توصيه مطلب
۱
 
سفر به هند
 

دکتر "احمد گل محمدی" عضو هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی که چندی پیش سفری به هندوستان داشت، مشاهدات و دیده های خود از این سفر را طی یادداشتی برای سایت ایراس ارسال نمود که خواندن آن بسیار جذاب و شنیدنی است.
سفر به هند
 
ایراس؛ در کودکی هند را سرزمین «طوطی و بازرگان» و «طاووس» و «پیل» تصور می کردم. تصور نوجوانی ام از این سرزمین نیز اساسا محصول حضور چندین ساله پزشکان هندی در ایران بود. در این تصور، هند سرزمین سیه چرده گان ناپاکیزه بود که فقر و فلاکت تحمل ناپذیرش سختی های کار در دورافتاده ترین و فقیرترین درمانگاه های روستایی ایران را برای پزشکانش آسان کرده بود. چندین سال بعد که فقط خاطره ای از پزشکان هندی مانده بود و خیلی ها (مانند مادربزرگم) حسرت تخصص و تعهدشان را می خوردند نوبت به «فیلم هندی» رسید تا تصورم از این سرزمین را بازسازی کند. با فیلم هندی ها کم کم حس خوبی نسبت به هند پیدا کردم که فقر و فلاکت نمی تواند شادی و نشاط و رنگارنگی را از اهالی اش بگیرد.

از اواسط دهه ۶۰ تصورم نسبت به هند بار دیگر بازسازی شد. فرصت های اندک و انگیزه های نادری که در این سال ها (به واسطه واحدهای درسی و مباحث مرتبط با آن) ایجاد می شد بستر فهم عمیق-تری از هند (و شخصیت های تاریخی آن مانند گاندی و نهرو) را فراهم کرد. در این مقطع، نام هند اساسا مفاهیمی مانند «استعمار»، «توسعه نیافتگی» و «دموکراسی آسیایی» را در ذهنم تداعی می کرد هرچند با وجه پررمزوراز و اسطوره ای این سرزمین کهن هم اندکی آشنا شدم. این تصورات عمیق تر و غنی تر باعث شد اندک تعلق خاطری به هند پیدا کنم و شوق دیدارش در وجودم جوانه زند.
 
دهه ۸۰ دهه شکل گیری و برجسته شدن لایه دیگری در مجموعه تصوراتم از هند بود. در این مقطع، کم کم عباراتی مانند «قدرت نوظهور» و «قدرت جهانی» در صدر تصوراتم از هند قرار گرفت و به دیدنش مشتاق تر شدم. هرچه بیشتر درباره افزایش جایگاه هند در سلسله مراتب قدرت جهانی می خواندم و می شنیدم کنجکاوی ام برای آشناتر شدن با تجربه هند فزونی می گرفت. در سال های پایانی دهه ۸۰ و سال های آغازین دهه ۹۰ که تحریم(نفتی)، افزایش چشمگیر اهمیت هند در سیاست خارجی ایران را به دنبال داشت بیش ازپیش به (دیدن) این سرزمین علاقمند شدم. تابستان ۹۲ بود که فکر رفتن به هند بسیار جدی شد زیرا رئیس دانشگاه در آخرین روزهای ریاست خود به نحو غیرمنتظره ای با پرداخت «حق التدریس های معوقه چندین ساله ام موافقت کرد و دوست باتجربه ای هم از امکان هندگردی ارزان در اوایل زمستان خبر داد. سرانجام «بنده نوازی» آن رئیس و همت والای این عزیز دست به دست هم دادند تا در نخستین روز بهمن ماه ۹۲ جور هندوستان کشم و راهی دهلی شوم.

