توصيه مطلب
۰
 
زردآلوی پامیر با طعم لبخند!
 

زردآلوی پامیر با طعم لبخند!
 

ايراس: به بکی(ربکا، همسفر امریکاییام) گفتم که به این خانه برویم و کمی استراحت کنیم. با کمی کج خلقی پذیرفت. طبیعی بود در فرهنگ امریکایی او، هیچ کسی حق ندارد بدون دعوت به خانه یا باغ کسی برود. بکی غرغر کرد: "تو حق نداری بری توحیاط خونه مردم. اینجا دیوار نداره اما معلومه که مال کسیه!" گفتم: "می دونم". اینجا خوشبختانه تاجیکستان بود و من آداب روستاییان آن را که بسیار نزدیک به آداب روستاییان خودمان بود، می دانستم.

آن روز حداقل ۱۵ کیلومتر با کوله پشتیهای ۱۰_۱۵ کیلوییمان راه رفته بودیم. من مریض بودم و در تمام راه از چشمههای جوشان که گوشه و کنار از زمین جوشیده بود، آب نوشیده بودیم و نهارمان تکهای ژامبون محلی با نان بود که آن را هم با رهگذر پیری که ناگهان جلویمان سبز شده بود، شریک شده بودیم. رهگذری که پیش از غذا، در حین آن و بعد از آن، حتی کلمهای با ما حرف نزد! وقتی که داشت از خیابان با یک تنهي بلند چوب روی شانههایش عبور میکرد، ما با دست اشاره کرده بودیم که بفرما غذا، او هم آمده بود. بعد هم در حالی که با لبخند و سر تکان دادن از ما خداحافظی میکرد با همان کنده درخت روی شانههایش در پیچ جاده، دور شد.

دختر نوجوانی نزدیک خانه بود. گفتم: "ما مسافریم میتونی به ما چایی بدی؟" چشمهای قهوهای روشنش را لحظهای به من دوخت و بعد بدو رفت و مادرش را صدا کرد. زنی جوان اما با صورتی شکسته و پلکهای پف آلود و موربی که نیمی از چشمهایش را پوشانده بود با لبخند از خانه کوچک پامیری بیرون آمد. با چشمهای پرسشگرش در حالی به ما نگاه میکرد که لبخند از لبهایش محو نمیشد. به ما خوشآمد گفت. بکی قهرآلود گوشه حیاط ایستاده بود و نزدیک نمیشد. زن به او اصرار کرد تا نزدیکتر بیاید و گوشه حیاط بنشیند. نمیدانم تا به حال حیاط های خیلی تمیز اما خاکی مازندران و گیلان را دیدهاید؟ حیاطی صاف بود که بجز خاکی که معلوم است بارها و بارها و بارها جارو شده، چیزی روی آن نیست. حتی یک گلوله خاک اضافی!

زن که هنوز ته ماندههایی از زیبایی در صورتش بود، دخترش را فرستاد تا آب بیاورد. من مثل همیشه شروع کردم به حرف زدن از در و دیوار تا زن با ما احساس راحتی کند و نهایتا اعتماد. همین طور که از ایران و تاجیکستان و زنان زیبای پامیر و کوهستان گرم حرف میزدم، دخترک را میپاییدم که از جوی آبی که از رودخانه گل آلود همجوار، منشعب شده بود، آب بر میداشت. با لبخند نگاهش کردم که آب کاملا گلآلود و کرم رنگ را در ظرف چدنی روی تنور گذاشت و زن زیرش آتش روشن کرد. با خودم گفتم:"هر چه باداباد. من که در هر صورت مریض هستم!" اغلب توریستها در تاجیکستان بخاطر نوشیدن آب شهر "دوشنبه" مسموم میشدند، من هم همینطور. آب جوشید. زن در پاکت چای شهرزاد را باز کرد، یک مشت چای ریخت و به من گفت: چای ایرانی است!

در افغانستان و بقیه راه هم چای ایرانی بود اما بخاطر اینکه خوب دم نمیکشید یا اصلا طرز تهیه آن طوری دیگری بود، هیچ کدام طعم و عطر چای ایرانی را نداشت. ما به داخل خانه رفتیم. خانه به سبک پامیری بود و تاریک اما به جای ۵ ستون، ۳ ستون داشت. داخل خانهها در پامیر تاجیکستان پنج ستون کار گذاشته میشود به نیت ۵ تن. ( البته بعضی از محققان معتقدند که این ۵ ستون در حقیقت نشانه ۵ امشاسپندان است که بعدها بخاطر اینکه این مردم مسلمان شدند آن را به ۵ تن نسبت دادند) . فقرا در خانههای کوچکشان، ۳ ستون کار میگذارند و خداوند حتما این کوتاهی را به فقر آنها میبخشد. پامیریها، مسلمان و اسماعیلی مذهب هستند. تنها جمعیت مسلمان جهان که صد در صد آنها اسماعیلی مذهب است. مذهبی که منشا کاملا ایرانی دارد _ همان ماجرای حسن صباح و قلعه الموت _ و بازماندههای اندکی از این انشعاب دینی امروزه در ایران زندگی میکنند.

