۳
توصيه مطلب
۰
 
داستان هفته: "سیندرلا"
 

داستان هفته: "سیندرلا"
 

همسر مرد ثروتمندی از دنیا رفته بود و او برای بر دوم با زنی بدجنس و عصبی ازدواج کرده بود. همسر دوم او دو دختر داشت که آنها هم مثل مادرشان بدجنس بودند. مرد نیز یک دختر داشت. دختری آرام، خوب و مهربان. این دختر تمام کارهای سخت و کثیف را در خانه انجام میداد. از صبح تا شب نمیتوانست استراحت کند . دخترک تمام اتاقها را تمیز میکرد، در باغ کار میکرد و ظرفها را میشست و تمیز میکرد. عصر وقتی که کارهایش تمام میشد، در گوشهای کنار بخاری در جعبهای پر از خاکستر پنهان میشد. بنابراین خواهران ناتنیاش پشت سر او و در خانه او را سیندرلا مینامیدند. 

نامادری و دخترانش در طول روز هیچ کاری نمیکردند، آنها روی تختشان تا زمانی که خورشید بالا بیاید دراز می کشیدند، سپس با تنبلی چای می نوشیدند و مدت زیادی جلوی آینه می ایستادند و از روی مٔد لباسهای زیبایشان را انتخاب میکردند و به گردش میرفتند. 

یک روز پسر پادشاه تصمیم گرفت جشن بزرگی را برگزار کند. او تمام مهمانان ثروتمند را به آنجا دعوت کرد . خواهران سیندرلا هم دعوت نامه دریافت کردند . آنها خیلی خوشحال بودند و شروع به انتخاب لباسی کردند که مهمانان را هیجان زده کند و پرنس نیز خوشش بیاید. یک هفته به مراسم رقص مانده بود و سیندرلا بیشتر از همیشه کار داشت. او لباسهای خواهرانش را اتو میکرد، آنها را گلدوزی میکرد و خواهرها هر لحظه از سیندرلا میخواستند که قسمتهایی از لباس آنها را روبان بزند. آنها میدانستند که سیندرلا خیلی بهتر از آنها میداند که چه چیزی زیبا است و چه چیزی زیبا نیست. 

بالاخره روز موعود فرا رسید. نامادری و خواهران ناتنیاش به جشن رفتند. سیندرلا تا زمانی که آنها سوار کالسکه شدند و رفتند به آنها نگاه میکرد. سپس دستهایش را روی صورتش گرفت و شروع به گریه کرد. ناگهان خاله جادوگر پیش سیندرلا آمد. او دید که دخترک ناراحت است، از او پرسید که برایش چه اتفاقی افتاده است اما سیندرلا آنقدر گریه میکرد که حتی نمیتوانست جواب دهد. 

خاله جادوگر پرسید : - تو هم میخواستی به مراسم رقص بروی؟ او یک جادوگر بود و هرچی که گفته میشد را میشنید و هرچیزی را که فکر میکردند متوجه میشد.
سیندرلا جواب داد : - بله. 
خاله جادوگر گفت: - اگر تو عاقل باشی من بهت کمک میکنم. اما اول قبل از اینکه به قصر بروی به باغ برو و از آنجا برای من یک کدو تنبل بزرگ بیاور. سیندرلا به سمت باغ دوید و از آنجا یکی از بزرگترین کدو تنبلها را آورد.
 
جادوگر با چوب جادوئیاش به کدو تنبل ضربه زد و کدو تنبل در عرض یک دقیقه به یک کالسکه ی بزرگ تبدیل شد. از موشهای جادو شده اسبهای زیبا و از موش خرما یک کالسکه چی بسیار شیک به وجود آمد. و وقتی تمام اینها حاضر شد خاله جادوگر با چوب جادوئیاش به لباس سیندرلا زد و آن لباس قدیمی و کثیف به یک لباس بسیار زیبا و چشمگیر تبدیل شد. سپس به دخترک یک جفت کفش شیشهای هدیه داد. 

