توصيه مطلب
۰
 
داستان هفته: "يك شوخي كوچك"
 

داستان هفته: "يك شوخي كوچك"
 

نیمروزی بود آفتابی، در یك روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد كننده، بیداد میكرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنكا كه بازو به بازوی من داده بود و كرك بالای لبش از برفریزههای سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپهی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان تا پای تپه، تندهی صاف و همواری گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشید بر سطح آن، طوری میدرخشید كه بر سطح آیینه، كنار پایمان سورتمهی كوچكی دیده میشد كه پوشش آن از ماهوت ارغوانی رنگ بود. رو كردم به نادیا و التماس كنان گفتم:

ــ نادژدا پترونا بیایید تا پایین تپه سر بخوریم! فقط یك دفعه! باور كنید هیچ آسیبی نمیبینیم.

اما نادنكا میترسید. همهی فضایی كه از نوك گالوشهای كوچك او شروع و به پای تپهی پوشیده از یخ ختم میشد به نظرش میآمد كه مغاكی دهشتناك و بی انتها باشد. هر بار كه از بالای تپه به پای آن چشم میدوخت و هر بار پیشنهاد میكردم كه سوار سورتمه شود نفسش بند میآمد و قلبش از تپیدن باز میایستاد. آخر چطور میشد دل به دریا بزند و خود را به درون ورطه پرت كند! لابد قالب تهی میكرد یا كارش به جنون میكشید. گفتم: ــ خواهش میكنم! نترسید! آدم نباید ترسو باشد!

سرانجام تسلیم شد. از قیافهاش پیدا بود كه خطر مرگ را پذیرفته است. او را كه رنگپریده و سراپا لرزان بود روی سورتمه نشاندم و بازوهایم را دور كمرش حلقه كردم و با هم به درون مغاك سرازیر شدیم.

سورتمه مانند تیری كه از كمان رها شده باشد در نشیب تند تپه، سرعت گرفت. هوایی كه شکافته میشد به چهرههایمان تازیانه میزد، نعره بر میآورد، در گوشهایمان سوت میكشید، خشماگین نیشگونهای دردناك میگرفت، سعی داشت سر از تنمان جدا كند … فشار باد به قدری زیاد بود كه راه بر نفسمان میبست؛ طوری بود كه انگار خود شیطان، ما را در چنگالهایش گرفتار كرده بود و نعره كشان به دوزخمان میبرد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواری دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان میكردیم كه آن دیگر به هلاكت میرسیم! و درست در همان لحظه دم گوش نادنكا زمزمه كردم:

ــ دوستتان دارم، نادیا!

از سرعت دیوانهكنندهی سورتمه و از بند آمدن نفسهایمان و از ترس و دهشتی كه از نعرهی باد و غژغژ سورتمه بر سطح یخ، در دلهایمان افتاده بود رفته رفته كاسته شد و سرانجام به پای تپه رسیدیم. نادنكا تقریباً نیمهجان شده بود ــ رنگ بر چهره نداشت و به سختی نفس میكشید. كمكش كردم تا از سورتمه برخیزد و بایستد. با چشمهای درشت آكنده از ترس نگاهم كرد و گفت:

ــ این تجربه را از این پس به هیچ قیمتی حاضر نیستم تكرار كنم! به هیچ قیمتی! نزدیك بود از ترس بمیرم!

دقایقی بعد كه حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت ــ درمانده بود كه آیا آن سه كلمه را من ادا كرده بودم یا خود او در غوغای همهمهی گردباد، دچار توهم شده بود؟ اما من با كمال خونسردی كنار او ایستاده بودم، سیگار دود میكردم و با دقت به دستكشهایم مینگریستم.

نادنكا بازو به بازوی من داد و مدتی در دامنهی تپه گردش كردیم. از قرار معلوم معمای آن سه كلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آیا آن سه كلمه ادا شده بود؟ آری یا نه! آری یا نه! این سوال، مسئلهی عزت نفس و شرف و زندگی و سعادت او بود. مسئلهای بود مهم و در واقع مهمترین مسئلهی دنیا. نادنكا ، غمزده و ناشكیبا، نگاه نافذ خود را به چهرهام دوخته بود و به سوالهای من جوابهای بیربط میداد و منتظر آن بود كه به اصل مطلب بپردازم. راستی كه بر چهرهی دلنشین او چه شور و هیجانی كه نقش نخورده بود! میدیدم كه با خود در جدال بود و قصد داشت چیزی بگوید یا بپرسد اما كلمات ضروری را نمییافت؛ خجالت میكشید، میترسید، زبانش از شدت خوشحالی میگرفت … بی آنكه نگاهم كند گفت:

ــ میدانید دلم چه میخواهد؟

ــ نه، نمیدانم.

