توصيه مطلب
۰
 
تاريخ تاجيكستان
 

تاريخ تاجيكستان
 

سرزمین سغد باستان که سرزمین کنونی تاجیکستان را در بر میگیرد، در زمان داريوش يکمبه جزئی از امپراتوری هخامنشی تبديل شد. پس از حملة اسکندر، تاجیکستان به ترتیب جزئی از امپراتوریهای سلوکی، پارت، کوشانو ساسانی بوده است. در سال ۷۱۵ میلادی (در زمان امویان)، این سرزمین به تصرف عربها درآمد. در سدة دهم ميلادی، تاجیکستان جزئی از قلمرو سامانیان بود.

پس از سامانیان، تاجیکستان به ترتیب جزئی از حکومتهای غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی، مغول، تيموری و ازبک بوده است. در سدة نوزدهم ميلادی، شمال تاجیکستان (خجند) جزئی از خانات خوقند، و جنوب تاجیکستان جزئی از خانات بخارا بوده است. خانات بخارا در سال ۱۸۶۶، و خانات خوقند در سال ۱۸۶۸، زیر سلطة روسیه درآمدند.

پس از انقلاب اکتبر، در سال ۱۹۲۸، جمهوری سوسیالیستی شوروی تاجيکستان(جزئی از اتحاد جماهیر شوروی) تشکيل شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال ۱۹۹۱، تاجيکستان به استقلال دست یافت. کمی پس از استقلال تاجیکستان در سال ۱۹۹۱، جنگ داخلی پنج ساله بين دولت تحت حمايت مسکو و مخالفان اسلامگرا (به رهبری عبدالله نوری) در گرفت. در این جنگ، بيش از ۵۰ هزار نفر کشته و بیش از ۷۰۰ هزار نفر بیخانمان شدند. در سال ۱۹۹۷ با وساطت سازمان ملل متحد، عهدنامه صلح به امضای دو طرف رسید. 

تاجيكستان در ايران باستان
كشوري كه اكنون تاجيكستان ناميده ميشود، از تركيب بخشي از باخترياي باستان و بخشي از سغدياي باستان تشكيل شده است. باختريا را در زبان دري (زبان همگانيِ ايرانيان اواخر عهد ساساني) «بَلخ» گفتند. مركز باختريا (يا بلخ) شهري به همين نام بود كه در منتهااليه شمالشرق افغانستان كنوني واقع شده بود. بخش اصلي باختريا در تاجيكستان امروزي واقع ميشود؛ يعني باخترياي قديمي، علاوه بر بخش شمالشرق افغانستان كنوني، بخش غربي تاجيكستان كنوني را دربر ميگرفته است. 

ما وقتي در تاريخ داستانيمان از شاهان بلخ سخن ميگوئيم، منظورمان شاهاني هستند كه در تاجيكستان كنوني و شمالشرق افغانستان كنوني حكومت ميكردهاند. معروفترين شاهان بلخِ باستان در هزاره دوم قبل از مسيح، اورانتاسپَه و ويشتاَسپَه هستند كه در شاهنامهي فردوسي با نام لُهراسپ و گشتاسپ ازآنها ياد شده است. اينها همان شاهاني هستند كه زرتشت وقتي از خوارزم هجرت كرد خود را به پناهشان آورد و به ياري وزيران دانشمند اين دو پادشاه كه جاماسپه و پوروشاسپَه نام داشتند آئين انسانپرور خويش را گسترش داد. 

پس نام زرتشت و پيدايش آئين مَزدايَسنا كه آئين ايراني است با نام بَلخ كه همانا تاجيكستان امروزي باشد گره خورده است.زرتشت اهل خوارزم بود.خوارزم باستان اكنون نيمهي شمال ازبكستان و بخشي از شمالشرق تركمنستان را تشكيل ميدهد. ولي آئين زرتشت در منطقهاي پرورش و انتشار يافت كه اكنون تاجيكستان و منتهااليه شمالشرق افغانستان است. پس ميتوان گفت كه آئين زرتشت را مردم كهنِ تاجيكستان پروردند و رشد و انتشار دادند.از همينجا ميتوانيم بهجرأت بگوئيم كه گويشي كه زرتشت كتاب «گاتا» را با آن نگاشت گويش باختري (يعني گويش مردمِ باستانيِ بلخ) بوده است. 

