۲
توصيه مطلب
۰
 
داستان هفته: "كزت" (قسمت اول)
 

داستان هفته: "كزت" (قسمت اول)
 

بیش از ۱۰۰ سال پیش در روستایی به نام مانفرمیل، در نزدیکی پاریس مهمانخانهای قرار داشت که محل توقف مسافرین بود. این مهمانخانه به خانم و آقای تناردیه تعلق داشت. در یک بعد از ظهر بهاری خانم تناردیه نزدیک مهمانخانه نشسته بود و دو دختر کوچک و زیبای او نزدیک مادرشان مشغول بازی بودند. زنی با بچهای که در آغوش داشت از جاده نزدیک مهمانخانه در حال عبور بود، آن زن ایستاده بود و مدت زیادی به دخترها نگاه میکرد و گفت: شما چه بچههای زیبایی دارید بانو! 

خانم تناردیه تشکر کرد و از زن دعوت کرد تا بنشیند، آنها شروع به صحبت کردند. مادر با بچهاش از پاریس آمده بود و شغلی نداشت و حالا تصمیم گرفته بود به زادگاهش برگردد و دنبال کار بگردد، او میدانست که با بچهاش به او جایی کار نمیدهند و باید بچهاش را به کسی بسپارد. این مادر و دختر جز یکدیگر کسی را در دنیا نداشتند. وقتی او آن بچههای شاد و تمیز را دید، با خودش فکر کرد که حتماً آنها مادر خوبی دارند و خدا او را پیش خانواده تناردیه فرستاده، به همین خاطر ناگهان از خانم تناردیه در خواستی کرد:
-آیا دختر من رو پیش خودتون نگه میدارید؟ من هزینهاش را به شما پرداخت خواهم کرد و به زودی به دنبالش میآیم. 

تناردیه قبول کرد که دخترک رو نگه دارد. دختر ۳ ساله آن زن، دختری سالم، با چشمانی درشت بود و کزت نام داشت. ابتدا مادر کزت مرتب هزینه نگهداری دخترش را پرداخت میکرد و تناردیه هم برای او از سلامتی و حال خوب کزت نامه مینوشت. اما این حقیقت نداشت، خانواده ظالم و حریص تناردیه از آن دختر متنفر بودند. آن زن لباسهای کهنه دخترهای خودش را به تن کزت میکرد و زیر میز، جایی که سگها و گربهها غذا میخوردند به او غذا میداد. 

وقتی کزت بزرگتر شد، تبدیل به کلفت آن خونه شده بود، اون اتاقها و خیابان را تمیز میکرد و ظرفها را میشست، زمان میگذشت ولی مادرش نمیآمد و خیلی وقت بود که پولی نمیفرستاد. یعنی شاید مرده بود؟ سالها همینطور سپری میشد. یک روز عصر نزدیک سال نو، چند تاجر به مهمانخانه تناردیه آمدند. آقای تناردیه با مهمانهایش نشسته بود و راجع به سیاست صحبت میکرد. کزت با لباسهای پاره و کفشهای قدیمی، زیر میزی که همیشه غذا میخورد نشسته بود و برای دختران صاحب مهمانخانه جوراب میبافت و از اتاق کناری صدای خندههای شاد دختران تنادیه، اپونینا و آزلما به گوش میرسید. 

کزت ناراحت و غمگین نشسته بود، آخر او فقط ۸ سالش بود، اما آنقدرعذاب کشیده بود که به نظر میرسید پیرزنی کوچک است. کزت داشت به این فکر میکرد که شب است، خیابانها تاریک شده و توی بشکه آبی نیست و او باید برود و از جایی دور از جنگل آب بیاورد. او به این امید داشت که شاید کسی آب نخواهد اما چند دقیقهای نگذشته بود که دخترک وحشت زده شد و ترسید. زن تناردیه در قابلمهای که چیزی در آن میجوشید را باز کرد، سپس یک استکان برداشت و سریع به سمت بشکه آب رفت و شیر را باز کرد. کزت تمام حرکات تناردیه رو زیر نظر داشت، استکان تا نصفه پر شد. زن گفت: خوب! بیشتر از این آب نیست. کزت از ترس خشکش زده بود. اما زن در ادامه گفت: اما قطعاً همین قدر کافیه! 