از فرودگاه دهلی که بیرون آمدیم بارش شدید باران غافلگیرمان کرد. نگران شدم نکند از جنس همان باران های موسمی (نقل شده در کتاب های درسی دبیرستان) باشد که روزها بلکه هفته ها بند نمی آید. به سرعت سوار مینی بوس (نه چندان راحتی که مسئول تور تدارک دیده بود) شدیم تا بلافاصله حلقه ای از گل های زرد و نارنجی به رسم مهمان نوازی به گردنمان اندازند و فوزان هم با لهجه شیرین فارسیِ هندی درباره برنامه فشرده تور و هزینه های آن توضیح دهد. باران زود بند آمد ولی نگرانی دیگری جایگزین شد. از همان آغاز، راه بندان دهلی همه را کلافه کرد و خیلی ها از راه بندان های تهران به نیکی یاد کردند. البته به یمن همان راه بندان سنگین طی فاصله نسبتا کوتاه فرودگاه تا هتل نزدیک به دو ساعت طول کشید تا نخستین صحنه های زندگی در هند را با دقت بیشتری ببینم. 

این صحنه ها چندان شگفتی آور نبود زیرا اکثر آنها صحنه های واقعی فقر و فلاکت بود که سال ها درباره اش بسیار خوانده و شنیده بودم. صحنه هایی که در نخستین ساعات حضورم در هند می دیدم درواقع تکه هایی از قصه زندگی میلیون ها انسان بود که لحظه لحظه زندگیشان اسیر رنجِ گرسنگی و تشنگی و بی خانمانی و بیکاری و ناپاکیزگی و بیماری بود. این صحنه ها تقریبا در سرتاسر مسیری که تا رسیدن به هتل طی کردیم دیده می شد و وجوه و ابعاد دیگر زندگی هندیان را تحت الشعاع قرار می داد. ولی فضای هتل کاملا متفاوت بود: محیطی پاکیزه با کارکنانی آراسته و خنده رو که مراحل پذیرش و استقرار گروه را به خوبی انجام دادند تا فرصتی برای در کردن خستگیِ حدود ده ساعت انتظار و پرواز و انتقال پیدا کنیم. 

بعد از ظهر که «آزاد» بودیم رفتیم DLF. آنجا روی دیگر سکه بود. فضایی کاملا مدرن و باشکوه که هیچ نشانی از تنگدستی و درماندگی نداشت. ورودی های این فضا هر آن شاهد آمد و رفت گرانبهاترین خودروها بودند که ثروتمندان هندی را پیاده می کردند تا ساعاتی از زندگی روزمره خود را در آن مکان سپری کنند. آنان به فضایی بسته و نسبتا امن آمده بودند تا دور از چشمان میلیون ها هندی تنگدست و رنجور تفریح کنند و خوش بگذرانند. جوانانِ گران پوشِ موبایل به دستِ تبلت دار پس از چرخی در طبقات مختلف، دور میزهای فست فودها می لمیدند تا ضمن خوردن مک دونالد و کِی اف سی و کوکا، با یکدیگر گپ بزنند و «برند»های معروف جهانی خریداری شده را به رخ همدیگر بکشند؛ الگویی از تفریح و خوشگذرانی که باریک اندامی هندی (برجسته در فیلم هندی ها) را برنمی تابید. 

صبح روز بعد قرار بود به «آکشاردام» برویم و در سر راهمان هم مکان ها و مراکز سیاسی مهم هند را تماشا کنیم. ولی هند در تدارک جشن ملی خود بود و
تاج محل از لحاظ معماری ارزش فوق العاده ای دارد ولی اهمیت و جذابیت آن اساسا بر همان روایت استوار است. این روایت روایتِ متعارف قدرت و خشونت نیست بلکه روایت مهربانی است که کارنامه شاهان چندان نقش و نشانی از آن ندارد.
فقط می توانستیم با مینی بوس چرخی در آن محوطه بزنیم. فضایی بسیاربسیار گسترده و سرسبز بود در دهلی نو انگلیسی ها که اگر پیاده می رفتیم ساعت ها طول می کشید. این فضا چنان بزرگ بود که کل مراکز دولتی و فضای سبز اطراف خیابان پاستور را (که هنوز دربرابر اراده برج سازان و مجتمع سازان شبه دولتی و شبه خصوصی مقاومت کرده) فقط در محوطه یکی از دهها ساختمان آن می¬شد جای داد. 