داستانهاي تاريخي ما ميگويند كه مردم بلخ از زرتشت حمايت كردند، ولي ايرانيان نواحي غربي اين منطقه از مخالفان آئين زرتشت بودند، و چنانكه در اوستا و در داستانهاي تاريخي ميخوانيم، قلمرو گشتاسپ زير يورشهاي كاويان همسايه واقع شد، و زرتشت در يكي ازاين حملات بهدست جنگجويان يك كاوي بهنام اَرجَتاَسپه (ارجاسپ) كشته شد. بازهم اين مردم بلخ باستان بودند كه آئين زرتشت را حفظ كردند و در آينده اندك اندك در سراسر ايران گسترش دادند.ازاينجا نقش مردم تاجيكستان باستان از ديرترين دورانِ تاريخ در تمدن و فرهنگ ايراني نمايان ميشود. 

اسكندر مقدوني پس ازآنكه شاهنشاهي هخامنشي را برانداخته سراسر ايران را تسخير كرد، دختر يك شهريار همين منطقه- مشخصا در تاجيكستان- را كه رخشانك نام داشت به زني گرفت و اين شهريار را در حاكميت منطقه تثبيت كرد.معلوم ميشود كه اين شهريار از خاندان هخامنشي بوده و اسكندر ميخواسته، با اين ازدواج، مشروعيت سلطنت خويش را نزد ايرانيان تثبيت كند. وقتي اسكندر درگذشت، رخشانك حامله بود. سرداران اسكندر تصميم گرفتند كه وقتي فرزند رخشانك به دنيا بيايد اورا پادشاه كنند؛ و پسر ديگر اسكندر را كه از يك زن يوناني بود بطور موقت به جاي اسكندر نشاندند. همين خود نشانگر اهميت رخشانك براي يونانيها و مقدونيها و نيز براي ايرانيان بوده است زيرا فرزندي كه او در شكم داشته ميتوانسته وارث تاج و تخت نياكان مادريش و جانشين پدرش اسكندر بوده باشد و مقبول ايرانيان گردد. البته رخدادها به نحو مطلوب پيش نرفت و جنگهاي درازمدت يونانيها در خاورميانه آغاز گرديد و رخشانك و پسرش- اسكندر كهتر- در ميان رقابت قدرت سرداران مقدوني ازميان برداشته شدند.اين داستان را ازآنجهت آوردم تا يادآور اهميت تاجيكستانِ كنوني در پايان عهد هخامنشي بوده باشد. 

چند دهه پس از اسكندر، يونانيها يك حاكميت خودمختار در اين منطقه تشكيل دادند، كه درتاريخ با نام دولتِ هلينيِ باختريا معروف است. يونانيها خيلي زود تحت تأثير آئين بودا قرار گرفتند كه در همسايگي منطقه- در گَنداراي قديم و كابلستان- رواج داشت و بودائي شدند. مهمترين يادگار آنها دراين منطقه مجسمههاي بزرگ بودا در باميان است، كه چند سال پيش ازاين به فرمان اميرالمؤمنين عمر قندهاري- رهبر طالبان- تخريب گرديد. بعدها كه شاهنشاهي پارت تشكيل شد، دستگاه يونانيها در اين منطقه برچيده شد و باختريا به دامن شاهنشاهي برگشت، و تا پايان عهد ساساني جزو قلمرو شاهنشاهي بود.يونانيها نيز به زودي ايراني شدند؛ و چه بسا كه بقايايشان هنوز در تاجيكستان وجود باشند كه البته ديگر تاجيكاند.