ــ بیایید یك دفعهی دیگر … سر بخوریم.

از پلهها بالا رفتیم و به نوك تپه رسیدیم. نادنكای پریده رنگ و لرزان را بار دیگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناك سرازیر شدیم. این بار نیز باد نعره میكشید و سورتمه غژغژ میكرد و باز در اوج سرعت پرهیاهوی سورتمه، زیر گوشش نجوا كردم:

ــ دوستتان دارم، نادنكا!

هنگامی كه سورتمه از حركت باز ایستاد ، نگاه خود را روی تپهای كه چند لحظه پیش از آن سر خورده بودیم لغزاند، سپس مدتی به صورت من خیره شد و به صدای خونسرد و عاری از شور من گوش داد و آثار حیرتی بیپایان بر همه و همه چیزش ــ حتی بر دستكشها و كلاه و اندام ظریفش ــ نقش بست. از حالت چهرهی او پیدا بود كه از خود میپرسید: «یعنی چه؟ پس آن حرفها را كی زده بود؟ او یا خیال من؟» این ابهام، نگران و بیحوصلهاش كرده بود. دخترك بینوا دیگر به سوالهای من جواب نمیداد. رو ترش كرده و نزدیك بود بغضش بتركد. پرسیدم:

ــ نمیخواهید برگردیم خانه؟

سرخ شد و جواب داد:

ــ ولی … ولی من از سرسره بازی خوشم آمد. نمیخواهید یك دفعه ی دیگر سر بخوریم؟

درست است كه از سرسره بازی «خوشش» آمده بود!! اما همین كه روی سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رویش پرید؛ سراپا میلرزید و نفسش از ترس بند آمده بود.

بار سوم هم سورتمه در سراشیبی تپه سرعت گرفت. دیدمش كه به صورت من چشم دوخته و حواسش به لبهایم بود. دستمال جیبم را بر دهانم فشردم، سرفهای كردم و در كمركش تندهی تپه با استفاده از فرصتی كوتاه، زیر گوشش زمزمه كردم:

ــ دوستتان دارم ، نادیا!

و معما كماكان باقی ماند. نادنكا خاموش بود و اندیشناك … او را تا در خانهاش همراهی كردم. میكوشید به آهستگی راه برود، قدمهایش را كند میكرد و هر آن منتظر بود آن سه كلمه را از دهان من بشنود. میدیدم كه روحش در عذاب بود و به خود فشار میآورد كه نگوید: «محال است آن حرفها را باد گفته باشد! دلم نمیخواهد آنها را از باد شنیده باشم!»

صبح روز بعد، نامهی كوتاهی از نادنكا به دستم رسید. نوشته بود: «امروز اگر خواستید به سرسره بازی بروید مرا هم با خودتان ببرید. ن.». از آن پس، هر روز با نادنكا سرسره بازی میكردم. هر بار هنگامی كه با سرعت دیوانهكننده از شیب تپه سرازیر میشدیم زیر گوشش زمزمه میكردم: «دوستتان دارم، نادیا!»

نادیا بعد از مدتی كوتاه، طوری به این سه كلمه معتاد شده بود كه به شراب یا به مورفین. زندگی بدون شنیدن آن عبارت كوتاه به كامش تلخ و ناگوار مینمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالای تپه وحشت داشت اما اكنون خود ترس به سه كلمهی عاشقانهای كه منشأ آن همچنان پوشیده در حجاب رمز بود و جان او را میآزرد، گیرایی مخصوصی میبخشید. در این میان نادنكا به دو تن شك میبرد: به من و به باد … نمیدانست كدام یك از این دو اظهار عشق میكرد اما چنین به نظر میآمد كه حالا دیگر برایش فرق چندانی نمیكرد؛ مهم، باده نوشی و مستی است، حالا با هر پیالهای كه میخواهد باشد.