در اندیشه مقایسه این دو مکان بودم که به معبد «آکشاردام» رسیدیم؛ معبدی بسیار بزرگ در فضایی بسیار وسیع در قلب پایتخت هند. این معبد علیرغم معماری باشکوهش دارای اهمیت تاریخی نبود و هیچ نسبت و تناسبی هم با پرشمار معابد بسیار فقیر و محقر پراکنده در کوچه پس کوچه های دهلی نداشت. بیشتر الهه های داخل معبد هم زنان زیباروی و خوش اندام هندی بودند که در معابد معمولی به چشم نمی خورد. پاکیزگی فضای معبد نیز بی مانند و شگفتی آور بود در سرزمین پر از ناپاکیزگی ها. همچنین به بهانه بازسازی زندگی شخصیت اصلی داستان آکشاردام، نوعی فلسفه زندگی روایت می شد. این فلسفه برای انسان های اسیر خشونت های زندگی و فرهنگ مدرن بسیار دلنشین بود و اصول همزیستی و بهزیستی عشق بنیاد و دوستانه و خشونت گریز را به سادگی بیان می کرد؛ اصولی که وجه مهمی از فرهنگ هند است.

هنوز از حس و حال آن روایت فلسفی خارج نشده بودم که مینی بوس در وسط فضایی بسیار سرسبز ایستاد برای دیدن «آرامگاه» گاندی. درحالی که با اشتیاق تمام از میان درختان اکالیپتوس پر از سنجاب می گذشتم چشم به دوردست ها دوخته بودم و پدیدار شدن بنایی باشکوه را انتظار می کشیدم. فوزان که مسیر شیب دار منتهی به یادبود گاندی را نشان داد تصور کردم نخستین گذرگاه از چندین گذرگاه رسیدن به آرامگاه مهم ترین شخصیت تاریخ معاصر هند و یکی از مهم ترین شخصیت های تاریخ معاصر جهان را نشان می دهد. چند متری که جلوتر رفتم شگفتانه ایستادم. خبری از بارگاه و آرامگاه پرشکوه نبود، جز بنای یادبود بسیار ساده برای رهبر بزرگترین مبارزه سیاسی بی خشونت تاریخ.

بنای یادبود هم سطح زمین بود و پیرامونش اندکی بلند. می شد روح متواضع گاندی را از بالا به تماشا نشست و سپس پایین آمد و کنارش قرار گرفت بدون هیچ گونه تعظیم و زیارتی. امنیت و آرامش دلنشین روح گاندی نیز قابل درک بود. نه تنها فضای بسته ای وجود نداشت نشانه ای از تدابیر امنیتی نیز به چشم نمی خورد جز دو سه سرباز که به احترام ایستاده بودند. انگار روح گاندی از آزادی و مخالفت و انتقاد نمی هراسید.
این روح بلند هیچ تقدس و تجسدی را برنمی تابد. هرچند هندیان با اندیشه گاندی زندگی می کنند او را نمی پرستند و تعصبی نسبت به او ندارند. جز روی اسکناس ها، هیچ عکسی از گاندی ندیدم، نه روی دیوارها، نه داخل هتل ها و نه در مکان های تاریخی و تجاری. ناگهان یاد سفر سوریه در فروردین ۷۹ افتادم که از همان لب مرز عکس های حافظ اسد و پسرانش همه جا به چشم می خورد و آن شعار معروف «قائدنا الاابد، الامین حافظ اسد». ولی در هند از این خبرها نبود. در جامعه ای که امر قدسی جایگاه برجسته ای دارد و پرستش پدیده ای آشنا است گویی امر سیاسی و سیاست و سیاست مدار هیچ نسبتی با امر قدسی ندارد. در فرهنگی که دربرگیرنده تقدس و پرسش شخصیت گریزانه است شاید این امر چندان عجیب نباشد.

