسر آلتون تاش حكمران خراسان) به سمت خوارزمشاهي معين شد. او تا سال ۵۲۲ ه.ق. عنوان حكومت خوارزمشاه را به خود اختصاص داد. 

پسر او، اتسز (اتسز = نميرا،آنكه بايد زنده بماند) با لقب علاء الدوله هم اين سمت را به ارث يافت. بعد از مرگ اتسز، پسر او – ايل ارسلان – به حكومت رسيد (۵۵۱ ه.ق.). سپس سلطانشاه – فرزند ايل ارسلان – چند صباحي حكم راند (۵۶۸ ه.ق.) تااينكه برادرش – علاء الدين تكش – او را از خوارزم بيرون راند و خود مستقيما خوارزمشاه شد. وي در ۱۹ رمضان سال ۵۹۶ ه.ق. در گذشت. پس از وي سلطان محمد – پسرش – جانشين پدر شد. در زمان اين پادشاه، وضع ولايتهاي ايران دچار آشفتگي بود. كرمان كه به تسلط ملك دينار عز در آمده بود (اگر چه چند صباحي به تسلط خوارزمشاهيان نيز در آمد) به علت حملات طوايف شبانكاره و اتابكان فارس، از حيطه تسلط خوارزمشاهي خارج شد (۵۹۹ ه.ق.). سلطان غياثالدين (حاكم غور) به تحريك خليفه " الناصر لدين ا... " بر خوارزمشاه شوريد و قسمتهايي از خراسان را از آن خود كرد. 

همچنين، به تحريك خليفه، بعضي روساي اسماعيليه از جمله جلال الدين حسن اسماعيلي در قلاع الموت و رودبار ادعاي خود سري كردند. اين رفتارها باعث شد تا سلطان محمد خوارزمشاه به فتواي جمعي از علماي ماوراء النهر، نام ناصر خليفه را از خطبه انداخت و فرمان داد كه يكي از سادات حسيني ترمذ را به عنوان خلافت دهند و خطبه به نام او خوانند. سپس در زمستان سال ۶۱۴ ه.ق. به همراه سپاهي از طريق همدان عازم جنگ با خليفه عباسي شد. اما، سپاهيانش به علت سرماي شديد در اسد آباد همدان دچار تلفات بسيار شدند و چون در شرق ايران آشفتگيهاي پديد آمده بود، سلطان محمد به مرو بازگشت (محرم ۶۱۵ ه.ق.) سلطان محمد خوارزمشاه از سال ۶۱۳ ه.ق. گرفتار حملات طوايف مغول در شرق ايران شده بود، تا اينكه در سال ۶۱۵ ه.ق. شهر كاشغر به تصرف مغولان در آمد. سلطان هر چند خود را به ماوراء النهر رساند، اما در برابر لشكر مغول قادر به مقاومت نبود و همچنان از برابر آنان مي گريخت. وي در شوال سال ۶۱۷ ه.ق. در جزيره " آبسكون " (در درياچه خزر) بيمار شد و درگذشت. 

فرزند او جلالالدين منكبرني، كوشش بسيار كرد كه در برابر مغولان نيرويي فراهم آمورد، اما توفيق نيافت. او در جنگ پروان (نزديك كابل) از لشكر مغول شكست خورد و به سند گريخت. وي در نزديكي سند از چنگيز شكست ديگري خورد و به دهلي رفت تا شايد از امراي آن ديار كه با خانواده خوارزمشاهي قوم خويش بودند كمك بگيرد. اما كار او به جايي نرسيد و از طريق كرمان و فارس خود را به اصفهان و آذربايجان رساند. در ۲۸ رمضان سال ۶۲۷ ه.ق. از سلطان علاء الدين كيقباد (از سلاجقه روم) در ارزنجان شكست خورد. در آذربايجان سپاه مغول به او رسيدند و در ديار بكر، آخرين جنگ با آنان در گرفت و سلطان شكست خورد. او از جنگ جان به سلامت برد، اما در ميافارقين به صورتي ناگهاني به دست جمعي از كردان به قتل رسيد (نيمه شوال سال ۶۲۸ ه.ق.). بدين ترتيب سلسله خوارزمشاهي پايان يافت. 

