۱
توصيه مطلب
۲
 
به مناسبت صدو هشتادو پنجمين زادروز لف تالستوي
دقايقي با تالستوي
 

دقايقي با تالستوي
 

ايراس: روزی تالستوی در خیابان راه میرفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن کرد!!! بعد از چند ثانیه تالستوی مودبانه معذرتخواهی کرد و سپس خود را معرفی کرد. زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: "چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟!"
تالستوي در جواب گفت: "شما آنچنان غرق معرفی خود بودید که به من مجال این کار را ندادید!" 

سخنان تالستوی
- این ادعا که حکومت نماینده مردم است، رویای پوچ و باطلی است.
- در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، وجود ندارد.
- عشق ورزیدن کافی است، آنگاه همه چیز لذتبخش است.
- دوست داشتن رحمت است. مورد محبت قرار گرفتن، خوشبختی است.
- مردان بلندنام و پرآوازه هرگز نمیمیرند، زیرا آرامگاهشان قلب نسلهای آینده است.
- کسي از دانش خود برخوردار ميشود که به دانش خود عمل کند.
- نيکي همه چيز را مغلوب ميکند و خودش هرگز مغلوب نميشود.
- انسان تنها برای نیكی كردن آفریده شده است.
- بدون دانستن اینکه کیستم و چرا اینجا هستم، زندگی ناممکن است.
- بشر تا زمانی که زندگی را به عنوان چیزی مقدس باور نداشته باشد و به همنوعان خود به چشم برادر نگاه نکند، زندگی دیگران را تباه خواهد کرد.
- میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساختهاند.
- گفتن اینکه شما میتوانید در بقیه زندگیتان کسی را دوست داشته باشید، مانند گفتن این است که تا زمانی که زندهاید، شمعی خواهد سوخت.
- همه میخواهند بشریت را تغیر دهند اما هیچ کس به تغییر دادن خویش نمیاندیشد.
- بشریت به ظاهر نیست، به باطن است.
- بدترين و خطرناکترين کلمات اين است: «همه اين جورند»
- آن عصای جادویی به من واگذار شده، این منم که باید چگونگی استفاده از آن را بدانم.
- عشق گوهری است گرانبها اگر با عزت توام باشد.
- بزرگترین آثار هنری فقط به این خاطر بزرگند که دستیافتنی و قابل فهم هستند.
- فرق انسان و سگ در آن است كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.

داستان «مرد خوشبخت» اثر لف تالستوي
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام انسانهاي دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور میشود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر میكند میتواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه میشود.

شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند، ولی نتوانستند فرد خوشبختی را پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود، در فقر دست و پا میزد. یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزی میگوید: "شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سير و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟" پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چه بخواهد بدهند. پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد به داخل کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

جمعآوري: مرضيه موسوي، عضو شوراي فرهنگي ايراس

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 30308
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۶-۱۹ ۰۰:۲۶:۴۲
جالب بود (1818)