توصيه مطلب
۱
 
زن روس در فنجان قهوه دختر قرقیز!
 

زن روس در فنجان قهوه دختر قرقیز!
 

ايراس: شکوفه آذر در سرزمین چشم بادامیهای مو مشکی، در خیابانهای خلوت بیشکک، پایتخت قرقیزستان که تو هرگز نمیتوانی در طول روز و در شلوغترین نقطه، جمعیتی بیش از ۵۰۰ نفر ببینی، زنان بالابلند روس با موهای بلوند، چشمهای آبی و آرایشهای تند، آنقدر به چشم میآیند که تو ناخوداگاه سرت را با آنها از این سو به آن سو میچرخانی.

زیر درختان کهنسال خیابانهای عریض بیشکک، زنان به دو دسته تقسیم میشوند: زنان مومشکی، آرام، با چشمهای تیره بادامی و روحی شرقی؛ زنان اصیل قرقیزی. همانها که در رمانهای "چنگیز آیتيماتوف"، مشهورترین نویسنده قرقیزی خواندهایم. همانها که وصفشان در "ماناس"، بزرگترین حماسه قرقیزی، بارها و بارها آمده و زنان دیگر، زنان روس، بالابلند و بلوند، با چشمهای آبی و سبز و چهرههای سرد.

میانگین درآمد ماهانه یک کارمند در قرقیزستان ۵۰ دلار است. اساس اقتصاد آن بر دامداری و کشاورزی است و با این حال مردمی قانع و سرزنده در آن زندگی میکنند. مردمی که اوقات فراغتشان در پارکها، بارها و رستورانها میگذرد. ۹۰ درصد این مردم مسلمان سنی هستند اما در سراسر شهر به زحمت یک مسجد دیده میشود. زبان رسمی قرقیزی و روس است و نژادهای اصلی، قرقیز، روس و ازبک. وقتی ۱۵ سال پیش اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید، دیگر چیز زیادی از سنتهای تاریخی و حماسی این قوم سرکش باقی نمانده بود. از این رو شهر بیشکک چهرهای شبیه همه شهرهای کمونیستی و بلوک شرق را دارد. چهرهای زیبا اما سرد. درست شبیه زنان روس.

به زبان پارسی ایراددار گفت: "من به ایران آمدهام. من شش ماه در دانشگاه علامه طباطبایی زبان و ادبیات پارسی خواندم. من...". اگر به قرقیزستان رفته باشید و بدانید که مردم آنجا هیچ زبانی غیر از زبان قرقیزی یا روسی نمیدانند، میفهمید چه موهبتی است که از قضا با دختری آشنا شوی که زبان پارسی میداند، به ایران آمده است و خیابان ولیعصر و میدان ونک و دانشگاه علامه طباطبایی را هم میشناسد!

چشمهای بادامی و باهوشش را به من دوخت و گفت: دانشگاه علامه طباطبایی، دانشگاه خوبی است؟
گفتم: خوب... یکی از بهترین ها در ایران.
نفسی به راحتی کشید و گفت: "من همیشه در اینجا به دوستانم میگویم که من افتخار میکنم که من در دانشگاه علامه طباطبایی درس خواندهام!" او عادت داشت که اول همه جملههایش، فاعل را تکرار کند. احتمالا استاد ایرانی او در دانشگاه علامه فرصت نکرده بود که به او "حذف به قرینه لفظی و معنوی" را بیاموزد!

دختر قرقیزی مترجم مرد میانسال ایرانی بود که به امید تجارت رب گوجه فرنگی، در بیشکک خانه خریده بود و در مدت ۱۵ سالی که به قرقیزستان رفتوآمد میکرد، نتوانسته بود زبان قرقیزی یا روسی را یاد بگیرد! برنامه بعدی او بعد از تاسیس کارخانه رب گوجه فرنگی، گرفتن یک زن روس بود! مرد ایرانی بالای ۵۵ سال سن داشت.

دوست قدیمی من، فرزانه، برای دیدن من و همسفر امریکاییام، به بیشکک آمد تا چند روزی را با هم باشیم. وقتی دختر قرقیزی فهمید که دوست من فال قهوه میگیرد، اول ساکت ماند. چون اصلا نمیدانست که فال قهوه یعنی چه. بعد وقتی که فهمید، مشتاق شد و قرار شد که روز بعد همگی به تنها رستوران ترک در بیشکک برویم. تنها جایی که در آن قهوه ترک پیدا میشد.

ته فنجان یک خروار قهوه چسبیده بود و نوار باریکی از قهوه دور تا دور لبه آن را پوشانده بود. فرزانه به سمت دختر قرقیزی خم شد و گفت: من تو را اصلا نمیشناسم. حتی نمیدانم که شوهر داری یا نه. ضمنا یادت باشد که فال در هر صورت خرافات است.