مـغـول
چنگيز در اوايل قرن سيزدهم ميلادي (هفتم هجري قمري) اتحاد قبيلهاي خود را تكميل و امنيت راههاي تجاري قلمرو خود را تامين نمود. سپس براي تامين اقتصاد قبايل زير فرمان خود حركت را آغاز كرد. حملات اوليه چنگيز به كشور چين بود كه با سقوط پكن (خانباليق) پايان يافت. وي ادامه تسخير چين را به عهده امراء و جانشينان خود گذاشت و متوجه غرب گرديد. چنگيز براي گشودن راه ارتباط تجاري غرب كه براي اقوام آسياي مركزي نقش حياتي داشت با ايجاد روابطه با خوارزمشاهيان در صدد گشودن اين راهها برآمد. ولي، عملكرد نادرست خوارزمشاهيان باعث حملات زود رس مغول به دنياي غرب گرديد. 

حملات مغول (همانند ساير اقوام آسياي مركزي) در دو سوي شمال و جنوب خزر دنبال شد. در حملات اوليه مغول، خراسان ويران گرديد. حملات بعدي مغول در زمان جانشينان چنگيز دنبال شد. پس از نابودي آخرين مقاومت خوارزمشاهيان و تصرف نواحي قفقاز، ارمنستان و گرجستان، به آناتولي توجه شد. مغولان در نبرد مشهور "كوسه داغ" در ۱۴ محرم سال ۶۴۱ ه.ق. پس از شكست دادن سلجوقيان آناتولي به استقلال آنان خاتمه دادند. سلجوقيان آناتولي، از اين تاريخ تا متلاشي شدن كامل آنان در اوايل قرن هشتم هجري، تنها توانستند به صورت يك حكومت تابع به موجوديت خود ادامه دهند. 

حمله به روسيه نيز به فرماندهي با تو – فرزند جوجي – از سال ۶۲۷ تا ۶۴۰ ه.ق. ادامه يافت. بدين ترتيب،از رودخانه ايرتيش تا كوههاي كارپات زير نفوذ اولوس جوجي در آمد. امراي مغول در راس قواي نظامي خود، دشتهاي مغان واران را در مسير سفلاي رودخانه ارس وكورا اقامتگاه قرار دادند، زيرا تامين علوفه در اين قلمرو از ساير نقاط مناسبتر بود. به همين سبب، ايلخانان نيز پس از مستقر شدن در ايران در اين منطقه اقامت گزيدند و از همين مرغزاران شمال شرقي آذربايجان بود كه مدت يك قرن بر ايران حكمراني نمودند. 

با مرگ اوگتاي – جانشين چنگيز – كشور گشايي مغول عملا متوقف شده بود. با بركناري فرزندان اوگتاي و قدرت يافتن فرزندان تولي به كمك فرزندان جوجي، منكو فرزند تولي به مقام خاني برگزيده شد. منكو در قوريلتاي (مجلس مشورتي) سال ۶۵۱ ه.ق. در كنار " اونون " تصميم گرفت كه يكي از برادرانش (موسوم به قوييلاي) را مامور فتح بقيه چين كند و برادر ديگرش، هولاكو، را به ايران بفرستد تا پس از فتح مراكز اسماعيليه و بغداد، كه دو كانون سياسي و مذهبي خطر ساز براي حاكميت مغولان بودند، به خصوص اسماعيليه كه به علت در دست داشتن قلاع مستحكم در مسير راههاي تجاري، امنيت راهها را مختل كرده بودند، فتوحات مغول را در بين النهرين و سوريه دنبال كند. خانهاي آسياي مركزي – تا استقرار ايلخانان در ايران – مركزي براي اداره امور خراسان و مازندران داير نموده بودند (طوس). از اين كانون بود كه دولتمردان ايراني نظير خاندان جويني با استفاده از عدم آگاهي مغولان به مملكت داري، وارد دستگاه مغولان شدند. 

هولاكو با ورود به ايران، در سال ۶۵۴ ه.ق. (۱۲۵۶ م.) مراكز اسماعيليه و در سال ۶۵۶ ه.ق. (۱۲۵۸ م.) بغداد را تصرف نمود و در ادامه پيشروي خود به سوي غرب، وارد سوريه گرديد. پس از تصرف شهرهاي حلب و دمشق در سال ۶۵۸ ه.ق. در محلي به نام "عين جالوت" از سلاطين مماليك مصر، كه پس از سقوط بغداد به بزرگترين كانون سياسي – مذهبي مسلمانان تبديل شده بودند، شكست خورد. پس از اين نبرد، حدود قلمرو هلاكو با مماليك روشن گرديد. سوريه و فلسطين در دست مماليك باقي ماند و ساحل غربي رود خانه فرات مرز طرفين را تشكيل داد. در حمله هلاکو خان بغداد تصرف شد، دولت عباسی سقوط کرد و خلیفه آن کشته شد. 

