توصيه مطلب
۱
 
حوری تنبل اثر هوانس تومانیان
 

حوری تنبل اثر هوانس تومانیان
 

ايراس: هوانس تومانیان نویسنده نامی ارمنی در سال ۱۸۶۹ در روستای «دِسق» منطقه لری ارمنستان به دنیا آمد. این خطه یکی از مناطق ارمنستان است که زیبایی خیرهکننده و اعجازانگیز آن زبانزد است. کوههای سر به فلک کشيده آن سراپا پوشیده از جنگل است. صخرههای بلند و درههای عمیق و وسیع از میان رودخانه «دِبِت» با خروشی بم روان است و منظرهای بسیار دیدنی آفریده است. او دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در زادگاهش و سپس در شهر «استپاناوان» گذراند و در سال ۱۸۸۳ برای ادامه تحصیل در مرکز آموزشی «نرسیسیان» راهی تفلیس شد. اولین آثار تومانیان برای کودکان در ماهنامه «هاسکِر» (خوشهها) و کتاب درسی «لوسابر» (روشنیآور) منتشر شده است.

كمتر ارمنی را میتوان یافت که در کودکی قصههای هوانس تومانیان را متناوبا نخوانده باشد و یا اینکه در بزرگسالگی آن را برای فرزندان و نوههایش قرائت نکرده باشد. از قصههای معروف تومانیان عبارتند از: «بارِکِنتان»، «نظر دلیر»، «پانوس بدبیار»، «شکارچی دروغگو»، «آقا و نوکر»، «حوری تنبل»، «دروغگو». مشکل بتوان کسی را پیدا کرد که هرگز مجذوب تیزهوشی قهرمانان قصههای تومانیان نشده باشد و برای بی عقلها نسوخته و از پایان نیک آنها لذت نبرده باشد. تومانیان در عین حال از بهترین مترجمان ارمنی است. ترجمههای او از پوشکین، لرمانتف، خاقانی، بایرون، گوته و غیره در ادبیات ترجمه شده به زبان ارمنی هنوز هم رقیب ندارد.

داستان «حوری تنبل»
حوری تنبل نمونهای از داستانهای فولکلور ارمنی است که توسط هوانس تومانیان نویسنده پرآوازه ارمنی مکتوب شده است. در این داستان زیبا از یک سو شخصیت دختر تنبل را داریم که در ادبیات فولکلور ملتهای دیگر نیز حضور دارد و از سوی دیگر شاهد شیطنت و طنز و خوشخیالی روستایی هستیم و این باور که با زیرکی و ذکاوت میتوان از پس همه مشکلات برآمد. در زبان ارمنی ضربالمثلی هست با این مضمون که «آرد دیوونه را خدا الک میکنه»، این داستان نمونه اعلای این ضرب المثل است. ویژگی دیگر حوری تنبل این است که نتیجهگیری اخلاقی نمیکند و مثلا دختر تنبل در پایان به این نتیجه نمیرسد که تنبلی کار بدی است و آدم باید زحمت بکشد و غیره. 

قصهی حوری تنبل
یکی بود یکی نبود، پیرزنی بود که دختری داشت به نام حوری، دختری تنبل و بیعرضه که از صبح تا شب بی کار و بی عار بود. و از زور بی کاری همیشه رو پشت بوم می نشست و آینده گان و رونده گان را تماشا می کرد. برای همین هم همسایهها اسمش را گذاشته بودند حوری تنبل. ولی مادرش آن چنان تعریفهایی از دخترش می کرد که انگار از هر انگشتش یه هنر می باره. آوازه این تعریف تمجیدها به گوش جوان بازرگانی رسید. جوان بازرگان با خود گفت همین زن دل خواه من است، و با حوری ازدواج کرد. چیزی از ازدواجشان نگذشته بود که جوان بازرگان ده بیست بسته پنبه گرفت آورد خانه و به زنش گفت من برای دادوستد به سرزمینهای دور میروم، تو این پنبهها را پاک کن و بریس، تا هم سرگرم شوی و هم وقتی از سفر برگشتم نخها را بفروشیم و ثروتمند شویم. 

حوری هم برای خودش سقز میجوید و میگشت. روزی گذرش به لب رودخانه افتاد، شنید که قورباغه ها غور غور میکنند.
- غور غور... غور غور...
- آهای خاله غور غور، اگه پنبه بیارم بهتون بدم می ریسید؟
- غور غور...
حوری هم خوشحال پنبهها را میآورد و میدهد به قورباغهها و میگوید: خب بیاید اینها رو پاک کنید و بریسید، چند روز دیگر میآم نخها رو از شما میگیرم تا ببرم بفروشم.
چند روز دیگر میآید و باز قورباغهها داشتند غور غور میکردند.
- خب خاله غور غور رشتهها رو بیارید.
ولی قورباغهها باز غور غور میکنند و رشتهها را نمیآورند. چشم حوری می افتد به سنگهای لب رودخانه که خزه بسته.
- وای ببین چه کردند، هم پاک کردند وهم رشتهاند و هم قالیچه بافتند انداختند زیر پای شان. حالا که قالیچه بافتید برای خودتان، پول پنبه مرا بدهید.
این را میگوید و پایش را می ذارد در آب و پایش به چیز سختی میخورد، در میآورد میبیند شمش طلاست. از خاله قورباغه تشکر میکند و طلا را میآورد خانه میگذارد بالای طاقچه. شوهر حوری از سفر بر میگردد و چشمش به یک تکه بزرگ طلا میافتد.
- زن این چیه؟
پول پنبه است که به غور غور فروختهام.
شوهرش بسیار خوشحال میشود، مادرزنش را دعوت میکند و جشن بزرگی میگیرد تا در آن از مادر زنش برای تربیت دختری با این همه هنر و کمالات تشکر کند. اما مادر دختر که زن فهمیده و زرنگی بود و میدانست داستان از چه قرار است، در حین مهمانی خرمگسی می بیند و به او سلام می دهد. می گوید: سلام خاله جان چه طوری؟ کجایی، مدتیه نیستی، آخه کی گفته بود این قدر زحمت بکشی تا به این روز بیفتی...
داماد که از این حرفهای مادرزن سر در نمی آورد پرسید:
- مادر جان چه شد چی داری می گی؟ این خرمگسه، خاله کجا بود؟
- پسر جان تو که غریبه نیستی. این خرمگس، خالهی منه. طفلی از زور زحمت و کار، کمرش خم شد و کوچک شد تا حدی که تبدیل به خرمگس شد. طایفه ما این طوری ست که خیلی زحمت کش و کوشا هستن ولی به خاطر کار زیاد به این روز میافتن.
داماد که اینها را میشنود خیلی میترسد و حوری را از کار کردن منع میکند و اجازه نمیدهد دست به سیاه و سفید بزند مبادا مثل خالهاش خرمگس شود. 

منبع:
رايزني فرهنگي ايران-ايروان، دوهفته نامه "هويس" شماره ۱۱۹

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 30786