توصيه مطلب
۱
 
بازی اسلام آباد
 

هند و پاكستان سال هاست که یا یکدیگر دارای رقابت های استراتژیک و هسته اي مي باشند؛ این دو کشور بعد از استقلال پاکستان چندین بار با یکدیگر منازعه داشته اند و اکنون نیز درای تنش های ارضی می باشند. یکی از حوزه های مورد رقابت دهلی و اسلام آباد افغانستان است. یادداشت پیش رو به رویکردها و رقابت های اين دو كشور در افغانستان می پردازد.
بازی اسلام آباد
 
ایراس؛ تنها یک چیز باثبات در پاکستان وجود دارد: ترس و رقابت نسبت به هندوستان. 

رقابت با همسایۀ بزرگ تر خود، پاکستان را چنان از پا درآورده است که این کشور تقریباً خود را به عنوان یک کشور مسلمان «ضدهند» تعریف می کند. بنابراین از اینکه پاکستان به افغانستان تنها از بعد چالش با هندوستان بنگرد، نباید عجیب به نظر برسد. این کشور تنها به استثناء چند سال در مدت بین عقب نشینی شوروی از افغانستان و یازده سپتامبر، یعنی دورۀ زمانی که بخش عمده ای از آنرا طالبان در کابل حکومت می کرد  همواره رابطۀ پر تنشی با افغانستان داشته است.

افغان ها هرگز مرزهای خود با پاکستان؛ یعنی خط مشهور دیورند را به رسمیت نشناخته اند. رهبران افغانستان معتقدند که مرز واقعی باید رودخانه هند باشد که به سمت جنوب و شرق خط سرمورتیمر دیوراند پیش می رود و قسمت شمال غربی پشتون را از دشت های حاصلخیز پنجاب جدا می کند. ناسیونالیست های پشتو همواره استان مرزی شمال غربی پاکستان (یا همانگونه که امروزه رسماً متداول شده است، خیبر پختونخوا) و نیز سازمان های بدنامی را که در طول خط دیوراند وجود دارند که القاعده پس از ۱۱ سپتامبر آنها را تأسیس نمود، مرزهای واقعی افغانستان می دانند.

حدود ۴۰% از افغان ها و ۱۵% از پاکستانی ها پشتو می باشند. با توجه به جمعیت بیشتر پاکستان، این بدین معناست که جمعیت پشتوها در پاکستان بیش از افغانستان است. پاکستان دائماً در هراس از «پشتوندشت»های تجزیه طلب مورد پشتیبانی هند است (همانند بنگلادش که در سال ۱۹۷۱ با پشتیبانی هندوستان از پاکستان جدا شد و ارتش پاکستان را شکست داد).

ناسیونالیسم تهاجمی پشتو در شمال، بویژه هنگامی که هندوستان در حال بازگرداندن همه مناطق هندوستان به این کشور است، خطر بزرگی برای پاکستان به شمار می آید. 

اینکه پشتون ها به اسلام بیاندیشند و در شمال درحال جنگ با تاجیک ها، ازبک ها و دولت های افغانستان و آسیای مرکزی باشند برای پاکستان بهتر از این است که پشتون هایی داشته باشد که در رویای ناسیونالیسم به سر برند و به مناطق جنوبی و شرقی به مثابۀ وطنی بنگرند که بخش کوچکی از قلمرو پاکستان نیست. بنابراین پاکستان از هنگامی که «طالب ها» برای نخستین بار در سال ۱۹۹۴ در افغانستان ظاهر شدند و ثابت کردند که در تندرو کردن مردان جوان و اعمال نفوذ در حکومت محلی مؤثر عمل کرده اند، مناسبات عمیقی را با طالبان برقرار نموده است.