مغولان ايران به علت تابعيت خود نسبت به خان بزرگ مغول، نام ايلخان (تابع خان) بر خود گذشتند. عدم موفقيت مغولان در مقابل مماليك، نزديكي آنان را به دنياي مسيحيت كه از قرنها قبل در ميان مغولان نفوذ كرده بودند (چنانكه بسياري از زنان خانها از قبايل مسيحي مغول وترك بودند) مهيا ساخت. دنياي مسيحيت نيز به علت شكست در مقابل مماليك و از دست دادن شهرهاي شرق مديترانه در جنگهاي صليبي – به علت وجود دشمن مشترك – به مغولان نزديك شد. مكاتبات دنياي غرب با مغولان و اعزام مداوم سفرا به دربار يكديگر در ادامه اين سياست بود كه در زمان جانشينان هولاكو نيز (حتي پس از قبول اسلام) همواره ادامه يافت. اما به علت نبودن اتحاد ميان دول اروپايي و ضعيف شدن ايلخانان همكاري فرزندان جوجي با مماليك و حملات فرزندان جغتاي از شرق (به خصوص پس از اسلام آوردن فرزندان جوجي و جغتاي) سياست ايلخانان با شكست مواجه شد. 

احاطه شدن ايلخانان به وسيله دنياي اسلام متوقف شدن حركت آنان و بروز مشكلات اقتصادي ايشان را مجبور به قبول اسلام و انجام بعضي از اصلاحات اقتصادي، اجتماعي و تجاري نمود. اين دگرگوني باعث برچيده شدن رسوم قبلي مغولان گرديد. حتي غازان نيز پس از قبول اسلام نام " محمود را انتخاب كرد و عناوين خانهاي بزرگ را از سكه ها حذف و خود را از تابعيت آنان رها ساخت. ضعيف شدن حاكميت مغول و شورش امراي ترك و مغول در آناتولي و سركوبي آنان همچنين مهاجرت بي وقفه تركان به آناتولي كه پس از نبرد ملازگرد (۱۰۷۱ ه.ق.) آغاز شده بود و همواره ادامه داشت و زمينه حملات بعدي آنان را به دنياي مسيحيت فراهم ساخت. حاكميت نيرومند ايلخانان با آمدن هولاكو به ايران آغاز شد و مرگ ابو سعيد، فرزند اولجايتو در سال ۷۳۶ ه.ق. به پايان رسيد.

صـفـويان
تشكيل دولت صفوي در اوايل قرن دهم هجري قمري (ابتداي قرن شانزدهم ميلادي) يكي از رويدادهاي مهم ايران محسوب مي شود. پيدايش اين دولت كه بايد آن را سرآغاز عصر تازه اي در حيات سياسي و مذهبي ايران دانست موجب گرديد استقلال ايران بر اساس مذهب رسمي تشيع و يك سازمان اداري بالنسبه متمركز، تامين گردد. در سال ۹۰۷ ه.ق. شاه اسماعيل اول (فرزند شيخ حيدر صفوي) با كمك قزلباشان منتسب به خانقاه اردبيل، پس از شكست فرخ يسار (پادشاه شروان) و الوند بيگ آق قويونلو، شهر تبريز (پايتخت دولت آق قويونلو) را به تصرف درآورد. در همين شهر بود كه دولت صفوي را بنيان نهاد و مذهب شيعه دوازده امامي را مذهب رسمي ايران اعلام كرد. او در نخستين سالهاي سلطنت خود تمامي قدرتهاي خود مختار داخلي را برانداخت و زمينه ايجاد حكومت مركزي را فراهم ساخت. 

وي پس از فراخواندن سپاهيان از مناطق مختلف كشور رهسپار خراسان شد و در شعبان سال ۹۱۶ ه.ق. در نزديكي شهر مرو شكست سختي به ازبكان وارد ساخت. این شكست عكس العمل شديد كارگزاران دولت عثماني را برانگيخت و سياست آميخته با مماشات و تساهل سلطان بايزيد در برابر شاه اسماعيل با مخالفت شديد سران يني چري و علماي اهل تسنن عثماني روبه رو شد. مخالفان كه سلطان را سد راه مبارزه با دولت صفوي ميدانستند به دور سليم (فرزند او) گرد آمدند و ضمن توطئه اي كه به مرگ با يزيد انجاميد اين مانع را از سرراه برداشتند. 