تاجيكستان در دوران اسلامي
پس از حمله عرب و برافتادن شاهنشاني ايران، سرزمين بلخ تا سال ۹۷هجري از قلمرو عرب بيرون ماند و توسط شهرياران محلي اداره ميشد.يك روايت طبري ميگويد كه يزدگرد سوم (يزدگرد بزدل) در گريز از برابر عربها به بلخ رفت و با خاقان تركستان در ارتباط شد شايد به كمك او با عربها مقابله كند.گزارشي از كمك خاقان به او به دست داده نشده است.همين روايت ميگويد كه او سپس به فرغانه رفت و چند سال آنجا بود و سپس به مرو برگشت و در آنجا كشته گرديد. 

هر دو منطقهئي كه در اين روايت آمده است اكنون در درون تاجيكستان واقع ميشوند. بلخ در سال ۴۲ مورد حملهي عرب قرار گرفت، و هرچند كه برخي از آباديهايش به دست عربها تخريب شد و معبد نوبهار نيز گويا به دست مهاجمان عرب منهدم گرديد، ولي چونكه مردم منطقه به سختي دربرابر عربها پايداري نشان دادند، عربها از گرفتن بلخ ناتوان ماندند. پس ازآن شهريار بلخ با فرمانده عرب وارد قرارداد صلح شده پذيرفت كه باج سالانهئي به عربها بپردازد و استقلال خويش را حفظ كند. 

درسال ۵۱ هجري مجددا عربها به بلخ حمله كردند؛ و باز هم پيمان صلح و باجگزاري سابق تجديد شد و بلخ همچنان در استقلال ماند.باز در سال ۷۵ هجري حملات مكرري به بلخ صورت گرفت كه همگي ناكام ماندند و فقط به تجديد پيمان سابق منجر گرديدند. در اواخر دههي ۸۰ هجري شرق ايرن (مناطقي كه از سلطهي عربها بيرون بود) مورد هجوم اقوام خزندهي تركِ ماوراي سيحون قرار گرفت كه در صدد دستيابي به سمرقند و بلخ بودند. يك گزارش خبر از ويراني شهر بلخ در اواخر اين دهه ميدهد، بدون آنكه ويراني شهر را به تركان خزنده نسبت بدهد. در سال ۹۱ هجري خبر يورش بزرگ عرب به بلخ را ميخوانيم، بدون آنكه خبر سقوط بلخ به دست داده شود. 

چند سال بعد از اينها از يك شخصيت مسلمانشدهي ايراني به نام حيّان نَبطي- از افسران بلندپايه- سخن گفته ميشود كه در منطقهي بلخ (درست در غربِ تاجيكستانِ كنوني) نيروي بسيار زيادي به هم زده بوده و در جريانهاي سياسي دولت عربي در منطقه نقش بازي ميكرده است (داستان نقش حيان مفصل است و اينجا جاي سخن ازآن نيست). 

بلخ درسال ۹۷ هجري توسط عربها گشوده شد. فاتح بلخ اسد ابن عبدالله قسري- برادر فرماندار عراق و ايران- بود. در اواخر اين قرن در همه گزارشها فرماندار بلخ را عرب، و بلخ را در درون قلمرو عرب ميبينيم.در گزارشهاي سال ۱۰۷ هجري ميخوانيم كه اسد قسري هزاران خانوار عرب را در بلخ اسكان داد و ادارهي شهر بلخ را به بَرمَك سپرد. در گزارشي بعد ازاين ميخوانيم كه فرزندان عربهاي مقيم بلخ عموما به زبان ايراني سخن ميگفتهاند و حتي حكام عرب نيز زبان محاورهشان به زبان ايراني بوده است (زبان ايراني را عربها زبان فارِسي ميناميدند؛ زيرا ايران را فارِس ميگفتند). يك شعر را كه بچههاي عربها به مناسبت برگشت اسد قسري با شكست به بلخ ميخواندهاند را اصحاب تاريخ براي ما چنين نوشتهاند:
از خَتلان آمدي؛ برو تباه آمدي؛
ابار باز آمدي؛ خشك و نزار آمدي 