در راه بازگشت به هتل باز هم گرفتار راه بندان های طاقت فرسای دهلی شدیم که با بوق زدن های پیوسته همراه بود. ولی با وجود راه بندان های بسیار سنگین تر، اهالی دهلی با قانون مندی و آرامشی بیشتر از تهرانی ها رانندگی می کردند. هرچند بسیار بیشتر از تهرانی ها بوق می زدند به نظر می رسید چندان از روی عصبانیت بوق  نمی زنند زیرا هنگام بوق زدن نه چپ چپ نگاه می کردند، نه بدوبیراه می گفتند و نه جلوی کسی می پیچیدند. دستی کشیدن و دست به یقه شدن هم در کارشان ندیدم. موتورسواران خیابان های دهلی هم از این لحاظ که بیش از نوددرصدشان کلاه ایمنی بر سر داشتند جالب توجه بودند.
 
صبح روز بعد راهی آگرا شدیم. تا آگرا حدود دویست کیلومتر بیشتر نبود و پیچ و شیبی هم نداشت ولی از آنجا که راننده سرعت مجاز را رعایت می کرد شش هفت ساعت تو راه بودیم. این سو و آن سوی راه تا چشم کار می کرد دشت بود و کشتزار و روستاهای پرجمعیت. سطح زندگی این روستائیان بهتر از اکثر ساکنان دهلی به نظر می رسید هرچند نشانه های فقر و بیکاری هم فراوان به چشم می خورد؛ نشانه هایی که می گویند در روستاهای دورافتاده تر بسیار بیشتر و پررنگ تر است.
 
عصر به آگرا رسیدیم و با گذر از راه بندان سنگین خیابان های باریک محلات بسیار فقیرنشین در هتلی باصفا مستقر شدیم تا پس از استراحتی کوتاه به تماشای "شو هندی" برویم. گنجاندن این برنامه در مجموعه برنامه های تور برایم غیرمنتظره بود زیرا به نظر می رسید فوزان درباره نگنجاندن برنامه های «مسئله-دار» از نظر شرکت توریستی ایرانی (مانند بازدید از معبد لوتوس) توجیه شده است. ولی این شو هیچ نسبتی با شو های موجود در فیلم هندی ها نداشت. روایتی تراژیک بود درباره یکی از مهمترین بناهای تاریخی جهان که می خواستیم به دیدنش برویم.
 
تاج محل از لحاظ معماری ارزش فوق العاده ای دارد ولی اهمیت و جذابیت آن اساسا بر همان روایت استوار است. این روایت روایتِ متعارف قدرت و خشونت نیست بلکه روایت مهربانی است که کارنامه شاهان چندان نقش و نشانی از آن ندارد. برای من تاج محل نماد عشقی بود که قدرت را تسلیم کرده، هنر را به اوج رسانده بود. ذهن و روانم چنان گرفتار داستان زندگی شاه جهان شده بود که درحین تماشای تاج محل، تجربه آن عشق شاهانه را بازسازی می کردم و اندوهی عمیق وجودم را فرامی گرفت. از ته دل به شاه جهان احترام می گذاشتم. برای من او شاه حرم سراهای پردسیسه نبود بلکه شاه عشق بود که کارش به جنون کشید و حتی آخرین لحظات زندگی درحصر خود را عاشقانه سپری کرد. او شاهی بود که قدرت عشقش بر عشق قدرتش می چربید.

با پایان بازدید از تاج محل، راهی جیپور شدیم و بازهم مسیر ۲۲۰ کیلومتری را هفت هشت ساعته طی کردیم و دم دمای غروب به جیپور رسیدیم که بزرگتر و پررونق تر از آگرا به نظر می رسید. برنامه تور در جیپور بازدید از چند مکان تاریخی بود که تا عصر طول کشید.
در بیشتر زمان تقریبا چهارساعته پرواز دهلی - تهران درباره همان تصویر نسبتا مثبت از هند و همسنجی آن با ایران می اندیشیدم؛ ایرانی که نشانه های تاثیر شگرف آن در تاریخ هند را بارها دیدیم و در روایت های اکراه آمیز خود هندیان شنیدیم.
هنگام بازگشت به هتل، جنب و جوش فوق-العاده در فضای هتل کنجکاومان کرد و وقتی پی بردیم که تدارک مراسم عروسی است کنجکاوتر شدیم. هرچند همزمانی اقامتمان در هند با فصل عروسی هندی ها، تماشای چند مراسم عروسی از پشت شیشه های مینی بوس را نصیبمان کرده بود این یکی غنیمت بود. می توانستیم نمایی از رنگارنگ¬ترین آداب و رسوم این سرزمین کهن و پررمزوراز را از نزدیک ببینیم. 