سلطان سليم پس از فوت پدر، به قصد جنگ با شاه اسماعيل و براندازي دولت نوپاي صفوي سپاه بزرگي از يني چريها و ممالك دست نشانده فراهم ساخت و پس از قتل عام شيعيان و طرفداران شاه اسماعيل در آناتولي در محرم سال ۹۲۰ ه.ق. به سوي ايران حركت كرد. وي در ماه رجب همين سال در دشت چالدران (نزديك خوي مستقر شدو در شرايطي كه سپاهيان عثماني از لحاظ كثرت عدد و مجهز بودند به اسلحه گرم از امتياز بزرگي برخوردار بودند جنگ آغاز گرديد. جنگ با پيروزي سلطان سليم خاتمه يافت و شهر تبريز سقوط كرد. اما سلطان عثمان تنها چند روزي توانست در آذربايجان بماند. بيم از عدم امنيت و تداركات، دوري از مركز حكومت و مهمتر از همه طغيان يني چريها (به علت عدم رضايت از جنگ و كشتار مسلمانان) وي را مجبور به عقبنشيني كرد. 

اگر چه جنگ چالدران ضربه سنگيني به دولت صفوي وارد كرد ولي موجب از بين رفتن آن نشد. بعد از واقعه چالدران شاه اسماعيل تا پايان عمر دست به كار مهمي نزد. سرانجام در ۱۵ رجب سال ۹۳۰ ه.ق. شاه اسماعيل پس از بازگشت از ييلاق شكي به آذربايجان در ناحيه سراب در ۳۸ سالكي چشم از جهان فروبست در حالي كه دولتي با ثبات بنيان نهاده بود كه طي دو قرن ادامه يافت و از نظر تشكيلات و نظامات از مهمترين دولتهاي بعد از اسلام در ايران شمرده ميشود. 

تهماسب، بزرگترين فرزند شاه اسماعيل كه در سال ۹۱۹ ه.ق. به دنيا آمده بود. در يك سالكي به دستور پدرش به هرات انتقال يافت. تهماسب هنگام مرگ پدر ده سال و شش ماه داشت كه به سلطنت رسيد. وي از سال ۹۳۰ ه.ق. تا ۹۸۴ ه.ق. مدت ۵۴ سال سلطنت كرد كه بيشترين ايام سلطنت در دوران صفوي محسوب مي شود. او شجاعت و صلابت پدررا نداشت ولي از نظر كشور داري و تنظيمات زمان حكمراني او را بايد يكي از مهمترين ادوار صفويه شمرد. شاه اسماعيل در عمر كوتاه خود كه بيشتر در جنگهاي داخلي و خارجي گذشت، موفق نشد دولت نوبنياد صفوي را بر اساس تشكيلات اداري و نظامات مذهبي استوار كند ولي اين كار در دوران سلطنت طولاني تهماسب جامه عمل پوشيد. شاه تهماسب به علت نزديكي تبريز به مرزهاي عثماني و آسيب پذيري اين شهر و دوري تبريز از خراسان كه همواره مورد هجوم ازبكان قرار مي گرفت در سال ۹۶۵ ه.ق. پايتخت خود را به قزوين منتقل كرد. از اين تاريخ تا سال ۱۰۰۶ ه.ق. (كه شه عباس اول اصفهان را مورد توجه قرار داد) شهر قزوين پايتخت صفويه بود. از وقايع عمده دوران شاه تهماسب پناهندگي همايون (پادشاه هند) و با يزيد (شاهزاده عثماني) بود كه هر دو رويداد تاثير زيادي در رابط ايران و هند و عثماني داشت. 

شاه تهماسب در پنجاه و چهارمين سال سلطنت خود در پانزدهم ماه صفر سال ۹۸۴ ه.ق در قزوين وفات كرد. بعد از مرگ او پسر دومش (اسماعيل ميرزا) كه به دستور پدر در قلعه قهقهه زنداني بود با حمايت اكثر اميران قزلباش به پادشاهي رسيد. وي يك سال و نيم سلطنت كرد اما در همين مدت كوتاه به جنايات دهشت انگيزي دست زد. او اغلب رجال مملكتي را كه پس از مرگ پدرش از سلطنت حيدر ميرزا (برادر كهترش) حمايت كرده بودند از ميان برداشت و دستور قتل همه شاهزادگان صفوي را صادر كرد. در دوران فرمانروايي كوتاه او حادثه اي در مرزهاي مملكت اتفاق نيفتاد. بعد از فوت شاه اسماعيل دوم دولتمردان صفوي و امراي قزلباش براي سلطنت محمد ميرزا (پسر بزرگ شاه تهماسب) با يكديگر همداستان شدند. او به خدابنده معروف شد از سال ۹۸۵ تا ۹۹۶ ه.ق. پادشاهي كرد. از آنجا كه وي با صره اي ضعيف و طبعي ملايم داشت قادر به اداره امور نبود. در این زمان اختلافات داخلی در کشور بالا گرفت و در اين ميان دولت عثماني كه از اين اختلافات داخلي آگاه بود از فرصت استفاده كرد و مرزهاي صفوي را در غرب و شمال غرب مورد حمله قرار داد و اراضي وسيعي را تصرف و شهر تبريز (مهمترين شهر آذربايجان) را اشغال كرد. ازبكان نيز مقارن همين احوال شهرهاي خراسان را در معرض تاخت و تاز قرار دادند. تا اینکه سرانجم " شاه عباس اول" بر اريكه قدرت نشست. 