کزت دوباره شروع کرد به جوراب بافتن، ولی قلبش توی سینه به شدت میتپید. او دقیقهها را میشمرد و میخواست که زودتر صبح شود. هر از چند گاهی یکی از مهمانهای تناردیه از پنحره بیرون را تماشا میکرد و میگفت: چقدر هوا تاریکه! ناگهان یکی از مهمانها در حالی که عصبانی بود وارد شد و گفت: چرا کسی به اسب من آب نداده؟ خانم تناردیه گفت: امکان نداره، به اون آب دادند.
آن مرد گفت: من که گفتم خانم نه! به اون آب ندادند.
کزت از زیر میز بیرون آمد و گفت:
ـ اسب شما آب خورده، خودم بهش آب دادم و باهاش صحبت کردم. اما این حقیقت نداشت و کزت دروغ میگفت.
مهمان گفت: به آن دخترک نگاه کن و ببین که چطور فریب دادن را یاد گرفته. من به شما میگویم او آب نخورده و وقتی اسب من تشنه است من خیلی خوب میفهمم. همین الان به اسب من آب بدهید!
زن گفت: حتما! اگر اسب شما تشنه است، پس باید آب بخوره! زن رو به کزت کرد و ادامه داد:
ـ برو به اسب آب بده!
کزت با ترس مخالفت کرد و گفت: ولی عالیجناب آب نداریم.
ـ پس برو بیار! 

کزت به دنبال سطل رفت. سطل به قدری بزرگ بود که دخترک میتوانست به راحتی داخل آن جا بگیرد. بعد زن تناردیه به کزت مقداری پول داد و گفت: موقع برگشتن نان هم بخر!
کزت ساکت پولها رو گرفت و در جیبش گذاشت و با سطلی که در دست داشت جلوی دری باز ایستاده بود. به نظر میرسید منتظر کسی است که همراه او برود و به او کمک کند. اما تناردیه فریاد زد: برو دیگه! 

کزت بیرون رفت و در مهمانخانه بسته شد. عید داشت نزدیک میشد، تاجران زیادی به روستا آمده بودند و پنجره مغازه آنها روشن بود. آخرین مغازه روبروی مهمانخانه تناردیه قرار داشت و توی آن مغازه پر از اسباببازیهای قشنگ بود. جلوی همهی اسباببازیها عروسکی با لباسهای سرخ رنگ، موهای طبیعی و چشمان شیشهای قرار داشت. تمام روز این عروسک خارقالعاده مثل یه معجزه پشت پنجره این مغازه بود. اما در این روستا مادری وجود نداشت که بتواند این عروسک را برای کزت بخرد. حالا کزت زمانی که با سطل آب توی خیابون بود، نمیتوانست از این عروسک فوقالعاده که اسمش رو «بانو» گذاشته بود چشمپوشی کند. کزت با خودش فکر میکرد: "چه عروسک خوشبختی!" و یک آن همه چیز رو فراموش کرد. حتی اینکه برای چه از خونه بیرون آمده.
ناگهان فریاد صاحب مغازه کزت رو به دنیای واقعی برگرداند:
- تو هنوز نرفتی؟ دخترک بیکار! 

کزت از ترس دوید و حتی جلوی هیچ مغازهای توقف نکرد. بالاخره کزت به خیابان اصلی رسید، نور پنجره مغازهها خیابان را روشن کرده بود. امٌا خیلی زود نور آخرین مغازه تمام شد و تمام خیابان تاریک شده بود، دخترک بیچاره وحشت کرده بود و هرچه بیشتر به جلو میرفت تاریک و تاریکتر میشد. هيچ كس در خیابان نبود. فقط زنی را دید که با دیدن کزت ایستاد، ناگهان دخترک رو شناخت با خودش گفت:
آهان! این کزته. 