برای آغاز مراسم لحظه شماری می کردیم که متوجه ورود غیرمنتظرانه عروس شدیم. او بدون سروصدا و با همراهان بسیار اندک وارد هتل شد و چون دیر کرده بود اکثر توریست هایِ مشتاق عکس گرفتن با یک عروس هندی را ناکام گذاشت. هرچند هندیان حساسیتی نسبت به حضور توریست ها در مراسم نداشتند و حتی استقبال هم می کردند از پشت پنجره¬ای مشرف به محل برگزاری مراسم به تماشای آن نشستیم. تالار پذیرایی به لطف گل ها و پارچه های رنگ به رنگ بسیار باشکوه بود ولی بی روح. مهمانان به آرامی وارد می شدند و پشت میزهای پذیرایی گران قرار می گرفتند. از شادی و شور و نشاط و رقص و پایکوبی خبری نبود. انگار آنان نیز به این باور قدیمی پایبند بودند که شادی کردن برای خانواده و بستگان عروس مناسب نیست و در انتظار کسل کننده آمدن داماد و پایان مراسم نشسته بودند. ولی خانواده و بستگان داماد در فضای کاملا متفاوتی بودند. آنان که دامادِ سواربرفیل را با رقص و آواز تا آستانه هتل همراهی کرده بودند در این مکان شادی و شور را به حداعلای خود رساندند. شماری از توریست های حاضر نیز به خیل شادی کنندگان پیوستند تا شور و نشاط مراسم دوچندان شود. تصور کردم این دو صحنه متفاوت مراسم برجسته ترین نمود مردسالاری هندی و جایگاه فروتر زنان در فرهنگ هند باشد که با جایگاه رفیع الهه های زیباروی و خوش اندام معبد آکشاردام همخوانی نداشت. 

راه جیپور - دهلی طولانی تر بود و منظره های اطرافش متفاوت تر. در این مسیر نشانه های صنعت پررنگ تر از نشانه های کشاورزی بود و هرچه به دهلی نزدیک تر می شدیم اقتصاد صنعتی مدرن هند بیشتر خودنمایی می کرد. البته چندان سرگرم تماشای مناظر اطراف نبودم زیرا قرار بود در قسمت پایانی سفر به این پرسش پاسخ دهیم که هند را چگونه دیدیم. هر کدام از اعضای گروه ارزیابی (البته عمدتا منفی) خود را بیان می کردند که به گفت وگوهای جالب می انجامید. وجه مثبت ارزیابی من پررنگ تر از وجه منفی اش بود زیرا به استثنای ناپاکیزگی های رنج آور و ناپایبندی های بهداشتی و جایگاه نسبتا فروتر زنان، نمره بالایی به فرهنگ، اقتصاد و سیاست هند  دادم و چشم انداز ده بیست ساله آن را خوب ارزیابی کردم. این ارزیابی هرچند برای راهنمای هندی تور خوشایند بود واکنش برخی هم سفران را برانگیخت که سطح متوسط زندگی در ایران را بالاتر از هند می دانستند و نبود آفتابه در دستشویی های هتل را گواه این ادعا می آوردند.
 