دوران پادشاهي شاه عباس اول (۱۰۳۸ – ۹۹۶ ه.ق.) فصل تازه اي در تاريخ دولت صفوي گشود. او كه از نزديك و دور جريان حوادث را دنبال مي كرد به فراست دريافته بود كه عامل اصلي آشفتگيها قدرت طلبي امراي قزلباش است. پس قبل از هر كار بر آن شد تا به اعمال اين اميران پايان بخشد. نخست با كمك مرشد قلي خان كه در راس امور نظامي و اداري قرار گرفته بود سران گردنكش قزلباش را از ميان برداشت. سپس او را نيز به قتل رساند و با انتصاب سركردگان و حكام ولايتها و ايالتها از درجات پايين تر كه به صورت كامل از خود او اطاعت داشتند سلطنت مطلقه اي را برقرار نمود. وي براي مقابله با ازبكان و عثمانيان و عقب راندن آنان نخست با دولت عثماني مصالحه كرد. آن گاه را براي جنگ با ازبكان به خراسان برد و تا سال ۱۰۰۷ ه.ق. نواحي مختلف اين ايالت را تصرف آنان خارج كرد. سپس در تجديد نظر در سازمان سپاه و انحلال قزلباش سپاه قوللر و شاهسون را پديد آورد و همكاري متخصصاني كه برادران شرلي از انگلستان به ايران آورده بودند ارتش را به سلاح گرم مجهز كرد. وي از سال ۱۰۱۱ ه.ق. به بعد با يك رشته عمليات تهاجمي كه تا سال ۱۰۳۴ ه.ق. به طول انجاميد مناطقي از قفقاز و آناتولي و عراق و عرب را از تصرف عثمانيها خارج كرد و مرزهاي مملكت را به حدود دوران شاه اسماعيل بازگرداند. همچنين با مقابله سياسي و نظامي با پرتغاليان در خليج فارس قدرت دولت صفوي را بر جزاير و بنادر خليج فارس برقرار نمود. 

با استقرار مجدد امنيت و ثبات در داخل كشور و علاقه شاه عباس به تقويت بنيه نظامي و اقتصادي كشور فصل تازه اي در مناسبات ايران با كشورهاي اروپايي گشوده شد و يكي از نتايج آن رشد بازرگاني داخلي و خارجي به ويژه در زمينه توليد و فروش ابريشم وجلب منافع مالي فراوان بود. تمايل او به عمران و آباداني موجبات رشد معماري و برپايي بناهاي عام المنفعه،راهها،كاروانسراها،پلها، مساجد، مدارس و نيز تعالي بخشهاي مختلف هنري را فراهم نمود كه شاخصترين پديده در عصر صفوي و حتي در تاريخ ايران محسوب ميشود. اين پادشاه در حالي كه جانشين لايقي از خود باقي نگذاشته بود در ۲۴ جمادي الاول سال ۱۰۳۸ ه.ق. (پس از چهل دو سال پادشاهي) وفات يافت. دولتمردان صفوي، نواده او (سام ميرزا) را از حرمسراي سلطنتي بيرون آوردند و با نام شاه صفي به سلطنت نشاندند (۱۴ جمادي الثاني ۱۰۳۸ ه.ق.). 

شاه صفي كه دوران كودكي خود را در حرمسرا و بيگانه با مسائل سياسي و نظامي گذرانده بود لياقت آن را نداشت كه مملكت پهناوري را كه جدش براي او باقي گذاشته بود اداره كند. سلطان (مراد چهارم) عثماني با استفاده از ضعف و ناتواني و بي لياقتي جانشين شاه عباس پيمان صلحي را كه بين ايران و عثماني انعقاد يافته بود زيرپا گذاشت و به منظور باز پس گيري مناطقي كه در زمان شاه عباس از دست رفته بود به مرزهاي ايران حمله كرد. وي در سه جنگ كه بين سالهاي ۱۰۳۸ تا ۱۰۴۸ ه.ق. رخ داد شهر بغداد را كه مهمترين مركز سوق الجيشي ايران براي حفظ عراق و عرب بود به تصرف خود درآورد. سپس معاهده صلح زهاب (۱۰۴۹ ه.ق. / ۱۶۳۹ م.) برقرار گرديد و به موجب آن بغداد و عراق عرب به صورت رسمي جزء متصرفات عثماني شد و خط مرزي دو مملكت به نواحي مندلي و شهر زور و مريوان منتهي گرديد. 

