توصيه مطلب
۰
 
داستان هفته: "كزت" (قسمت دوم)
 

داستان هفته: "كزت" (قسمت دوم)
 

ايراس: کزت از بازی کردن دست برداشت و روی زمین را نگاه کرد. چند قدم آن طرف تر عروسکی که دختران تناردیه انداخته بودند را روی زمین دید. کزت تکه پارچه ها رو رها کرد و آرام با چشمانش اتاق را زیر نظر گرفت. 

هیچکس به او توجهی نداشت. نباید حتی دقیقه ای را از دست میداد. سریع از زیر میز بیرون آمد. عروسک را برداشت و خیلی سریع دوباره برگشت سر جایش. او بی حرکت نشسته بود. طوری رویش برگرداند و عروسک را بین دستاش وبدنش قایم کرد.هیچکس جز غریبه متوجه کزت نبود. خوش حالی کزت زیاد طول نکشید. آزلما و اپونینا یاد عروسکشان افتادند و دنبالش گشتند. این دو خواهر ازتعجب خشکشون زد، وقتی دیدند عروسکشان رو کزت برداشته. اپونین دوید پیش مادرش و گفت:
ـ مادر،نگاه کن! و با دستش کزت رو نشان داد.
تناردیه با صدایی وحشتناک فریاد زد:
ـ کزت!
کزت آرام عروسک را گذاشت روی زمین و شروع به گریه کرد و همین موقع غریبه بلند شد واز تناردیه پرسید:
ـ چه اتفاقی افتاده ؟
تناردیه در حالی که داشت عروسکی که نزدیک پای کزت افتاده بود را نشان میداد ،گفت:
ـ مگه شما نمیبینید؟
غریببه دوباره پرسید:
ـ خوب، آره دارم میبینم. مگه چی شده؟
ـ اون بدبخت وبیچاره به عروسک دخترای من دست زده !
ـ فقط به خاطر همین، این سرو صداهارو راه انداختین؟
تناردیه ادامه داد:
ـ اون با دستای کثیفش به عروسک دست زده، با دستای کثیفش.
بعد از این صحبت ها ،کزت شدیدتر گریه کرد. زن تناردیه فریاد زد:
ـ ساکت شو!
غریبه به سمت در خروجی رفت، در را باز کرد و رفت توی خیابان. بعد از چند دقیقه غریبه در حالی که عروسک فوق العادهی همهی بچههای ده رو به همراه داشت برگشت و عروسک را گذاشت جلوی کزت و گفت:
ـ این برای توست.
کزت سرش رو بالا اورد و طوری به اون غریبه و عروسک توی دستش نگاه کرد که انگار داشت به خورشید نگاه می کرد. او شنیده بود که چطور اون غریبه گفت: “این برای توست”. اون به مرد و عروسک نگاهی کرد،بعد خودش عقب کشید و رفت گوشه ی دیوار ایستاد. کزت دیگه گریه نمی کرد و فریاد نمی زد ،به نظر می رسید،که دیگه نمیتواند نفس بکشد. 

خانم تناردیه و دختراش خشکشون زده بود. حتی مهمانهای مهمانخانه هم نوشیدن رو کنار گذاشته بودند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. خانم تناردیه با خودش فکر میکرد که: اون غریبه کیه؟ فقیره یا ثروتمند؟ آقای تناردیه گاهی به غریبه و گاهی به عروسک نگاه میکرد، بعد به سمت زنش رفت و آرام بهش گفت:
ـ این عروسک ۳۰ فرانک قیمت داره. کار احمقانه ای نکن!
اونوقت خانم تناردیه با صدایی دلنشین گفت:
ـ راستی ،کزت، چرا عروسکت رو نمیگیری؟
کزت تصمیم گرفت از گوشه ی دیوار بیاد بیرون.
آقای تناردیه گفت:
ـ کزت کوچولوی عزیز من! و با صدایی لطیف ادامه داد:
ـ این آقا عروسک رو به تو هدیه داده.بگیرش، اون مال توست.
کزت با ترس به اون عروسک فوق العاده نگاه کرد. تمام صورتش رو اشک گرفته بود، اما توی چشمانش خوش حالی میدرخشید. او سریع عروسک را گرفت و گفت:
ـ اسمش رو میذارم کاترینا!
کزت کاترینارو روی صندلی گذاشت و خودش روبروی عروسک، روی زمین نشست و ساکت داشت به او نگاه میکرد.
مرد غریبه گفت:بازی کن دیگه!
دخترک گفت: من دارم بازی میکنم!
در همین دقایق زن تناردیه به شدت غریبه رو زیر نظر گرفته بود، اما باید جلوی خودش رو میگرفت. بعد با عجله دخترانش را فرستاد تا بخوابند، بعد از غریبه اجازه خواست که کزت را برای خواب بفرستد. رو به کزت کرد و با تظاهر به مهربونی گفت:
دخترک امروز خیلی خسته شد. کزت هم کاترینا را برداشت و رفت تا بخوابد. ساعتها گذشت، مهمانان پراکنده شدند و در مهمانخانه را بستند، اما غریبه تمام مدت سر جایش نشسته بود و به فکر فرو رفته بود. آقای تناردیه به سمت غریبه رفت و گفت:
ـ نمیخواین استراحت کنید عالیجناب؟ غریبه جواب داد:
ـ اوه بله درسته! اتاق من کجاست؟ تناردیه گفت:
ـ من راهنماییتون میکنم عالیجناب. 