صبح زود به لابی هتل آمدیم تا مسئول دیگر تور ما را به پای پرواز دهلی- تهران برساند. ولی او دیر آمد و نگرانی نرسیدن به پرواز را افزایش داد. دقایقی پس از ترک شتابان هتل باردیگر در راه بندان طاقت فرسای دهلی گرفتار شدیم. این راه بندان چنان سنگین بود که حتی مسئول جوان و پرشور تور (که تردیدی در رسیدن به پرواز نداشت) دیگر نمی توانست نگرانی و دلشوره فزاینده خود را پنهان کند. نگرانی از جاماندن آن به آن بیشتر می شد و البته متلک های برخی همسفران کم وبیش مخالف با آن ارزیابی نسبتا مثبت از هند هم به گوشم می رسید.
مسیر را که عوض کردیم رفت وآمد روان تر شد و نگرانی ها کاهش یافت و حتی سرود «ای ایران» سرداده شد. مسئول تور هم که خیالش کمی آسوده تر شده بود بساط رقص و آواز هندی راه انداخت تا از نارضایتی مسافران بکاهد. کمی بعد که نشانه های فرودگاه نهرو نمایان شد نفس راحتی کشیدیم و از مسیر ویژه به محل مسافرگیری هواپیما رفتیم. این بار بسیار بیشتر به عظمت فرودگاه پی بردم که آن به آن پذیرای هواپیماهای بزرگ و کوچک از اقصی نقاط جهان بود و غیرقابل مقایسه با فرودگاه امام خمینی تهران.

در بیشتر زمان تقریبا چهارساعته پرواز دهلی - تهران درباره همان تصویر نسبتا مثبت از هند و همسنجی آن با ایران می اندیشیدم؛ ایرانی که نشانه های تاثیر شگرف آن در تاریخ هند را بارها دیدیم و در روایت های اکراه آمیز خود هندیان شنیدیم. بازهم به نوعی ارزیابی نسبتا مثبت رسیدم که باوجود نابسامانی ها و مشکلات بسیار پرشمار و گوناگون، هند کم وبیش خوب اداره می شود. کشوری با بیش از ۱۷برابر جمعیت ایران که فقر و استعمارزدگی و شکاف های اجتماعی اش بسیاربسیار بیشتر از ایران است و نفتی هم نمی فروشد، بدون تحدید آزادی و تحمیل ایدئولوژی، به یکی از قدرت های سیاسی و اقتصادی برتر جهان تبدیل شده و جایگاه مهمی در نظام بین الملل دست و پا کرده است؛ هرچند اکثر شعب بانکی موجود در پایتختش در مقایسه با شعب بانکی موجود در تهران دکه های محقری بیش نیستند!

تصور کردم شاید بتوان این موفقیت را عمدتا به کارآمدتر بودن دولت هند نسبت داد که قانون مندتر بودن هندی ها را گواه آن می دانم. به چشم خود دیدم که موتورسواران دهلی بسیار بیشتر از موتورسواران تهران استفاده از کلاه ایمنی را رعایت می کردند، راننده تور هفت روز رانندگی داخل و خارج شهر را بدون تخلف (به ویژه تخلف وسوسه انگیز از محدودیت سرعت و «لاین» مقرر) انجام داد، و موردی از تعرض و خشونت نیز اتفاق نیفتاد. تنها مورد پرخاش هم پرخاش مامور دولت بود به راننده مینی بوس که می خواست «ورود ممنوع برود» تا به پرواز دهلی- تهران برسد. 

این کارآمدی بیشتر را هم اساسا به دموکراسی هند نسبت دادم که شاید عمدتا در فرهنگ هند ریشه داشته باشد؛ فرهنگی که نه تنها چندان شخصیت مدار نیست بلکه هم زیستی، هم پذیری و گوناگونی را بیشتر برمی تابد. چنین فرهنگی قاعدتا با دموکراسی سازگارتر است که از قدرت سیاسی شخصیت زدایی و تقدس زدایی می کند و به گوناگونی و پرشماری مدعیان قدرت سیاسی مشروعیت می بخشد. با خود می گفتم شاید اگر نظم سیاسی دموکراتیک و دولت کارآمدتری در هند شکل نمی گرفت امنیت و آزادی و آرامش و آسایش بسیاربسیار کم تر و فقر و خشونت بسیاربسیار بیشتر نصیب هندیان می شد.


نویسنده: دکتر احمد گل محمدی، عضو هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی؛


پایان متن/
Share/Save/Bookmark
کد خبر: 36948