آنها با پشتیبانی پاکستان خیلی زود مناطق زیادی از افغانستان را تحت کنترل خود درآوردند. روایت رسمی این بود که صلح اعمال شده بر افغانستان که از هنگام فروپاشی شوروی و در جنگ داخلی از میان رفت، می توانست تأمین کنندۀ امنیت مورد نیاز برای ساختن جاده ها و خطوط لولۀ نفت و گاز باشد که پاکستان برای تبدیل کردن خود به کانال اصلی تجارت میان آسیای مرکزی و منطقۀ اقیانوس هند به آنها نیاز داشت. واقعیت بحرانی این بود که طالبان برای تضعیف هندوستان در رقابت بر سر افغانستان، به پاکستان کمک می کرد.

اینکه طالبان اوضاع افغانستان را به تباهی می کشید، مجسمه های غول پیکر و ارزشمند بودا را در بامیان از بین می برد، مدارس را تعطیل می کرد، وحشیانه مردم را به خاطر داشتن تلویزیون یا به اندازه کافی بلند نبودن ریش شان تنبیه می کرد، یک اقتصاد مبنی بر مواد مخدر را برپا و القاعده را پشتیبانی می نمود،
آمریکا بالاخره دریافت که کنترل افغانستان یک هدف استراتژیک بنیادین برای پاکستان بوده و اینکه طالبان ابزاری بود برای تحقق بخشیدن به این هدف.
موجب نگرانی پاکستان نبود. برای پاکستان این «طلبه های اسلامی» هدف مهم تری را دنبال می کردند که عبارت بود از مشغول نگه داشتن پشتون ها و بیرون راندن هندی ها. در اوج قدرت طالبان، ژنرال های پاکستانی با اطمینان از «عمق استراتژیک»ی صحبت می کردند که در بازی بزرگ شان علیه هند، با کسب کنترل بر افغانستان به دست آمده بود.

جالب آنکه که پس از آن به نظر می آمد که این ژنرال ها اشتیاق اندکی برای محدود نمودن طالبان از خود نشان می دادند. اینکه چرا اسلام آباد تا این حد از وجود دولت مستقل افغان که آمریکا پس از بر انداختن طالبان دراواخر سال ۲۰۰۱ و اوایل سال ۲۰۰۲ برپا نموده بود نگران است، عجیب نیست. پاکستانی ها شبح ناسیونالیسم پشتون را در وجود حامد کرزای که یک پشتو از خاندان دورانی های جنوب که در هندوستان تحصیل کرده و طرفدار هندوستان بود می دیدند.

کشورها می توانند در دنبال کردن منافع ملی خود، دست به کارهای خطرناکی بزنند و در مورد پاکستان، ژنرال ها بدون هیچ نظارتی اجازه داشتند تصمیم بگیرند که منافع ملی چیست. در ۱۱ سپتامبر، پاکستان عمیقاً به طالبان و مبارزین جهادی آن گره خورده بود، حتی به این عنوان که آنها و متحدان القاعده در شرف پایین آوردن خشم ناگفتۀ آمریکا بودند. و بدتر اینکه پشتیبانی از طالبان در افغانستان، ناچار به معنای تحمل بیشتر افراط گرایی در داخل بود. پاکستان تنها با تقویت زیربنای لازم برای سربازگیری، تعالیم مذهبی، آموزش دادن و ایجاد شبکه های مالی قادر به حفظ جهاد خود در افغانستان بود. این به معنای ایجاد مکاتب تندرو و احزاب افراط گرا، کمپ ها آموزشی، ایجاد فضایی بزرگ برای گردآوری انبوه مبارزان در مرزهای خود و ابقای مناسبات نزدیک میان جهادیان و گردانندگان سازمان اطلاعات و امنیت پاکستان بود. در سال های پس از ۱۱ سپتامبر، این تخریب و نابودی بجا ماند و تا کنون بستر تهدید ماندگار افراط گرایی در پاکستان بوده است. 

