۲
توصيه مطلب
۲
 
شعر هفته: "به صدايت مانم"
 

شعر هفته: "به صدايت مانم"
 
به صدایت مانم،
و به گرمای نفسهای پراز شور و شرت؛
من همان آینه مبهم و مات،
بازتابنده آن چهره دلخواه توام.

آه بیهوده مرنجان خود را
پای از رفتن بیهوده بدار،
دست از ترک من خسته بکش،
که میسر نشود راه گریزت هرگز
چونکه تا لحظه آخر، نفس پایانی
با تو میآیم و همراه توام.

هیچ معلوم نشد کز چه سبب
دل به من بستهای و عشق به من میورزی
و حریصانه مرا میخواهی تا که مغروق گنه باشم و لبریز نیاز؛
از چه رو نابترین چیز که در زندگیات بود به من بخشیدی؟
و نپرسیدی از آن
که کجا رفت؟ چه شد؟
آه!
دیوانه تویی که گذشتی از من
از خطا کاری و عصیانگریام،
گرچه میدانستی لایق نفرت و نفرین توام.

تو به من دل بستی
خانهی تا به ابد تیره و ویرانهی من
زنفسهای خوشت، ز صدایت پر شد
من ولی فهمیدم عشق بیهوده نباید ورزید
و نباید دل بست؛
گرچه میدانستم که تو در جان منی،
من همان عاشق دیرین توام.

همچو دل کندن روح از تن و جسم،
همچو خاموشی شب از پس روز،
مثل برگی که فرو افتد و خاشاک شود،
یا چو باران که به دریا ریزد،
یا چو شمعی که همه شب سوزد
شعله افروزد و خاموش شود، خاک شود،
حالیا نوبت آنست که خاموش شوم
رخت از خاطر تو بربندم
ره سوی منزل دیگر گیرم،
ساکت و سرد و فراموش شوم.

شعر از: آنا آخماتووا (۱۹۲۲)
برگردان به فارسی: محمود رضایی (آبان ۱۳۸۴)




Share/Save/Bookmark
کد خبر: 25730
۱۳۹۱-۰۶-۱۸ ۱۷:۵۰:۵۹
زیبا و آهنگین بود اما شعر از لحاظ معنی چندان غنی به نظر نمی رسد (1163)
 
۱۳۹۱-۰۶-۱۸ ۱۷:۵۶:۳۵
ترجمه زیبایی بود دستمریزاد! (1164)