تا وقتی در اطراف جاده خونهها دیده میشدند کزت با شجاعت راه میرفت. امٌا هر چقدر بیشتر راه میرفت، قدمهایش آرام وآرامتر میشد. وقتی کزت به آخرین خانه رسید ایستاد. ادامه راه برایش خیلی ترسناک بود. روبروی کزت دشتی سیاه و خالی قرار داشت. با ناامیدی به راهی که تاریک بود و هیچکسی در آن جا نبود نگاه میکرد. ترس به او شجاعت دروغ گفتن را داد و تصمیم گرفت که به خانه برگردد و به خانم تناردیه بگوید که آب پیدا نکرده است. اما بعد از چند قدم که به طرف خانه برداشت ایستاد و خانم تناردیه را با آن چشمهای ظالم و وحشتناک به یاد آورد دخترک به پشت سر و روبروی خودش نگاه کرد. چه کار باید میکرد؟ کجا باید میرفت؟ روبرویش جنگل و تاریکی، پشت سر، تناردیه! کزت به سمت چشمه دوید، او با دویدن خودش را به جنگل رساند. انجا خیلی تاریک بود، اما کزت عادت داشت برای آب به جنگل برود. او سطل را پر از آب کرد و متوجه نشد که پولها از توی جیبش توی آب افتاده. کزت سطل تقریباً پر از آب را برداشت و روی علفها گذاشت. در آن جا بود که کزت احساس کرد دیگر حتی یک قدم هم نمیتواند بردارد. 

کزت روی علفها نشست. بالای سرش آسمان را با ابرهای سنگین و سیاهش نگاه کرد. باد سردی میوزید. کزت بلند شد. او دوباره وحشت کرده بود و پیش خودش گفت: باید سریع بروم، از جنگل عبور کنم و به سمت خانه بدوم. کزت به سطل آب نگاه کرد اما آنقدر از خانواده تناردیه میترسید که جرأت نکرد سطل را زمین بگذارد. او به سختی سطل آب را بلند کرد و چند قدمی رفت و به خاطر سنگینی، دوباره سطل پر از آب را روی زمین گذاشت. یک دقیقهای استراحت کرد و دوباره به راه افتاد. دستهای کوچک دخترک از سرما یخ زده بود و وقتی میایستاد آب سرد روی پاهای برهنهاش میریخت. 