دور تا دور خانه پامیری سکوست و همه روی این سکوهای عریض مینشینند، غذا میخورند و میخوابند. روی دیوار هیچ تصویر و قاب عکسی نبود. بجز این قاب و نمدهایی که روی آن نشسته بودیم، دو پشتی کهنه، یک قفس حصیری که کبک کوچکی در آن سرو صدا میکرد، در اتاق چیزی دیگری نبود. زن همین طور از این طرف خانه به آن طرف خانه میرفت تا وسایل سفره را مهیا کند: دو پیاله، یک نعلبکی شکر و نان. زن چشم موربی سفره نانی را باز کرد که در آن تکههای کوچک نان بیات مثل دانههای الماس نگهداری میشد. با نگاه او را تعقیب کردم که از اتاق خارج شد و به کنج تاریکی فرو رفت. در مسیر حرکت او، در سایه روشن فضای خانه، روی یک سکوی بزرگ گلی، تعداد زیادی گونی برنج ایرانی، روغن لادن، گونی شکر و بستهای چای شهرزاد دیدم. من بجز در خانههای قدیمی شمال این همه برنج و چای و روغن یکجا، در هیچ خانهای ندیده بودم. چیزی شبیه انبار مایحتاج سالانه بود. همین طور هم بود. زن گفت: اینجا از شهر خیلی دور است و راه هم خراب. زمستان که آب بالا میآید اصلا راهی به دوشنبه نیست. حتی گاهی راه خاروق را هم آب میبرد. ما پول سالانه مان را از کشت گندم و فروش گردو و زردآلو و جورابهای پشمی جمع میکنیم و از وانتهایی که سالی دو سه بار در طول تابستان به اینجا میآیند، خرید میکنیم.

به انبار آذوقه کوچکش با چشمهایی که رضایت برق میزد، نگاه کرد و گفت: ما در زمستان همینها را می خوریم. اگر داشتیم نان هم میخوریم اگر نه، همینها کافی است. خدا را شکر. چای آماده شد و در پیالههای کوچک چای سیاه ریخته شد. بخار در فضای تاریک اتاق زیر اشعههای کم نور آفتاب که از تنها روزنه سقف به درون میتابید، پخش شد. برق در روستاهای دور دست پامیر، یک امکان تجملاتی محسوب میشود که هر روستایی از آن برخوردار نیست. هنوز از چای بخار بلند میشد که سه زن همسایه و یک مرد به جمع ما اضافه شدند. مرد باریک و بلند بود با چکمه و لباس کار. همه به هم دست دادیم. زن به آنها گفت که ما جهانگرد هستیم و پیاده میرویم به خاروق. زنها حرف نمیزدند. فقط گاهی که با سماجت نگاهشان میکردم تا بلکه به حرف زدن ترغیب شوند، در جواب به من لبخند تحویل میدادند و سرجایشان جابه جا میشدند. اما مرد توضیح داد که راه طولانی است و هیچ ماشینی از این جاده خطرناک و خراب کناره دره عبور نمیکند. مگر هفته ای دو مینیبوس مسافربر که پشت سر هم حرکت میکنند تا اگر یکی خراب شد آن دیگری به دادش برسد. چای سیاهی که در آن خانه پامیری تاریک و خنک، با آب گل آلود نوشیدم، بهترین چای در تمام طول سفر سه ماهه ام بود. عجیب بود، چای کاملا معطر و شفاف بود.

همین طور که چای مینوشیدم و میگذاشتم که بوی و طعم خوش و تلخ آن از گلویم بگذرد و مثل خون، وارد رگهایم شود، صدای عجیب کبک را شنیدم که انگار با دخترک که کنار قفسش چمباتمه زده بود، حرف میزد. به گمانم دختر ۱۴ ساله بود. با قدی کوتاه و موهایی کمی بلوند و آشفته. توی کوله پشتیام را گشتم و یک بسته پسته و برس سر را که پشتش آیینه بود، پیدا کردم. بسته پسته را به زن و برس سر را به دختر هدیه دادم. زن گفت: "پسته؟ شنیده بودم. پسته ایران!" و یک دانه را خورد. دختر به برس نگاه کرد و به من هیچ چیز نگفت.

باید راه می افتادیم. پیش از تاریکی باید ۱۵ کیلومتر دیگر راه میرفتیم و جایی در میان چمنزار و رودخانه برای چادر پیدا میکردیم. وقتی سرمان را خم کردیم و از در کوتاه خانه بیرون آمدیم، همه برای بدرقه مان ایستادند و با مهربانی لبخند زدند و به همان دست دادند. من هر چهار زن را بوسیدم. وقتی کمی دور شدیم برگشتم تا برایش دست تکان دهم. میخواستم تا آخرین لحظه آن خانه کوچک و تک افتاده در قلب سنگها و چهره آن زن زیبای چشم موربی و دختر نوجوانش را بخاطر بسپارم. دخترک را دیدم که از لا به لای مزرعه کوچک گندم بیرون دوید و به سمت ما آمد. در دست هایش یک کاسه سفالی آبی رنگ، پر از زرد آلوهای رسیده و خنک بود. ما هیچ چیز به هم نگفتیم. خیلی وقتها لبخند از هر کلامی بهتر است. دوست داشتم همه زردآلوهایی که او با آن نگاه مهربان به من داده بود، یک جا بخورم، هر چند که مریض بودم. مریضی من به لبخند و زردآلوی خنک او می ارزید. 

نويسنده:
شكوفه آذر
۲7 تیر۱۳۸۴ تاجیکستان. جاده ۳۰۰ کیلومتری بین دوشنبه( پایتخت) و خاروق(مرکز منطقه پامیر و اسماعیلی مذهبان)

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 28626