در واقع در میان همسایگان افغانستان، پاکستان نخستین کشوری بود که از فروکش کردن شعله هایی که در افغانستان می سوخت در رنج بود. در سال ۲۰۰۸، نسخه های پاکستانی طالبان در قالب گروه شبه نظامیان بیت المقدس و طالبان تحریکیۀ پاکستان (TTP) باهم ائتلاف کردند و حکومت ترور را در امارت های واقع در اطراف کوهستان های شمال غرب پاکستان برپا نمودند. در سال ۲۰۰۹، TTP اتحاد همسان طالبان خود را به سوی تحت کنترل درآوردن قلمرو پاکستان و ایجاد نظارت وحشیانه بر کوهستان های درۀ سوات سوق می داد. تلاش دولت برای از میان بردن این جایگاه آنها موجب شعله ور شدن یک جنگ خونین ترور علیه دولت و مردم پاکستان شد که تنها در سال ۲۰۰۹ جان ۳۳۱۸ نفر از آنها را گرفت (از ۱۶۴ نفر در سال ۲۰۰۵). در دهمین سالگرد ۱۱ سپتامبر، شمار پاکستانی هایی که طی این ۱۰ سال توسط تروریست ها و یا در عملیات انتحاری کشته شدند به حدود ۳۵۰۰۰ نفر رسید. 

آیا اکنون زمان آن نرسیده بود که پاکستان به بی توجهی خود نسبت به افراط گرایی پایان دهد، هزینه ای را که کشور بابت بازی با آتش می پرداخت درک کند و یک بار و برای همیشه از افراط گرایی به عنوان یک ابزار سیاست خارجی صرف نظر کند؟ اما اکنون می توانیم به اسلام آباد بگوییم که جوجه ها به لانه آمده اند! اکنون معضلاتی که ما در افغانستان داشتیم؛ یعنی افراط گرایی، طالبان، انفجارهای انتحاری و بی ثباتی مشکل آنها نیز هست.

در واقع هرچند که فوران خشونت و افراط گرایی رهبران پاکستان را آسیب پذیرتر است، اما همزمان آنها را نفوذناپذیرتر نیز نموده است. طبق محاسبات عجیب و غریب پاکستان، هرچقدر که ارتش بیشتر توسط هیولای فرانکشتاینی که پاکستان به ایجاد آن کمک کرده بود تهدید شود، به نظر می رسد که قدرت نفوذ کمتری برای بحث دربارۀ تغییرات جدی وجود داد، بویژه از آنجایی که مردم پاکستان بجای اینکه دولت خود را مسئول خشونت و بی ثباتی موجود بدانند، آمریکا را مقصر می دانند.

پاکستانی ها سرمایه گذاری های بی پروای خود برای گسترش افراط گرایی را عامل اوضاع وحشتناک شان نمی پنداشتند؛
برای پاکستان این «طلبه های اسلامی» هدف مهم تری را دنبال می کردند که عبارت بود از مشغول نگه داشتن پشتون ها و بیرون راندن هندی ها.
بلکه تلاش های ضد تروریسم امریکا را موجب برهم زدن لانۀ زنبور تروریسم در خانه شان می دانستند. 

دولت اوباما با چشمانی کاملاً باز دست به کار شد. آمریکا بالاخره دریافت که کنترل افغانستان یک هدف استراتژیک بنیادین برای پاکستان بوده و اینکه طالبان ابزاری بود برای تحقق بخشیدن به این هدف. آمریکا برای حل سردرگمی افغانستان ابتدا باید با مسئله پاکستان روبرو شود. حال پرسش این است که چگونه؟ 

حتی اگر افغانستان و پاکستان در دو قارۀ مجزا از هم قرار داشتند، دولت بوش آنها را تهدید کرده بود. در کاخ سفید، افغانستان و عراق به یک ترتیب مدیریت می شدند در حالی که به پاکستان در کنار هندوستان و سایر مناطق جنوب آسیا پرداخته می شد. دولت اوباما این را تغییر داد. افغانستان و پاکستان به هم پیوسته اند: آنها در حقیقت یک منطقۀ سیاسی می باشند؛ یعنی منطقۀ "افپاک".