قبل از رفتن جادوگر پیر به سیندرلا گفت که قبل از ساعت ۱۲ نیمه شب به خانه برگردد. او گفت : - تو حتی اگر یک دقیقهای هم دیر کنی کالسکه ی تو تبدیل به کدو تنبل، اسبها به موش، کالسکه چی به موش خرمایی و لباست به همان لباسهای قدیمی و کثیف تبدیل میشود.
- نگران نباش، من دیر نمیکنم! سیندرلا این را گفت و به سمت قصر رفت.
به پرنس سریع اطلاع دادند که دختر زیبائی که جزو هیچ کدام از پرنسسهای شناخته شده نیست به قصر آماده است. پرنس خودش به ملاقات سیندرلا رفت. 

وقتی او وارد سالن شد، تمام مهمانان از رقصیدن، و تمام نوازندهها از نواختن دست کشیدند. همه فقط به او نگاه میکردند و به یکدیگر میگفتند: "چقدر زیباست!" در تمام طول شب پرنس از سیندرلا جدا نشد. دخترک آنقدر خوش بود که یادش رفته بود وقتی که میخواست حرکت کند، خاله جادوگر به او چی گفته بود. تمام مدت او رقصید تا زمانی که ساعت به ۱۲ نزدیک شد. 

سیندرلا با عجله از قصر بیرون دوید، به طوری که یکی از کفشهای شیشهایاش را جا گذشت. پرنس آن را برداشت و با خودش به قصر برد. فوراً پس از ساعت ۱۲ کالسکه دوباره به کدو تنبل، اسبها به موش و کالسکهچی به موش خرمایی و لباس زیبای سیندرلا به لباسهای قدیمی و کثیفش تبدیل شد. و برای سیندرلا فقط یک لنگهٔ کفش کوچک شیشهای باقی مانده بود. 

از زمانی که سیندرلا به مراسم رقص رفته بود، چند روز گذشته بود. در خانه فقط صحبت از مراسم رقص بود. خواهران ناتنی به سیندرلا دربارهٔ آن پرنسس غریبه میگفتند که چطور سریع پس از ساعت ۱۲ فرار کرده بود. خواهر بزرگتر میگفت: "او آنقدر با عجله رفت که حتا یکی از کفشهای شیشهایاش را جا گذشته بود." خواهر کوچکتر میگفت: "پرنس او را بلند کرد و تا آخر مراسم رقص دستان او را گرفته بود." نامادری اضافه کرد و گفت:"در حقیقت او عاشق آن دختر زیبا شده که کفشش را در مراسم رقص جا گذشته بود." 

این حقیقت داشت. سه روز پس از مراسم رقص، پرنس به همه اعلام کرد که هر دختری که این کفش شیشهای اندازهی پایش باشد را به همسری خود قبول میکند. آنها امتحان کردن کفش را از پرنسسها شروع کردن و سپس خانمهای درباری. اما تمام آن کارها بیهوده بود، چون آن لنگهٔ کفش برای آنها خیلی کوچک بود. 

بالاخره نوبت به خواهران سیندرلا رسید. اما آنها نیز نتوانستند آن کفش کوچک را به پایشان کنند. سپس سیندرلا درخواست کرد که کفش را به او هم بدهند تا امتحان کند. و او بدون هیچ سختی کفش را پایش کرد. هیچکس از تعجب نمیتوانست حرفی بزند یا سخنی بگوید. و همه وقتی حیرتزده شدند که سیندرلا لنگه یه دوم کفش را در آورد و به پایش کرد. سیندرلا به سمت قصر پیش پرنس حرکت کرد و پس از چند روز سیندرلا و پرنس با یکدیگر ازدواج کردند.

نویسنده: (Шарль Перро́) چارلز پرو، برگرفته از داستان زالوشکا (Золушка)
برگردان به فارسي:  لیلی غمخوار

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 25387
سارا
۱۳۹۱-۰۹-۲۴ ۱۱:۲۷:۲۸
خوبه

ولی عکساش بیشتر باشه

بهتر بشه (1389)
 
باران
۱۳۹۲-۰۶-۱۶ ۱۱:۲۰:۳۰
خیلی عالی ولی عکس نداشت (1814)
 
۱۳۹۲-۰۸-۰۴ ۲۲:۲۳:۴۶
خیلی غالی (1899)