) شاه صفي در سال ۱۰۵۲ ه.ق. فوت كرد و در همين سال فرزندش عباس ميرزا ملقب به " شاه عباس ثاني " به سلطنت رسيد. در زمان سلطنت شاه عباس دوم (۱۰۷۶ تا ۱۰۵۲ ه.ق.) به علت رعايت قرارداد صلح زهاب بين دولتين ايران و عثماني جنگي رخ نداد لكن در ناحيه قندهار كه مرز ايران و دولت بابري هند شمرده مي شد جنگي بين دو دولت ايران و هند روي داد كه به شكست سپاه هند و تصرف قندهار منجر گرديد. دوران شاه عباس ثاني (همانند دوران شاه عباس اول) دوران رونق اقتصادي،عمران و آباداني، اعتلاي فرهنگي و دوران ظهور رجال دين و دانش بود. اين پادشاه در ۲۳ ربيع الاول سال ۱۰۷۷ ه.ق. وفات يافت و پسرش صفي ميرزا با نام " شاه سليمان " به سلطنت رسيد. 

شاه سليمان (۱۱۰۶ – ۱۰۷۷ ه.ق.) پادشاهي نالايق و بياراده و آلت دست خواجگان و رجال متنفذ دولتي بود. نخستين نشانه هاي انحطاط و سقوط صفوي از زمان او ظاهر شد. اگر حادثه مهمي در مرزها رخ نداد در درجه اول به سبب آن بود كه هنوز آوازه قدرت ايران عصر شاه عباس اول طنين انداز بود و در ثاني در كشورهاي مجاور ايران دولتهاي نيرومندي مانند گذشته وجود نداشت تا تهديدي جدي به شمار روند. آخرين سلطان كشور يكپارچه صفوي (قبل از سقوط نهايي آن به دست نادر شاه افشار) سلطان حسين بو.د كه بعد از شاه سليمان از سال ۱۱۰۶ تا سال ۱۱۳۵ ه.ق. سلطنت كرد. وی سرانجام به دست محمود افغان از سلطنت برکنار شد. 

امير تـيـمور گـورکاني
جانـشيـنان تـيـمور
در سال ۷۳۶ ه.ق. كه ابو سعيد (ايلخان جوان و نيرومند مغول) در گذشت حكومت ايلخانان دچار هرج و مرج گرديد در همين زمانها،خانداني از ايل " برلاس " در شهر كش واقع در جنوب سمرقند فرزندي زاده شد كه تيمور نام گرفت.(تيمور يا " تمر " يا " دمر" در تركي به معناي آهن است). وي بنيانگذار سلسله شد كه از حدود سال ۷۷۲ تا ۹۱۱ ه.ق. دوم آورد و در تاريخ ايران به نام " سلسله سلاطين تيموري " يا " گوركانيان " يا "تيموريان " شهرت يافت. بعدها كه مورخان نسب نامهاي براي او درست كردند، نسب او را به امير " قراجارنويان " برلاس از خاندان چنگيز خان رساندند، ولي هيچ دليلي بر صحت اين ادعا در دست نيست. وی در سيستان،در حين كشمكش و جنگ و جدال، از ناحيه پا و شانه راست زخمي توان فرسا برداشت كه آثار آن تا پايان عمر باقي ماند. به همين علت او را " لنگ " خواندند و هم اكنون نيز در اروپا به نام " تامرلان " (تيمورلنگ) شهرت دارد. 

تيمور پس از پيروزي بر رقيب، قوريلتا،(شورا) يي مركب از علما و امرا و وجوه و اعيان ماوراء النهر تشكيل داد كه در اين قوريلتا، تيمور به سلطنت انتخاب شد.اين سال (۷۷۱ ه.ق.) را مي توان سال آغاز سلطنت مستقل و مبدا تاسيس سلسله تيموريان دانست. وي زمانی که در صدد تهيه سپاه عظيمي براي فتح چين برآمد و با دويست هزار سپاه عازم فتح آن مملكت شد، در اترار به سبب برف و سرماي سخت متوقف شد و براي دفع سرما دست به شرابخوري زد. از آنجا كه شراب نتوانست در بدن آن مرد كه سال عمرش به ۷۱ رسيده بود حرارتي پديد آورد، دست به نوشيدن عرق زد و در اين كار چندان افراط كرد كه بيمار شد. هم در آن بيماري در گذشت (۱۷ شعبان سال ۸۰۷ ه.ق.). جسد او را به سمرقند بردند و اكنون گور وي به نام " گور امير " شهرت دارد.