دختر قرقیز پرسید: چی است؟
فرزانه گفت: خرافات. یعنی... دروغ! باور به چیزهایی که حقیقت ندارد!
دختر مبهوت مانده بود. گفت: پس چرا فال میگیریم؟
توضیح دادن اینکه تو باید به چیزی اعتقاد پیدا کنی یا لااقل گوش بدهی که پیشاپیش میدانی، دروغ است، کار دشواری بود. از خیرش گذشتیم و فال شروع کرد.
رستوران پر از زنان روس بود. با لباسهای رنگارنگ تابستانه. دختر قرقیز قبلا گفته بود که زنان قرقیز در بیشکک چه آتشی میسوزانند. گفته بود که مردهای قرقیز اغلب نه، گاهی، به زنان قرقیز خود خیانت میکنند. در بیشکک، رستورانها غذای روسی سرو میکرد، بارها موسیقی روسی پخش میکردند و زبان رسمی بعد از قرقیزی روسی بود.
فرزانه گفت: تو شوهر داری. درست است؟
دختر قرقیز با چشمهای مورب قهوهایاش، معصومانه نگاه کرد و گفت: بلی.
فرزانه گفت: شوهر تو برای کار، زیاد به مسافرت میرود. نه؟
دختر گفت: بلی. بلی.
فرزانه گفت: شوهر تو همین حالا هم در مسافرت است. راه دور. فکر کنم. در شهر دوری است.
دختر باز هم سرش را به فرزانه نزدیک کرد و گفت: بلی. او در "اوش" است. او همیشه برای ماموریت به آنجا میرود.
زنی بالابلند و بلوند از کنار میز ما گذشت. يك مرد با او از این سوی رستوران به سمت دیگر رفت. مرد ایرانی به من گفت:" آن مردی که با آن زن بود را دیدی؟" دیده بودم. مردی سبزه رو با قدی متوسط که ویژگی چهره مردهای قرقیز یا روس را نداشت. مرد ایرانی گفت: "او ایرانی است. مشهدی. من در ایران او را میشناسم. او هم مرا میشناسد. در آنجا زن و بچه دارد. برای تجارت به اینجا میآید. اما ما هیچ وقت به روی خودمان نمیآوریم که همدیگر را میشناسیم. نه در ایران و نه در اینجا."

فرزانه گفت: "شوهر تو مرد خوبی است اما..." مکثی کرد و ادامه داد: "ببین، همه اینها خرافاته. یعنی ولش کن... از این گوش میشنوی، از اون گوش در میکنی..." دختر قرقیز سعی میکرد معنی این همه حرفهای ضد و نقیض را بفهمد. او قطعا در مدت کوتاهی که در ایران بود، این وجه نقیضهگویی ایرانیان را ندیده بود.

فرزانه ادامه داد: "شوهر تو مرد خوبی است... اما... فکر میکنم که کمی خشن است... میدانی از آن مردها که هم خشن هستند و هم مهربان. حد وسط ندارند... میفهمی؟"
دختر سرتکان داد. اما از حالت چشمهایش پیدا بود که هنوز چیزی دستگیرش نشده.
فرزانه ادامه داد: "جوان و خوشقیافه هم هست. اتفاقا تو را هم خیلی دوست دارد. این قلب را میبینی. اینها... قلب بزرگ قشنگی است اما خود تو هم حواست جایی دیگر است. تو به کار فکر میکنی. میخواهی پیشرفت کنی. میخواهی زن موفقی باشی. این راه را میبینی؟ هان؟... تو با سختی از این راه میروی بالا. تو میخواهی به مقام و افتخار برسی اما... یک نفر هست که به تو حسودی میکند. یک مرد. من فکر میکنم که آن مرد... آن مرد شوهرت است".

من و ربکا الکی شروع کردیم به حرف زدن تا اگر فرزانه دارد در ذرههای قهوهای قهوه، رازی را میبیند که هر آن ممکن است، بر ملا کند، ما مثلا نشنویم.... اما ما میشنیدیم.
دختر خودش را بیشتر به فرزانه نزدیکتر کرد و گفت: بگو... بگو...
فرزانه گفت: "تو به جایی میرسی که میخواهی از شوهرت جدا شوی. شاید تا یک سال دیگر. عدد ۱۲ برای تو افتاده. تا ۱۲ هفته یا ۱۲ ماه دیگر رازی بر تو آشکار میشود. خیلی تکاندهنده است. خیلی خیلی ناراحت میشوی اما قصه نخور... این خورشید را میبینی؟ درست بالای سر تو است. خورشید هم رازها را آشکار میکند و هم حامی است. یک نیروی قدرتمند است که به تو کمک میکند."
دختر قرقیزی گفت: چه رازی؟
فرزانه من و من کرد و گفت: راستش نمیدانم.
دختر اصرار کرد: به من بگو.
فرزانه فنجان را جا به جا کرد. آن را به چشمهایش دور و نزدیک کرد و گفت: پای یک زن در میان است. یک زن قد بلند که خیلی خبیث است.
- که چی هست؟
- بد. بدجنس. اما خوب... خوشگل است. موهایش بلند است. میدانی... فکر میکنم که خیلی طرف خوشگل است...

روز بعد، دختر قرقیز را ندیدم. روز بعدی هم او را ندیدم. روزی که میخواستم از فرزانه و همسفر امریکاییام هم جدا شوم و به سمت چین بروم، باز هم دختر قرقیز را ندیدم. موقع خداحافظی مرد میانسال ایرانی به من گفت: اگر تا سال دیگر به اینجا آمدی، به من سر بزن. من حتما تا آن موقع زن گرفتهام. زن روس!...

کوله پشتی روی دوشم بود. تنها، لابهلای آدمهایی که یا ازبک بودند یا قرقیز یا روس قدم میزدم و به این فکر میکردم که بگذار کمی بیشتر در این شهر راه بروم. داشتم در سرزمینی راه میرفتم که روسها سالها پیش نظام سیاسی خودشان را جمع کرده بودند و رفته بودند اما یادشان رفته بود که زنهایشان را که مثل مفهوم فریبنده "حاکمیت طبقه کارگر" هنوز در خانهها و ذهنها، جا مانده بود، با خود ببرند. زنانی که زمانی زنان سرکش حماسه "ماناس" بودند و حالا به خاطر شبیه شدن به آنها، موهایشان را رنگ میکنند. زرد زرد. رنگی که هیچ به آنها نمیآید...

منبع: انسانشناسي و فرهنگ

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 28522