در گزارشها ميخوانيم كه اسد قسري در سال ۱۲۰ هجري در جشن مهرگان در بلخ شركت كرد، و دهكانان هرات و بلخ برايش هداياي مهرگاني بردند؛ و به زبان فارسي به او تهنيت گفتند (اسد در همين جشنها درگذشت). پس از اينها نهضت بزرگ خراسان برضد امويها آغاز شد كه نقش بلخ درآن بسيار نمايان است و يكي از حكومتگران سنتي بلخ كه درآن اواخر مسلمان شده بوده در اين جنبش بزرگ، همانا خالد پسر برمك است كه در تاريخ تمدن و فرهنگ ايران بعد از اسلام نقش بزرگي دارد.

خاندان برمك بلخي
در گزارشهاي نهضت ابومسلم از خالد برمك بعنوان يكي از چند شخصيتِ طراز اول انقلاب نام برده شده است. او در انقلاب ابومسلم در فتح كوفه شركت داشت و بعد از پيروزي انقلاب در هاشميه (نخستين پايتخت دولت عباسي) مستقر گرديد و رئيس خزانهداري و مشاور خليفه شد. خانههاي خالد برمك و خانهي خليفه سفاح دركنار هم قرار داشتند؛ و روابط همسر خالد برمك با همسر خليفه بسيار نزديك و دوستانه بود. آنها بهحدي با هم خوب بودند كه زن خليفه بهدختر خالد شير ميداد و زن خالد نيز بهدختر خليفه شير ميداد، تا دخترانِ خالد و سفاح خواهران يكديگر شوند. خالد برمك دوتا برادر كهتر هم داشت كه نامهاي عربيشان حسن و سليمان بود، و از كارمندان بلندپايهي دربار عباسي شدند. خالد برمك در خلافت سفاح و منصور خزانهدار دولت عباسي و مشاور اول خليفه بود؛ و درسال ۱۴۵ كه خليفه منصور تصميم گرفت شهر جديدي را براي پايتخت دولت خويش بسايد خالد برمك را مأمور ساختن شهر كرد.براي اين منظور روستاي بغداد در همسايگي تيسفون ساساني خريده شد.خالد نقشهي شهر را براساس نقشهي تيسفون ساساني تهيه كرد و متولي ساختن شهر شد. 

فرزندان خالد برمك سرپرستان فرزندان منصور بودند و آنها را برطبق فرهنگ سنتي ايرانيان پرورش ميدادند.وقتي مهدي پسر منصور به خلافت رسيد سرپرستي پسر و وليعهدش هارون را به يحيا پسر خالد- فرماندار ري- سپرد تا در شهر ري پرورش يابد؛ و هارون به قدري براي يحيا احترام قائل بود كه همواره اورا «پدر» خطاب ميكرد و بدون نظر و مشورت او هيچ كاري انجام نميداد. هارون در ايران با تربيت ايراني پرورده شد، زبان فارسي را مثل زبان مادريش حرف ميزد و همهي اخلاق و رفتارش اورا يك ايراني تمامعيار نشان ميداد.فضل پسر يحيا برمكي جواني همسنِ هارون بود و درهمان هفتهئي بهدنيا آمده بود كه هارون تولد يافته بود؛ و هردوشان درشهر ري درخانهي يحيا برمكي بهدنيا آمده بودند. مادر هارون بهفضل شير داده بود، و مادر فضل بههارون شير داده بود، و ازاين نظر فضل و هارون برادران يكديگر بهشمار ميرفتند. 

يحيا برمكي در خلافت هارون الرشيد وزارت خليفه و رياست كل خزانهداري دولت را به دست گرفت. در نيتجه اصلاحات بزرگي كه او در دولت عباسي انجام داد، دولت عباسي در دوران هارون الرشيد به اوج شكوه و شكوفائي و پيشرفت رسيد. فرزندان برمك در بغداد در زمان هارون الرشيد يك مركز بزرگ علمي به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضيدان و پزشك و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسي به اين مركز جلب كردند. اين همان مركزي است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزندهئي به تمدن و فرهنگ جهاني كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است (و جاي سخن ازآن در اين گفتار كوتاه نيست). يحيا برمكي برمك در شهر ري نيز يك كارخانهي بزرگ كاغذسازي و يك بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجري دائر بود. 