تا چشم کار میکرد جنگل بود و دختر ۸ ساله در آن شب تنها بود. کزت خیلی آرام راه میرفت. وقتی به درخت آشنای خودش رسید، برای آخرین بار آنجا ایستاد که خوب استراحت کند و بعد از استراحتش سطل را برداشت و شجاعانه به راهش ادامه داد. ناگهان احساس کرد که سطل خیلی سبک شده. دستهای قوی کسی سطل را بلند کرده بود. کزت سرش را بلند کرد. یک آدم قد بلند در تاریکی او را همراهی میکرد! دخترک نترسیده بود. آن مرد آرام شروع به صحبت با کزت کرد و آهسته گفت:
- این سطل برای تو خیلی سنگینه!
- بله، عالیجناب.
- بده به من تا برات بیارمش.
کزت سطل را به آن مرد داد.
- چند سالته دختر؟
- ۸ سال، عالیجناب.
- از کجا میای؟
- از چشمهی داخل جنگل.
- خیلی دیگه باید راه بری؟
- بله ۱۵ دقیقه دیگه.
آن مرد کمی ساکت ماند و بعد یکدفعه پرسید:
- تو مادر داری؟
- نمیدونم!
دخترک جواب داد و قبل از اینکه آن مرد بتواند سوالی بپرسد دخترک ادامه داد: فکر کنم نه. دیگران مادر دارند ولی من ندارم.
آن مرد پرسید:
- اسمت چیه؟
- کزت.
- چه کسی تو رو این موقع شب به دنبال آب فرستاده؟
- خانم تناردیه
- خانم تناردیه شغلش چیه؟
دخترک جواب داد:
- او ارباب منه. او صاحب یه مهمونخونه است.
- آن مرد دوباره پرسید: مهمونخونه؟ پس من شب اونجا میمونم. من رو به اونجا ببر!
دخترک گفت: ما داریم اونجا میریم.
چند دقیقهای گذشت که مرد دوباره شروع به صحبت کرد.
- خانم تناردیه خدمتکار نداره؟
- نه عالیجناب!
- تو پیش اون تنهایی؟
- نه! دوتا دختر دیگه هم هستن به نام اپونینا و آزلما که دخترای تناردیه هستن.
- پس این شاهزاده خانمها چه کار میکنند؟
کزت زمزمه کرد:
- اونها عروسکهای قشنگی دارن که باهاشون بازی میکنن.
- کل روز؟
- بله عالیجناب!
- تو کل روز چیکار میکنی؟
- من کار میکنم و گاهی هم بعد از کارها اگر اجازه بدن من هم بازی میکنم. 

آنها به روستا رسیدند و از کنار نانوایی رد شدند. کزت کاملاً فراموش کرده بود که اربابش به او پول داده بود تا نان بخرد. آن مرد از سوال پرسیدن دست کشید و ساکت شد. آنها به مهمانخانه رسیدند و در زدند. در باز شد. در آستانه در خانم تناردیه ایستاده بود.
- تویی؟ دخترک به درد نخور! خیلی وقته که رفتی حتماً داشتی یه جایی بازی میکردی!
کزت در حالیکه داشت از ترس میلرزید گفت: 
- عالیجناب، این آقا میخواد که شب پیش ما بمونه.
حالا توی صورت ظالم صاحب مهمانخانه، خنده ملیحی ظاهر شد. مرد وارد سالن شد و پشت میزی نشست. 

بعد از او کزت رفت و جای خودش یعنی زیر میز نشست و شروع به بافتن کرد. آن مرد داشت با دقت به کزت نگاه میکرد. دخترک لاغر و رنگ پریده بود. او فقط ۸ سال داشت وحتی میشود گفت ۶ سال. دستها و پاهای لاغرش از سرما قرمز شده بود و لباس پارهای به تن داشت. از سوراخهای لباسش، تن کبودش کاملاً دیده میشد. ناگهان خانم تناردیه فریاد زد:
- راستی! نون کو؟ 

کزت با شنیدن صدای فریاد زن از زیر میز بیرون آمد. او نان را كاملاً فراموش کرده بود ومثل همه بچهها تصمیم گرفت از ترس دروغ بگوید:
- عالیجناب نانوایی بسته بود.
- باید در میزدی.
- من در زدم.عالیجناب.
- خوب چی شد؟
- در رو به روی من باز نکردن.
- فردا میفهمم که راست گفتی یا نه! اگر من را گول زده باشی من میدونم با تو! پول کجاست؟
کزت دست توی جیبش کرد و رنگش پرید. پول توی جیبش نبود.
زن فریاد زد و گفت:
- تو گمشون کردی؟ و بعد دستش رو به طرف شلاق برد. این حرکت وحشتناک دستان او باعث شد که کزت فریاد بزند:
- ببخشید عالیجناب! ببخشید دیگه تکرار نمیکنم.
درهمین زمان آن غریبه به دور از چشم دیگران، از توی جیبش پول درآورد و گفت:
- عالیجناب، من همین الان دیدم که یه چیزی از جیب دخترک افتاد. بعد کمی جستجو کرد و پولها را به تناردیه داد. 

