توصيه مطلب
۱
 
داستان هفته: "دلدادگان"
 

داستان هفته: "دلدادگان"
 

آناتولي ساوويچ، پسر تاجر جواني از طبقهي «روشنفکر»، يکباره به همسرش کاترينا ايوانوونا پيشنهاد داد تا به خوشگذراني بروند و اينگونه آنها در شبي روشن از ماه مارس راهي جزيره شدند. رانندهاي گرفتند و به راه افتادند. آنها خودشان اسب داشتند، ولي آناتولي ساوويچ پيش خودش فکر کرد که سفر با آندري کالسکهچي امري معموليست، و او دلش چيز ديگري ميخواست، يک چيزي... خودش هم تصور روشني از آن نداشت. آناتولي ساوويچ و کاترينا ايوانوونا سه-چهار ماهي بود که ازدواج کرده بودند. تا قبل از اين مدت طولاني عاشق يکديگر بودند و عذاب زيادي کشيدند، چون که والدينشان با هم اختلاف داشتند و نميخواستند حرفي دربارهي پيوند بچهها بشنوند. مدتي هم پنهاني با هم ديدار ميکردند. کاترينا ايوانوونا روي پلهها به سمت آناتولي ساوويچ ميدويد. يک روز حتي تصميم گرفت با آناتولي به جزيره برود، فقط نيم ساعت، نه بيشتر، در حالي که به پدر و مادرش گفته بود پيش دوستش ميرود.

آناتولي ساوويچ آن زمان داشت درسش را در دانشگاه تمام ميکرد. پس از به پايان بردن تحصيلات کمي وارد حرفهي پدرش شد و ناگهان عشقش به کاترينا ايوانوونا اجازهاي مبارک يافت. والدين، پس از آشتي، برايشان آرزوي خير کردند و آنها در شادياي فراگير، غرق در آواز بهترين آوازهخوانها به عقد يکديگر درآمدند. حتي پدر آناتولي ساوويچ در کمال سخاوت و بزرگواري به آنها اجازه داد تا در خانه دنج و گرم و نرم جداگانه، جايي که همه چيز فوقالعاده راحت و با محبت بنا شده بود، زندگي خود را آغاز کنند.

بوي چوب نو از ميز پاديواري به مشام ميرسد، نقرهها ميدرخشند، و اتاق خواب زوج جوان، يک خلوتگاه جوان، به اسباببازي ميمانست. بدين ترتيب، آنها در صلح و صفا و با شادي زندگي ميکردند، دست کم تا آن بعد از ظهري که آناتولي ساوويچ دلش هواي سفر با زنش به جزيره را کرد. کاترينا ايوانوونا کمي تنبل بود، شايد براي او دلپذيرتر بود که در همان خلوتگاه اسباببازيوارش بماند، لباس راحتي بپوشد، چاي به دستش دهند، با مربا و ساندويچ، توسيا (منظور آناتولي) با او مهربان باشد...اما، وقتي شوهرش به او پيشنهاد گردش داد، گويي به يکباره او را بفهمد، کلمهاي بر زبان نياورد، لباش پوشيد و با او به راه افتاد. چندان ديروقت نبود. برق خاکستري رنگ روي رود نِوا، بوي غبار و آب، در اطراف صداي گنگ و نامفهوم شهري که هنوز نخوابيده، اما به هر حال در شب فرو رفته بود. دورتر در بزرگراه، خشخش ممتد و خفيف چرخهاي نرم بر کف شوسه، ضربههاي کند و پرتعداد سُمها. آن سوي پلهاي چوبي، در يِلاگين، رطوبتي ناگهاني، گرم، بسيار عميق و معطر جريان داشت. درختان همين تازگي پيچوتاب خورده بودند، لکههايي تيره در گرگوميش خاکستري، برگهاي تازه و جوان. سمت چپ آب به شکل لکههاي نقرهاي کمرنگ درآمده بود. آسمان آن بالا رنگ آب به خود گرفته بود، کمنور، بيستاره و به کمين نشسته. خيلي خوب بود... آن گونه که به انساني با شادماني پنهان درونش خوش ميگذرد.