دو کشور پاکستان و افغانستان این مختصر نویسی را نپسندیدند و این عمدتاً به این دلیل است که یکدیگر را دوست ندارند. اما دیدن افغانستان و پاکستان از زاویۀ یک سیاست واحد، معنی دار بود. "ریچارد هالبروک" واژه افپاک را حتی پیش از اینکه به اجرای این سیاست منطقهای گماشته شود، ابداع نموده بود. این امر تنها تلاشی جهت حفظ بخش های پنجگانه نبود. این کوششی بود برای تحریک آگاهی در داخل نسبت به این واقعیت که تهدید واحدی این مرزهای بد تعریف شده را دربرگرفته است. 

هالبروک پس از اینکه کار بر روی این مسئله را آغاز نمود، بیشتر به این الزام آگاه شد. مشکل افغانستان، پاکستان بود و بدون وجود راه حلی برای مشکل افغانستان، پاکستان ممکن بود حتی به ورطۀ معضلی بزرگ تراز ترکیب القاعده و طالبان بیفتد. اگر دولت پاکستان به زانو در می آمد، (که در سال ۲۰۰۹ در این مورد نگرانی جدی در واشینگتن وجود داشت، بویژه پس از اینکه افراط گرایان TTP در درۀ سوات شروع به کشاندن اسلام آباد به این سمت نمودند) دیگر افغانستان قابل نجات دادن نبود و در صورتی که این کشور دچار هرج و مرج و افراط گرایی می شد، پاکستان به مخاطره می افتاد. آمریکا می بایست برای حفاظت از چنین کشور بزرگ و هسته ای، امکاناتی ۱۰ برابر بیشتر را صرف می نمود. هالبروک برای هرکسی که سوأل می کرد، «افپاک» را اینگونه توضیح می داد.

خرد موجود در این استدلال مشخص بود، اما همچنان در افغانستان جنگ برپا بود و اینجا جایی بود که نیروهای ما در آن باقی ماندند و جان خود را به خطر انداختند و سرمایه های ما در آن صرف شد. ما برای به دست آوردن پیروزی در نبرد به پیش رفته بودیم. اوباما متقاعد شده بود که اینجا همان جایی است که می توان به پیروزی دست یافت؛ برای همین در مدت کوتاهی پس از به دست گرفتن دولت، ۱۷۰۰۰ نیروی دیگر را به افغانستان اعزام نمود.

اما او در اشتباه بود. کلید پایان دادن به این جنگ، تغییر پاکستان بود. پاکستان پناهگاهی برای طالبان بود که از آن به عنوان سکوی پرتاب و مکانی برای فرار از واکنش آمریکا استفاده می کرد. ما از آن پس دریافتیم که پاکستان این فرصت را فراهم نموده است علت آن را نیز می دانستیم. چیزی که ما باید تغییر می دادیم، استراتژی پاکستان بود؛ نه شمار نظامیان مان در افغانستان. 

این استدلال هالبروک بود. وجود نیروهای بیشتر در افغانستان زمانی می توانست مفید باشد که این نیروها بتوانند بر پاکستان فشار بیاورند و این اخطار را به اسلام آباد بدهند که ما مصمم هستیم و اینکه اصرار ورزیدن بر پشتیبانی از یک شورش برای کنترل افغانستان، کاری است بیهوده. از سوی دیگر، هالبروک احساس کرد که اعزام نیروهای بیشتر پا به پای طالبان خردمندانه نیست.

اما برای متقاعد کردن پاکستان نسبت به جدی بودن این مسئله، ما ابتدا باید ثابت کنیم که قصد ماندن داریم. پاکستانی ها هرگز باور نداشته اند که مداخلۀ آمریکا چیزی بیش از یک دست انداز در مسیر باشد و برای اثبات واقعیت مجبور به صبر کردن نبودند. 


نویسنده:
ولی نصر

مترجم:
لیلا ساداتی (عضو شورای نویسندگان ایراس؛


پایان متن/
Share/Save/Bookmark
مرجع : نشنال پست
کد خبر: 36900