فرزندان برمك چندين بزرگمرد ايراني- عموما مَزدايَسنا- را وارد دستگاه خلافت عباسي كردند تا توسط آنها به خدمات شايسته به تمدن و فرهنگ ايراني ادامه دهند.يكي از نامدارترين مردان آنها در دستگاه عباسي مردي مَزدايَسنا اهل سرخس بود كه نام عربيِ فضل به او داده شد. او براي پرورش مأمون- وليعهد هارون الرشيد- وارد دستگاه دولت عباسي كرده شد. فضل سرخسي چندين سال سرپرست و مربي مأمون و همچنان مَزدايَسنا بود و در اواخر عمر هارون الرشيد بنا به ضرورت مسلمان شد.همين بزرگمرد بود كه جنگ بزرگ عرب و عجم بعد از هارون الرشيد به راه افكند و مأمون را به خلافت نشاند. مأمون را جعفر برمكي از روز تولدش نزد خودش و درخانهاش پرورده بود، و همسرش بهاو شير داده بود و فرزند او بهشمار ميرفت.مادرِ مأمون بانوئي از خانداني مزدايَسنا اهل بادغيس بهنامِ مَراجل (به فارسي: مَرا گُل) بود. 

فرزندان برمك شديدا ايرانگرا بودند، و همواره ميكوشيدند كه ارزشهاي فرهنگي ايران را احياء كرده بهبهترين نحوي اجرا كنند. بغدادي (در تاريخ بغداد) مينويسد كه مجوسان نميتوانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولي براي آنكه آتشپرستي را زنده نگاه دارند به مسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتشدان نصب شود و آتشها هميشه روشن باشد و عود و بخور درآنها ريخته شود. وي ميافزايد كه فرزندان برمك به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد در كعبه آتشدان نصب شود و هميشه با عود و بخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود؛ و هدفشان از اين كار آن بود كه دركعبه آتش پرستيده شود. براي آنكه بدانيم از اين سياستِ برمكيها چه اثري برجا مانده است كافي است بهواژهي «مَناره» توجه كنيم كه معنايش «آتشدان/ آتشگاه» است؛ و ميدانيم كه تا امروز درتمام كشورهاي اسلامي دركنار هرمسجدي دستِكم يك مناره وجود دارد، منتهي ديگر در آنها آتش افروخته نميشود وكاربرد خاصي دارد. 

برمكيها مأمون را براي اتمامِ برنامهي ايرانيگرايي درنظر گرفته بودند و اورا درحد توانشان مثل شاهزادگانِ ساساني تربيت ميكردند. با وجودي كه سياست دربارِ عباسي برآن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند, باز هم ميبينيم كه مربي مأمون را جعفر برمكي از يك خاندانِ مزدايَسنا تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمكي در دستگاه خلافت مانع ازآن بود كه خليفه بتواند با اراده آنها دائر بر انتصاب او مخالفتي نشان دهد. يعقوبي مينويسد كه در خلافت هارون همهي امور كشور دردست يحيا برمكي و دو پسرش فضل و جعفر بود و چنان بود كه خليفه هيچ اختياري از خود نداشت. مسعودي مينويسد كه يكبار رئيس بازرسي (صاحب البَريد) نامهاي بهخليفه نگاشته گزارش داده بود كه فضل برمكي (فرماندار وقت خراسان) بجاي آنكه بهامور رعيت بپردازد بهشكار و خوشگذراني مشغول است. هارون چون نامه را خواند آنرا بهيحيا برمكي داد وگفت: پدر! نامه را بخوان و هرچه را صلاح ميداني بهفضل بنويس تا دست از كارهايش بكشد.يحيا در پشت همان گزارشِ محرمانه بهپسرش فضل چنين نوشت: 