روزی نزديك ظهر، به تنهایی به محل سرسره بازی رفتم. قاطی جمعیت شدم و ناگهان نادنكا را دیدم كه به سمت تپه میرفت و با نگاهش در جستوجوی من بود … آنگاه ترسان و لرزان از پلهها بالا رفت …

راستی كه به تنهایی سر خوردن سخت هراسانگیز است! رنگ صورتش به سفیدی برف بود و سراپایش طوری میلرزید كه انگار به پای چوبهی دار میرفت؛ با وجود این بی آنكه به پشت سر خود نگاه كند مصممانه به راه خود به بالای تپه ادامه میداد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن شود كه آیا در غیاب من نیز همان عبارت شیرین را خواهد شنید یا نه؟ دیدمش كه با چهرهای به سفیدی گچ و با دهانی گشوده از ترس، روی سورتمه نشست و چشمها را بست و برای همیشه با زمین وداع گفت و سرازیر شد … « غژ ــ ژ ــ ژ ــ ژ … » ــ صدای خشك سورتمه در گوشم پیچید. نمیدانم در آن لحظه، آن سه كلمهی دلخواهش را شنید یا نه … فقط دیدمش كه با حالتی آمیخته به ضعف و خستگی بسیار از روی سورتمه، به پا خاست. از قیافهاش پیدا بود كه خود او هم نمیدانست كه آن عبارت دلخواه را شنیده بود یا نه. ترس و وحشتی كه از سر خوردن سقوط آسا به او دست داده بود توان شنیدن و تشخیص اصوات و نیز قوهی ادراك را از او سلب كرده بود …

ماه مارس ــ نخستین ماه بهار ــ فرا رسید … خورشید بیش از پیش نوازشگر و مهربانتر میشد. تپهی پوشیده از یخمان درخشندگیاش را از دست میداد و روز به روز به رنگ خاك در میآمد تا آنكه سرانجام برف آن به كلی آب شد. من و نادنكا سرسره بازی را به حكم اجبار كنار گذاشتیم. به این ترتیب، دخترك بینوا از شنیدن آن سه كلمه محروم شد. گذشته از این كسی هم نمانده بود كه عبارت دلخواه او را ادا كند زیرا از یك طرف هیچ ندایی از باد بر نمیخاست و از سوی دیگر من قصد داشتم برای مدتی طولانی ــ و شاید برای همیشه ــ روانهی پترزبورگ شوم.

دو سه روز قبل از عزیمتم به پترزبورگ، در گرگ و میش غروب، در باغچهای كه همجوار حیاط خانهی نادنكا بود و فقط با دیواری از چوبهای بلند و نوك تیز از آن جدا میشد نشسته بودم … هوا هنوز كم و بیش سرد بود. اینجا و آنجا برف از تپالهها سفیدی میزد، درختها هنوز خواب بودند. اما بوی بهار در همه جا پیچیده بود و كلاغها در راه بازگشتشان به لانه قارقار میكردند. به دیوار چوبی نزدیك شدم و مدتی از لای درز چوبها دزدكی نگاه كردم. نادیا را دیدم كه به ایوان آمد و همانجا ایستاد و نگاه افسردهی خود را به آسمان دوخت … باد بهاری بر چهرهی رنگپریده و غمگین او میوزید … و انسان را به یاد بادی میانداخت كه هنگام سر خوردنمان زوزه میكشید و نعره بر میآورد و آن سه كلمه را در گوش او زمزمه میكرد. غبار غم بر سیمای نادنكا نشست و قطره اشكی بر گونهاش جاری شد … دخترك بینوا بازوان خود را به سمت جلو دراز كرد ــ گفتی كه از باد تقاضا میكرد آن سه كلمهی دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم، آنگاه به آهستگی گفتم:

ــ دوستتان دارم، نادنكا!

خدای من، چه حالی پیدا كرد! فریاد میكشید و میخندید و بازوانش را ــ خوشحال و خوشبخت و زیبا ــ به سوی باد دراز میكرد … و من به خانهام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم …

از این ماجرا سالیان دراز میگذرد. اكنون نادنكا زنی است شوهردار. شوهرش كه معلوم نیست نادنكا او را انتخاب كرده بود یا دیگران برایش انتخاب كرده بودند ــ تازه چه فرق میكند ــ دبیر مؤسسهی قیمومیت اشراف است. آن دو، سه اولاد دارند. ایامی را كه سرسره بازی میكردیم و باد در گوش او زمزمه میكرد: «دوستتان دارم، نادنكا» فراموش نكرده است. و اكنون آن ماجرای دیرین، سعادتبارترین و شورانگیزترین و قشنگترین خاطرهی زندگیاش را تشكیل میدهد …

حالا كه سنی از من گذشته است درست نمیفهمم چرا آن كلمات را بر زبان میآوردم و اصولاً چرا چنين شوخیاي كردم … 

نويسنده: آنتون چخوف
منبع: rus۸۶.mihanblog.com

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 25855