زن تناردیه پولها را در جیبش گذاشت و به دخترک گفت: آخرین بارت باشه که همچین اتفاقی میافته!
کزت دوباره رفت زیر میز و قایم شد. در همین موقع در باز شد، اپونینا و آزلما وارد اتاق شدند. هر دوی آنها شاد، تمیز و چاق و سرحال بودند. هردوی آن ها لباسهای قشنگی به تن داشتند. آنها نزدیک آتش نشستند وعروسکهایشان را هم با خودشان آورده بودند و خیلی خوشحال با هم حرف میزدند. عروسک خواهران تناردیه کهنه بود اما به نظر کزت که توی عمرش هیچوقت عروسک واقعی نداشت،عروسک فوقالعادهای بود. یکدفعه تناردیه متوجه شد که کزت کار نمیکند و دارد به دخترانش نگاه میکند. 

ـ اینطوری کار میکنی؟ الان با شلاق......
مرد غریبه به سمت زن رو کرد و گفت:
-عالیجناب بگذارید اون دختر هم بازی کنه! تناردیه با خشونت جواب داد:
-این دختر باید کار کنه، چون نون منو میخوره.
-مرد گفت:اون باید چی کار کنه؟
ـ باید برای دخترای من جوراب ببافه.
ـ وقتی اون جورابا آماده بشه چقدر میارزه؟
ـ ۳۰ سو
ـ نمیتونید این جورابها رو به قیمت ۵ فرانک به من بفروشید؟
ـ البته،عالیجناب، اگر شما بخواهید حتماً. ما هیچ وقت چیزی رو از مهمونهامون دریغ نمیکنیم.
غریبه از جیبش پول درآورد و گفت:
ـ من این جورابارو میخرم. بعد رو به کزت کرد و گفت:
ـ من کار تو رو خریدم. برو بازی کن دختر!
کزت داشت از اضطراب میلرزید و بالاخره پرسید:
ـ خانم، این حقیقت داره؟ میتونم بازی کنم؟
تناردیه گفت: بازی کن!
کزت گفت:
ـ ممنون خانم! و در همین موقع وقتی داشت از زن تناردیه تشکر میکرد، قلبش با تمام وجود داشت از اون غریبه قدردانی میکرد. کزت بافتنیاش را کنار گذاشت، اما از زیر میز بیرون نیامد. او تمام مدت تلاش میکرد تا جایی که میتواند کمتر حرکت کند. کزت از صندوقی که روبرویش بود، یک تکه پارچه کهنه قدیمی بیرون آورد. در همین موقع خانم تناردیه پیش آن غریبه رفت و گفت:
- من مخالفتی با اینکه کزت کمی بازی کنه ندارم. اون باید کار کنه، اون هیچکس رو نداره.
غریبه پرسید:
- این بچهی شما نیست؟
- آه خدای من! عالیجناب، ما این بچه رو از روی لطف و مهربانی گرفتیم. او کاملاً نادان است. ما هر کاری از دستمون برمیومد براش انجام دادیم . الان تقریبا ۶ ماهی میشه که ما برای مادرش نامه مینویسیم، اما جوابی نگرفتیم. باید مادرش مرده باشه. مرد غریبه گفت:
- پس اینطور! و دوباره به فکر فرو رفت. 

ادامه دارد... 

برگردان از روسي: ليلي غمخوار، عضو شوراي فرهنگي ايراس

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 26042
فاطمه محمدحسن زاده
۱۳۹۲-۰۱-۲۵ ۱۷:۱۱:۰۲
داستان خیلی زیبایی است،اگرمیشود این داستان راکمی طولانی تراش کنید. (1618)
 
فاطمه محمدحسن زاده
۱۳۹۲-۰۱-۲۵ ۱۷:۱۱:۰۳
داستان خیلی زیبایی است،اگرمیشود این داستان راکمی طولانی تراش کنید. (1619)