آناتولي ساوويچ اندام زن جوانش را محکمتر فشرد:
- «عزيزم... عزيزم... يادت مياد چطور يه بار مخفيانه رفتيم گردش؟ همچين شبي بود. چطور اونوقت ميترسيديدم... اين که چقدر دوسِت داشتم... يادت مياد؟»
- «اون موقع...آره، يادم مياد. چقدر وحشتناک بود! البته که يادم مياد».
- «حالا چه خوشبختيم! درسته؟ تو حالت خوبه؟ چه خوبه، اينطور نيست؟»
- «توسيک، خيلي خوبه».
زن کمي سکوت کرد و بعد ادامه داد:
- «فقط امروز کمي هوا مرطوبتره...اما خوبه، خوب».
- «عزيز دلم، سردِتِه؟ الان، همين الان به يه جاي دنج ميريم، به عزيزکم غذا ميدَم و گرمش ميکنم... مرطوبتره، اما کاتيوشا، درست بوي همون موقع رو داره».
- «عطر خيلي خوبي داره. و تو هم مثل همون موقع بشاش و پرشوري. خيلي وقته که اينطور نبودي».
- «دلبندم، آخه من خوشبختم، کاملاً خوشبخت... دوباره همون حس قبلي رو دارم، دوباره تو رو اون دخترک خجالتي ميبينم که با خوشباوري خودش رو به من ميچسبونه... اما حالا ميدونم که تو مال مني، کلاً».
- «اوه، عزيزم، منم خوشبختم».

آناتولي ساوويچ صادقانه حرف ميزد، با هيجان، و در عين حال خيلي واضح دروغ ميگفت. او به طور رنجآوري دلش ميخواست همهي اينها را حس کند و به طور دردآوري حس نميکرد. او هيچ دخترک خجالتي در وجود کاترينا ايوانوونا نميديد. همهاش همان زن آشنا و محبوبي بود که ديروز و روز سوم در خانهاش ديده بود، زني نجيب با چهرهاي آرام، کمي رنگپريده و خيلي گوشتالو، با کلاهي گرانقيمت بر سر که دوتايي آن را انتخاب کرده بودند. او خودش هم به خوبي متوجه آن نمناکي که «آن موقع» انگاري نبود، شده بود. همه چيز خيلي خوب، دلپذير و مطبوعست، او زنش را دوست دارد، ولي خوشبختي، آن چيزي است که با احساسات دلپذير و خاص و ناراحتکننده قابل مقايسه نيست، او نميتوانست به ياد آورد. نه جسماني، بلکه روحي به خاطر ميآورد. او کمکم خشمگين ميشد و حتي براي زنش، به خاطر آن که يادش ميآمد و حس ميکرد، تاسف ميخورد... او چه خوشبخت بود. خدايا به داد برس، اگر او بفهمد که... چه چيز را؟ فقط...امروز هواي جزيره مرطوب و نمناک است.

آنها وارد رستوران شدند. کاترينا ايوانوونا کلاهش را برداشت و قشنگتر شد...اما کاملاً مثل توي خانه بود. شام و شامپاين سفارش دادند. کاترينا ايوانوونا پشت ميز کوچکي روي صندلي مخملي نشست. مدتها بود که به رستوران نيامده بود (انگار در اتاقي جداگانه، با خانواده نهار ميخورد). با خود فکر کرد که در واقع خدا ميداند که چه کساني هر روز به اينجا ميآيند و اين که آپارتمان آنها راحتتر و دنجتر است. لباس تنگش کمي فشارش ميداد. شراب دوست نداشت و حالش از آن به هم ميخورد. اما توسياي او با چنان چشمان عاشق و مشتاق تماشايش ميکرد، آنچنان شاد و خوشحال بود که او هم سعي کرد شاد شود، و شادمان شد. پيشغذا را آوردند، بعد غذاي اصلي و سپس دسر را سرو کردند. کاترينا ايوانوونا از دسر خيلي خوشش آمد و با کمال ميل آن را خورد، نامش را پرسيد و در آن واحد پيش خودش فکر ميکرد:
- «خوبه به داشا يادش بدم».

شامپاين را آوردند. پيشخدمت دور شد، اما دوباره به دنبال چيزي بازگشت، درست در همان لحظهاي که آناتولي ساوويچ ميخواست کاترينا ايوانووا را ببوسد. کمي ناجور شد. اما وقتي که پيشخدمت دوباره رفت، آناتولي ساوويچ گفت:
- «عزيزم، مينوشيم به خاطر خوشبختيمون. فکرشو بکن، همين چند وقت پيش من تقريباً جرات اينو نداشتم تو چشمات نگاه کنم، و حالا تو مال مني، تا ابد. مينوشيم به خاطر عشقمون».
نوشيدند. کاترينا ايوانوونا لبخندي زد و نگاهي تشکرآميز به شوهرش انداخت. با ديدن قيافه مشتاق و پرشور او، ادامه داد:
- «تو منو با چشمات آتيش ميزني...»