افـشاريه
نادر قلي فرزند امام قلي از قبيله " قرخلو " بود كه شاخه اي از ايل افشار به شمار مي رفت. سقوط اصفهان در سال ۱۱۳۵ ه.ق. بهانه خوبي به دست سركشان داخلي و مدعيان خارجي ايران داد تا هر يك از گوشه اي سر برآوردند و كشور را به هرج و مرج طولاني مبتلا كنند. نادر نيز در راس گروهي كه براي حمايت از حيات و هستي اهل ابيورد فراهم ساخته بود ابتدا در خدمت خان همين منطقه قرار گرفت و پس از ازدواج پياپي با دو دختر او، وارث حكومت محلي كوچك وي شد. آن گاه در سال ۱۱۳۹ ه.ق كه شاهزاده سرگردان صفوي (تهماسب ميرزا) در جستجوي ياران و همراهان فداكاري بود به او پيوست و عزم نجات ايران كرد. 

سردار افشار در خلال چهار جنگ پياپي كه با شورشيان افغان داشت توانست سردسته آنان، يعني اشرف و همراهانش را در مناطق مهماندوست دامغان، سردره خوار (نزديك تهران) مورچه خورت اصفهان و زرقان فارس در هم بكوبد. راه را براي استقرار مجدد حكومت صفوي هموار كند. پس از آن در طول چندين نبرد بزرگ و كوچك با تركان عثماني كه بيست سال طول كشيد (به غير از يك مورد) همه جا نادر پيروز بود. وي نيروهاي عثماني را شكست داد و آنان را از خاك ايران تا منتهي اليه درياي سياه و ارمنستان و گرجستان بيرون راند. نيروهاي روسي نيز كه وصيت پتر كبير از اختلافات دروني ايران استفاده كرده بودند با سياست و تدبير عاقلانه وي تمامي خطه شمال و باريكه ساحلي خزر را (از دربند و باكو تا مازندران) تخليه كردند. نادر با بهره گيريهاي به موقع از ضعفهايي كه شاه تهماسب دوم (۱۱۴۵ – ۱۱۲۵ ه.ق.) از خود نشان داد وي را از سلطنت خلع كرد. پس از آن با خلع فرزند خردسال شاه تهماسب دوم يعني عباس سوم از سلطنت خود در شوال سال ۱۱۴۸ ه.ق. با راي و اراده بزرگان، سرداران، ريش سفيدان و روحانيان عاليمرتبه اي كه در دشت مغان گرد آورده بود، سلطنت نشست. اقدامات بعدي او، سركوبي سركشان داخلي در قندهار و ايجاد نظم در سراسر كشور بود. از آنجا كه دولت گوركاني هند جمعي از فراريان افغان را پناه داده بود و به توقعات نادر نيز وقعي نمي نهاد، نادر ناچار شد كه عازم شبه قاره شود. نبرد قطعي ميان فريقين، در منطقه كرنال در ۱۵ ذيعقده سال ۱۱۵۱ ه.ق. (۲۴ فوريه ۱۷۳۹ ه.) روي داد كه به شكست محمد شاه گوركاني انجاميد. نادر به همراه سپاهيان خود وارد دهلي شد پس از ضرب سكه و اعلام انقياد حريف، دگرباره تخت سلطنت را به محمد شاه واگذاشت. پادشاه گوركاني نيز در مقابل آن، مناطق غربي آب اتك و رودخانه سند را به ايران تسليم كرد. 

واقعه مهم پاياني سال ۱۱۵۳ ه.ق. لشكر كشي شاه ايران به ماوراءالنهر و تصرف مناطق جنوبي آمودريا (جيحون) بود. ابوالفيض خان (از احفاد چنگيز) به شكست قطعي معترف شد و از سوي نادرشاه حكومت سمر قند و بخارا و آن سوي رودخانه تا صفحات سغد و فرغانه را به دست آورد. اما، ايلبارس خان (والي خوارزم) از در جنگ در آمد و لامحاله جان بر سر دعوي نهاد. بدين سان، خوارزم جايگاه تاريخي خود را بازيافت و صفحات مابين درياچه هاي آرال و مازندران تا حوالي دشت قبچاق قديم، كه با قزاقستان كنوني مطابقت دارد،فرمانپذير شدند. 