«به اميرالمؤمنين گزارش رسيده كه تو مشغول شكار وتفريح هستي و بهامر رعيت نميپردازي.كارهايت را بهتر انجام بده.روزهايت را درطلب بزرگي بگذران و شبهايت را بهكامراني و لذتجويي اختصاص بده.بسياركس بظاهر عبادتگزارند ولي شبها بهكارهاي ديگر ميپردازند.شب كه پرده برديدگانِ مردم افكند زمان كامجويي و لذتطلبي است.احمقاني كه بيپرده به خوشگذراني ميپردازند بهانه بهدشمنان و رقيبان ميدهند تا درپشت سرشان زبان بگشايند و بدنامشان كنند.» 

فرزندان برمك چنان تدابير شايستهاي در كشورداري ازخود نشان دادند كه كشور عباسي در زمان آنها وارد بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت وآرامش وآسايش گرديد؛ كشاورزي رونق بسيار يافت، صنايع به نهايتِ رُشد و توسعه رسيد، و بازرگاني بينالمللي بهوضعيت دورانِ انوشهروان و خسرو پرويز برگشت. 

براي آنكه بدانيم تودههاي درون كشور پهناور عباسي در دورانِ برمكيان چه زندگي مرفه وچه آسايش وآرامشي داشتهاند، اين جمله از مسعودي را نقل ميكنم كه مردم درزمانِ برمكيها ميگفتند «دورانِ آنها دورانِ عروسي و شادي دائمي است و هيچگاه پايان نخواهد يافت». همه مورخان اعم از مورخانِ سنتي عرب و شرقشناسان اتفاق نظر دارند كه دوران خلافت هارون الرشيد و مأمون بهترين دورانِ پنجقرنهي خلافت عباسي بوده؛ و شكوه و شوكتي كه درآن زمان نصيب كشور خلافت گرديد در هيچ زمان ديگري بهچشم نديده بود و نديد. آنچه را ما اوج شكوه تمدن موسوم بهاسلامي ميدانيم همين دوران است.

افشينها و اخشايدها
در تقسيمبندي جغرافيائي دوران اسلامي، سرزمين تاجيكستان امروزي شامل بلخ، اشروسنه، و فرغانه بود.بخشي از فرغانه در بخش شمالي تاجيكستان، اشروسنه در شمالغرب تاجيكستان، و نيمهي شرقي بلخ در بقيهي تاجيكستان واقع ميشود. اشروسنه تا اواخر قرن دوم هجري در بيرون از قلمرو دولت عربي واقع شده بود و در دست شهرياراني بود كه لقب «افشين» داشتند. افشين تلفظ بسيار كهني است و خالصا ايراني است.اشكال ديگري اين لقب عبارتست از «خَشايته»، «اَخشايد» و «شاه».معروفترين افشين تاريخ اسلام همان افشين معروف پسر كاووس خاراخره- آخرين شاه اشروسنه- است، و داستانش را در ارتباط با سركوب شورش مصريان در زمان مأمون، و در ارتباط با سركوب نهضت خرمدينان و «بابك» درزمان معتصم ميخوانيم، و جاي سخن ازآن در اينجا نيست. كاووس خاراخره آخرين شاه ميترائيست ايراني بود و آخرين مهرابه (معبد ميترا) را در شمال تاجيكستانِ كنوني بنا كرد. در اوائل قرن سوم كه طاهر پوشنگي- معروف به ذواليمين- فرماندار سراسر ايران شد اشروسنه را ضميمهي قلمرو خويش كرد. 

فرغانه نيز تا پايان قرن دوم در بيرون از قلمرو دولت عربي بود و طاهر پوشنگي در اوائل قرن سوم ضميمه قلمرو خويش كرد.شهرياران فرغانه لقب «اَخشايد» داشتند. اَخشايد همان «خَشايته» است كه لقب داريوش بزرگ بوده و در تمامي سنگنبشتههاي او به اين شكل آمده است: «اَدَم داريَوَوش خَشايتَه» (يعني منم داريوش شاه). اينها نيز مثل افشين درزمان طاهر پوشنگي وارد ارتش عباسي شدند. يكي از بقاياي اخشايدهاي فرغانه كه از افسران ارتش عباسي بود در اوائل چهارم هجري در مصر تشكيل سلطنتي خودمختار داد كه يك قرن با نام «سلطنت اخشيدي» برپا بود و خدمات شاياني در مصر انجام دادند. 