آناتولي ساوويچ به هيچ وجه آتشش نميزد، اما او ناخودآگاه به خاطر آورد که روزي، خيلي وقت پيش، خيلي قبلتر از عروسي، اين جمله را به شوهرش گفته بود و حالا به دليلي آن را دوباره تکرار کرده بود. چقدر آن موقع او از اين حرف خوشش آمده بود. آناتولي ساوويچ سريع و بيپروا زنش را به طرف خود کشيد و او را در آغوش گرفت. ميز کمي مزاحم آنها بود. اما، آنجا در اتاق خواب راحتشان، در آغوش گرفتن چه راحت و بيدردسر بود.
- «کاتيا، يادت مياد، چطور روي پلهها به طرفم ميدويدي، تو هواي گرگ و ميش؟ يادت مياد چطور اولين بار بوسيدمت، همين جا بود...اينجا...بغل گوشِت...».

و بغل گوشش را بوسيد. اما اين بوسه به هيچ وجه اولين بوسه را به يادش نياورد.
کاترينا ايوانوونا گفت: - «اوه، همه رو به ياد ميآرم. چقدر خوب بود». واقعاً حالش خوب بود، ولي او اولين بوسههاي پنهاني را به ياد نياورده بود، بلکه بوسهها و نوازشهاي ديروز را در اتاق خواب به خاطر آورده بود. اما توسيا همهاش ميپرسيد: يادت مياد؟ او چقدر نازنين بود. البته که يادش ميآمد و خيلي حال خوبي داشت.
کاترينا ايوانوونا گفت: - «توسيک، سرم کمي درد ميکنه. فکر ميکنم وقت رفتن به خونهست».
- «خونه؟ بريم دلبرکم. الان ميگم صورت حسابو بيارن».

کاترينا ايوانوونا شروع به مرتب کردن کلاهش مقابل آينه کرد، ضمن آن که خوشحال بود به زودي از شر لباس تنگش راحت خواهد شد. اما ناگهان بي هيچ دليلي احساس غم کرد. همه چيز خيلي خوب بود و حالا غمگين شده بود. احتمالاً از اين غمگين شده بود که به نظر توسيا ظاهراً گردش خوبي از آب درنيامده بود. اما، چه چيزي باعث اين فکر شده بود؟ شايد هم او اصلاً اين طور فکر نميکرد؟

آنها از رستوران خارج شده و در اتومبيل کرايه خود نشستند و راهي خانه شدند. اطراف چندان پرنور نبود، فقط بخارهاي ناشي از کشتيهاي در حال حرکت بر روي رود نِوا ميدرخشيدند... همه جا سفيدِ سفيد شده بود. زوج جوان در حالي که مانند بخارها يکديگر را در آغوش داشتند، از آنها پيشي گرفتند. ديگر بوي غبار به مشام نميرسيد و فقط عطر آب بود. هوا کاملاً مرطوب و نمناک شده بود. شوهر با مهرباني مراقب کاترينا ايوانووناي رنگ پريده بود. زن نگاهي به او کرد و با کمرويي پرسيد:
- «چقدر خوبه...من چه خوشبختم...تو چي؟»
- «مگه ميتوني شک داشته باشي؟»

آنها ديگر حرفي نزدند و خيلي زود به خانه رسيدند، جايي که خدمتکار خوابآلود خانه در حالي که لبخند موذيانه و ستايشآميزي بر لب داشت، به استقبالشان آمد. کاترينا ايوانوونا با دروني آرام به خانه دنج و کوچک تميزش نگاهي انداخت و با شتاب لباسهايش را درآورد. براي آناتولي ساوويچ هم همه چيز روشن شد. چه گرماي مطبوعي بود بعد از آن هواي نمناک. جزيره در واقع روي باتلاق بود. همسران باقيماندهي شب را در نوازشهاي معمول عاشقانه به سر بردند. آناتولي ساوويچ که از گرماي شادماني خاموش به آرامش رسيده بود، ديگر از فکر کردن به خوشبختي دست برداشت...

توضيحات: اين داستان در سال ۱۹۰۳ به رشته تحرير درآمد و در سال ۱۹۰۴ براي اولين بار در مجله «نووي پوت»، شماره سوم به چاپ رسيد و بعدها در مجموعه داستان زينائيدا گيپياوس با نام «سياه و سفيد» و نيز مجموعه آثارش که در زمان مهاجرتش در پاريس چاپ شد، منتشر گرديده است.

مترجم: مهناز نوروزي، محقق و پژوهشگر ادبيات روس و عضو شوراي فرهنگي ايراس

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 26686