نادر بر اثر اشتباهي كه در تشخيص و داوري در مورد سوء قصدكنندگان به خود مرتكب شد، به فرزند ارشد خود (رضا قلي ميرزا) خشم گرفت و چشمهاي او را كور كرد (۱۱۵۴ ه.ق.). اين فاجعه موجب شد كه اعتدال رواني وي مغشوش شود و وخامت احوالش فزوني يابد. اغتشاشات داخلي لزگيها در داغستان و قيامهاي محلي فارس و گرگان و ديگر نقاط همراه با لجاجتي كه عثمانيها براي رد شرايط پيشنهادي وي نشان مي دادند و از پذيرش مذهب شيعه جعفري به عنوان ركن پنجم اسلام سرباز مي زدند، موجب گرديد كه نادر از لشكركشي به روسيه و استانبول و مناطق ماوراءالنهر منصرف گردد و درگير گرفتاريهاي نفس گير و ايذايي داخلي شود. سرانجام هلاكت وي به دست جمعي از سرداران مقربي انجام گرفت كه همگي بر جان خويش بيمناك بودند. به همين سبب با توطئه هولناكي كه در يازدهم ماه جمادي الثاني سال ۱۱۶۰ در قوچان ترتيب دادند، او را از پاي در آوردند. نادر از فرمانرواياني بود كه براي آخرين بار ايران را به محدوده طبيعي فلات ايران رسانيد و با تدارك كشتيهاي عظيم جنگي، كوشيد تا استيلاي حقوق تاريخي كشور را بر آبهاي شمال و جنوب تثبيت كند. بعد از وی كريم خان زند، شاهرخ افشار، فرزند رضاقلي ميرزا (نواده نادر) و احمد خان ابدالی به قدرت رسیدند.

زنـديه (۱۲۰۹ - ۱۱۶۳ هق)
زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریم خان زند از طایفه زند از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید او فردی مدبر و مهربان بود. کریم خان خود را وکیلالرعایا نامید و از لقب (شاه) پرهیز کرد. شیراز را پایتخت خود گردانید و در آبادانی آن کوشش نمود. ارگ، بازار، حمام و مسجد وکیل شیراز از کریمخان زند وکیل الرعایا به یادگار ماندهاست. حادثه مهم سالهاي پاياني عمر كريم خان،لسكر كشي به بصره بود كه به سرداري برادرش، صادق خان در سال ۱۱۸۹ ه.ق. انجام پذيرفت كه متاسفانه با مرگ شاه به انتها رسيد. 

دوران چهارده ساله اخير زندگاني وي را، بايد نعمتي براي مردم ايران شمرد، چرا كه توانست امنيت را در تمامي صفحات داخلي كشور و خليج فارس برقرار كند و پس از قريب پنجاه سال ناآرامي و جنگهاي مستمر، طعم شيرين آسايش را به هموطنان خود بچشاند. با مرگ كريم خان در سيزدهم صفر سال ۱۱۹۳ ه.ق. کشمکش های زیادی در گرفت. آخرين بازمانده اين دودمان،لطفعلي خان بود كه با وجود دلاوري و رشادت بسيار، در برابر حريف كهنه كار پرتدبيري چون آقا محمد خان قاجار دوام نياورد و پس از دستگير شدن، در ارگ بم به سال ۱۲۰۹ ه.ق. كشته شد و بدين ترتيب سلسله ديگري در ايران قدرت را در دست گرفت. به طور كلي، دوران تقريبا" پنجاه ساله زنديه (۱۲۰۹ – ۱۱۶۰ ه.ق.) عصر كشمكشهاي داخلي بود و مدعيان خارجي را يارا و انديشه آن نبود كه به ايران تجاوز كنند. سرحدات كشور نيز از هر جهت در اختيار دودمانهاي ايراني قرار داشت.

منابع
۱- تاريخ ايران قسمت دوم و سوم، يهدا فرهنگ، سايت خبري تحليلي ايراس، ۲۹ بهمن ۱۳۸۵
۲- مهرآبادی، میترا، تاریخ ایران، تاریخ سلسله زیاری، دنیای کتاب، تهران، ۱۳۷۴
۳- تاریخ ایران و جهان (۱)، سال دوم آموزش متوسطه، رشتهٔ علوم انسانی، دفتر برنامهریزی و تألیف کتابهای درسی ایران، ۱۳۸۱.

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 24160