سامانيان
در اينكه سامانيان، مشخصا، اهل شمال تاجيكستان امروزي بودند همه مورخان اتفاق نظر دارند. در تاريخ ميخوانيم كه اصل سامانيها از يك روستاي مرزي ايران شرقي به نام سامان (يعني مرز) بودهاند و نياي بزرگشان در اوائل قرن نخست هجري «سامانخداه» نام داشتهاند. نميخواهم دربارهي تاريخ سامانيها سخن بگويم؛ زيرا جايش دراين گفتار نيست. ولي خدماتي كه سامانيها به فرهنگ و تمدن ايراني كردند به حدي است كه ما جز اينكه با ستايش بسيار زياد از آنها ياد كنيم هيچ راهي نداريم. سامانيها در احياي فرهنگ و تمدن ايراني كمر همت بربستند؛ اديبان و دانشمندان را مورد حمايت قرار دادند، كتابخانههاي بزرگ در بخارا و نيشابور و خوارزم تأسيس كردند؛ آزادي عقيده در سراسر قلمروشان برقرار كردند؛ همه امكانات علمي را در اختيار دانشپژوهان قرار دادند تا بتوانند به ثمردهي بپردازند. 

رودكي سمرقندي مؤلف كليله و دمنه به نظم دَري، ابوشكور بلخي مؤلف آفريننامه به نثر دري، دقيقي بنيانگذار شاهنامه به نظم دري، ابوالمؤيد بلخي مؤلف شاهنامه به نثر دري، فردوسي طوسي مؤلف شاهنامهي فردوسي، بلعمي مترجم تاريخ طبري به نثر دري، همهشان از پروردگان دستگاه سامانيان بودند، و كارهايشان را با حمايت و تشويق دولتمردان ساماني انجام دادند. ديگر سخنوران دوران ساماني عبارتند از: شهيد بلخي، ابوحفص سُغدي، خبازي نيشابوري، تخاري، احمد برمك، بانو خجسته سرخسي، بانو شهرهي آفاق، ابوطاهر خسرواني، طخاري، ابوالمثل، يوسف عروضي، اميرآغاجي، كسائي مرزوي، ابوالحسن لوكري، استغنائي نيشابوري، ابواسحاق جويباري، اورمزدي، جلاب بخاري، ابوشعيب هروي، شاخسار، خفاف، سرودي، زرينكتاب، حكيم غمناك، شاكر بخاري، ابوالقاسم مهراني، عبدالله عارضي، قريعالدهر، ابوسعيد خطيري، لمعاني، ابوحنيفه اسكاف، غواص گنبدي، علي قرط اندگاني، ابوشريف، صفار مرغزي، و ابوعاصم. 

محمد ابن زكريا رازي كه يكي از اعجوبههاي تاريخ علم است، ابوعلي سينا كه بينياز از توصيف است، ابونصر فارابي كه درتاريخ فلسفه جهان لقب معلم ثاني يافته است و محمد ابن موسا خوارزمي، همهشان از تحصيلكردگان عهد ساماني در مدارس بخارا و نيشابور و مورد حمايت دولتمردان ساماني بودند. آخرين اينها ابوريحان بيروني بود كه در جهان به خوبي شناخته شده است. كشور سامانيها سرزميني بود كه اكنون تاجيكستان، افغانستان، غرب قرقيزستان، ازبكستان، نيمه شرقي تركمستان، استان خراسانِ ايران و پاره كوچكي از سيستانِ ايران را تشكيل ميدهند. ايران كنوني عمدتا بيرون از قلمرو سامانيها بود.

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 24440