تناردیه غریبه را به طبقه ی دوم برد و تنهاش گذاشت. بعد از چند دقیقه، وقتی آقای تناردیه رفت، غریبه در را باز کرد و از اتاق بیرون آمد، او مثل آدمی که انگار دارد دنبال چیزی میگردد، راه میرفت. وقتی که به پلهها رسید، صدای نفسهای آروم بچهای را شنید. او چند قدمی رفت و ناگهان توجهش به زیر پلهها جلب شد. آن جا میان وسایل قدیمی و گردوغبار ،یک رختخواب بود، البته اگر میشد اسم اون تشک پاره که روی زمین بود را رختخواب گذاشت. توی این رختخواب کزت خوابیده بود. غریبه کنار کزت رفت و مدت زیادی به او نگاه کرد. تقریباً خیلی عمیق خوابیده بود و عروسکش توی دستانش بود. روبروی پلهها در یه اتاق تاریک و بزرگ دیده میشد. غریبه وارد اتاق شد. توی اون اتاق ۲ تا تخت سفید بچه گونه که مال اپونینا و آزلما بود، قرار داشت. غریبه میخواست برگردد که یکدفعه نزدیک بخاری دو جفت کفش خوب بچه گونه دید. او یادش آمد که نزدیک عید، بچهها کفشهایشان را کنار بخاری میگذارند تا جادوگر شب، برای آنها هدیه ای توی کفش هایشان بگذارد. به همین خاطر اپونینا و آزلما کفش هایشان را کنار بخاری گذاشته بودند.غریبه خم شد. جادوگر که همان مادرآن ها بود، اینجا بوده و توی هر کدام از کفش ها یه ۱۰ سوییه نو گذاشتنه بود.غریبه داشت برمیگشت که یکدفعه توی گوشه ی خیلی تاریک بخاری،یه جفت کفش دیگه دید.کفش های چوبی که جنس خشنی داشت و داخلش چیزی نبود.
غریبه از توی جیبش پول برداشت و توی کفش های کزت ، پول طلا گذاشت و بعد به اتاق خودش رفت. صبح روز بعد، غریبه با کیفی که توی دستش بود پایین آمد.آقای تناردیه گفت:
ـ چقدر زود بیدار شدید! عالیجناب، واقعا میخوایید برید؟
خانم تناردیه با سکوت حساب غریبرو بهش داد.
غریبه پرسید:
ـ کارها در مانفرمیل خوب پیش میره عالیجناب؟
خانم تناردیه گفت: تعریفی نداره عالیجناب،و بعد بالحنی غمگین ادامه داد:
ـ آه! عالیجناب، الان زمانه سخت شده! مخارج ما هم زیاده. و این دخترکم مارو فقیر کرده !
ـ کدوم دختر؟
ـ شما اون دخترو میشناسید، کزت!
غریبه پرسید:
ـو اگه من کزت رو از شما بگیرم چی؟
ـ کی؟ کزت رو؟
ـ بله.
ـ آه! آقای مهربان! بگیریدش و هرجاکه میخواهد اونو ببرید.ما فقط میتونیم از شما تشکر کنیم.
ـ تصمیمتون اینه؟
ـ حقیقت داره؟ شما میخواید اون ببرید؟
ـ بله، میبرم.
ـ الان؟
ـ بله دیگه الان.دختر رو صداش کنید.
خانم تناردیه فریاد زد:
ـ کزت!
حالا توی این همه مدت کزت داشت چه کار میکرد؟ صبح او به سمت کفشهاش دوید. توی کفشهایش پول طلارو پیدا کرد.کزت تعجب کردهبود. کزت تا به حال توی زندگیاش سکهی طلا ندیده بود و سریع پول را توی جیبش قایم کرد. اون احساس کرد که آن پول را برای او گذاشتهاند و حدس زد که چه کسی به او هدیه داده. از همان لحظهای که کزت مرد را توی جنگل دیده بود زندگیش عوض شد. 

از۵ سالگی تا الآن از وقتی دخترک خودش رو به یاد دارد توی سرما و وحشت بوده. قبلا روحش سرد بود ولی الان گرم .او دیگر از خانواده تناردیه نمی ترسید. او دیگر تنها نبود و یه نفر را داشت که ازش حمایت میکرد. دخترک شروع کرد به انجام کارهای هر روزش. بعد از چند دقیقه صدای خانم تناردیه رو شنید که با لحن تقریبا مهربونی صدایش زد و گفت:
- بیا اینجا کزت!
کزت وارد سالن مهمان خانه شد.غریبه در کیفش را باز کرد. لباسها و جوراب و کفشهای گرم و هر چیزی که برای یه دختر ۸ ساله لازم بود توی کیفش دیده می شد. غریبه گفت:
-دخترم اینهارو بگیر و سریع لباسهات رو عوض کن.
روز شروع شد.اهالی روستای مانفرمل در خونههایشان را باز کردند و دیدند یک نفر به همراه یه بچه دارد میآيد که تو دست بچه عروسکی با لباس سرخ قرار دارد. هیچکس آن مرد را نشناخت و خیلیها هم کزت رو نشناختند. کزت با کی رفت؟
کزت نمیدونست با چه کسی میرود و حتی نمیدانست که کجا میرود. او فقط یه چیزی را میدانست. اون هم این بود که دیگر هیچوقت به مهمون خانه تناردیه باز نمیگردد...

داستان کزت برگرفته از رمان ویکتور هوگو 

برگردان:
ليلي غمخوار،عضو شوراي فرهنگي ايراس

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 26268